پرستار با ترس و گریه هایش تند گفت
پرستار با ترس و گریه هایش تند گفت
سو آه : ترو خدا این کارو نکن بیا این طرف ..
ولی ات تنها اشک میریخت و بندش به شدت میلرزید ناگهانی شروع کرد به خندید اشک هایش سرازیر میشدن و قلب بقیه را تیر میزد رها نمیشد این دخترک به شدت غمگین بود و دل همه برایش گوله ای از آتش میشدن حتی بعضی ها هم همراهش اشک میریختند ..
جونگکوک تیز فکر کرد و بازم فکر کرد سکوت کرد و به ذهنش فشار آورد ٫ باید نجاتش بدم .. باید فکر کن جونگکوک فکر کن ٫ پلک زد و چشم هایش درشت شدن با آرامش گفت : قول .. قول میدم که خوبت کنم
دخترک خندش محو شد و ایستاد چشم در چشم های جونگکوک دوخت بیحال و مست حالت نرم خندید و تند گفت : خفشو .. داری دروغ میگی همه بدین همه .. من من .. آدما اومدم تو این بیمارستان.. چون میخواست .. از این ساختمان جنازمو ببرند .. میفهمی.. من قول مزخرف ترو نمیخواههههمممم خدا لعنتشون کنه .. همه رو .. ازتون بدم میاااااد...
حالا امدا پاهایش را سوست کرد .. کم کم سر میخورد داداش اش بلند داد زد و بقیع هم همراهش .. تا اینکه دخترک ناگهانی...
🥀 شب دردناک 🥀
🥀 فصل ۴ 🥀
🥀 پارت ۳ 🥀
حالا امدا پاهایش را سوست کرد .. کم کم سر میخورد داداش اش بلند داد زد و بقیع هم همراهش .. تا اینکه دخترک ناگهانی... مچ دستش محکم اسیر جونگکوک شد و هر دو از روی ستون کوچیک پشتبام به سمت سئوجون افتادن.. دخترک پلک هایش روی هم گذاشته شدن و حالا در آغوش جونگکوک افتاده بود ..
سئوحون تند سمتش آمد و پرستار سو آه با ترس بالا سرش ایستاد .. همه پرستار و دکتر های که روی پشتبام ایستاده بودن و شهروندان عادی ای که پایین ساختمان ، حتی آن هایی که در جاده روی صندلی راننده نشسته بودن تند و تند تر برای جونگکوک کف میزدن و با خوشحالی میگفتن ٫ آفرین جوون آفرین ٫
دخترک با چهره بیرنگش چشم های گود افتاده اش کبودی بسیار بزرگی زیر چشم ابرو شکسته ای که حالا با چسپزخم بسته شده بود .. پیشانی زخمی ای که با باند سرش را بسته ، کنج لب اش غوغای آبی ای داشت جونگکوک با هیرت به چهره دخترک زل زد بود تند نشست و ات را از روی خودش بر روی زمین گذاشت تنها سرش را روی زانو خود قرار گذاشت ..
برادرش با چهره بسیار. غمگین ای که انگار به این حادثه ها عادت داشت خیره شد
پرستار سو آه تند نبض دخترک را گرفت و با استرس گفت : وای خدا رو هزار مرتبه شد .. سئوجون غمگین اشک های خواهرش را پاک کرد سپس سخت بغضش را قورت داد دست اش را برد زیر زانو و دور کمر ات سپس آروم از روی زمین و یا حتی آغوش جونگکوک بلندش کرد ..
سئوجون : ممنون آقای دکتر
جونگکوک تند از روی زمین بلند شد و با استرس و لحن تند گفت : بریم زود باشین ...
.....
موهایش را خارون سپس کت چرمی اش را کشید و روی آویزان گذاشت و آروم کفش هایش را هم تعویض کرد صدا آروم مادرش به گوشش خورد : جونگکوک تویی
جونگکوک اهسته چشم نفس کشید سپس با گام های آرام سمت حال رفت مادرش کتاب در دستش را روی میز گذاشت .. جونگکوک بر روی مبل کنار مادرش نشست بلافاصله با حرکت تند سرش را روی ران مادرش گذاشت .. مادرش تنها لبخند ای زد سپس دستش را روی موهای براق و مشکی بلند اش کشید آرام سرش را نزدیک موهایش برد سپس آن بوی شامپو و عطر شیرینی را وارد ریه هایش برد
مروارید : پسرکم چرا کلافه شده
سو آه : ترو خدا این کارو نکن بیا این طرف ..
ولی ات تنها اشک میریخت و بندش به شدت میلرزید ناگهانی شروع کرد به خندید اشک هایش سرازیر میشدن و قلب بقیه را تیر میزد رها نمیشد این دخترک به شدت غمگین بود و دل همه برایش گوله ای از آتش میشدن حتی بعضی ها هم همراهش اشک میریختند ..
جونگکوک تیز فکر کرد و بازم فکر کرد سکوت کرد و به ذهنش فشار آورد ٫ باید نجاتش بدم .. باید فکر کن جونگکوک فکر کن ٫ پلک زد و چشم هایش درشت شدن با آرامش گفت : قول .. قول میدم که خوبت کنم
دخترک خندش محو شد و ایستاد چشم در چشم های جونگکوک دوخت بیحال و مست حالت نرم خندید و تند گفت : خفشو .. داری دروغ میگی همه بدین همه .. من من .. آدما اومدم تو این بیمارستان.. چون میخواست .. از این ساختمان جنازمو ببرند .. میفهمی.. من قول مزخرف ترو نمیخواههههمممم خدا لعنتشون کنه .. همه رو .. ازتون بدم میاااااد...
حالا امدا پاهایش را سوست کرد .. کم کم سر میخورد داداش اش بلند داد زد و بقیع هم همراهش .. تا اینکه دخترک ناگهانی...
🥀 شب دردناک 🥀
🥀 فصل ۴ 🥀
🥀 پارت ۳ 🥀
حالا امدا پاهایش را سوست کرد .. کم کم سر میخورد داداش اش بلند داد زد و بقیع هم همراهش .. تا اینکه دخترک ناگهانی... مچ دستش محکم اسیر جونگکوک شد و هر دو از روی ستون کوچیک پشتبام به سمت سئوجون افتادن.. دخترک پلک هایش روی هم گذاشته شدن و حالا در آغوش جونگکوک افتاده بود ..
سئوحون تند سمتش آمد و پرستار سو آه با ترس بالا سرش ایستاد .. همه پرستار و دکتر های که روی پشتبام ایستاده بودن و شهروندان عادی ای که پایین ساختمان ، حتی آن هایی که در جاده روی صندلی راننده نشسته بودن تند و تند تر برای جونگکوک کف میزدن و با خوشحالی میگفتن ٫ آفرین جوون آفرین ٫
دخترک با چهره بیرنگش چشم های گود افتاده اش کبودی بسیار بزرگی زیر چشم ابرو شکسته ای که حالا با چسپزخم بسته شده بود .. پیشانی زخمی ای که با باند سرش را بسته ، کنج لب اش غوغای آبی ای داشت جونگکوک با هیرت به چهره دخترک زل زد بود تند نشست و ات را از روی خودش بر روی زمین گذاشت تنها سرش را روی زانو خود قرار گذاشت ..
برادرش با چهره بسیار. غمگین ای که انگار به این حادثه ها عادت داشت خیره شد
پرستار سو آه تند نبض دخترک را گرفت و با استرس گفت : وای خدا رو هزار مرتبه شد .. سئوجون غمگین اشک های خواهرش را پاک کرد سپس سخت بغضش را قورت داد دست اش را برد زیر زانو و دور کمر ات سپس آروم از روی زمین و یا حتی آغوش جونگکوک بلندش کرد ..
سئوجون : ممنون آقای دکتر
جونگکوک تند از روی زمین بلند شد و با استرس و لحن تند گفت : بریم زود باشین ...
.....
موهایش را خارون سپس کت چرمی اش را کشید و روی آویزان گذاشت و آروم کفش هایش را هم تعویض کرد صدا آروم مادرش به گوشش خورد : جونگکوک تویی
جونگکوک اهسته چشم نفس کشید سپس با گام های آرام سمت حال رفت مادرش کتاب در دستش را روی میز گذاشت .. جونگکوک بر روی مبل کنار مادرش نشست بلافاصله با حرکت تند سرش را روی ران مادرش گذاشت .. مادرش تنها لبخند ای زد سپس دستش را روی موهای براق و مشکی بلند اش کشید آرام سرش را نزدیک موهایش برد سپس آن بوی شامپو و عطر شیرینی را وارد ریه هایش برد
مروارید : پسرکم چرا کلافه شده
- ۲۸۳
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط