{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سئوجون برای هزارمین بار مشت اش به سرش داد کلافه نفس کشید

سئوجون برای هزارمین بار مشت اش به سرش داد کلافه نفس کشید و کت مشکی اش را کشید دستی تو موهایش برد : نمیشد .. چی نمیشه
باخود زمزمه کرد و در آینه به خود خیره شد گوشی اش را برداشت و شماره فردی را گرفت : آلو .. هنوز پیداش نکردی .. آخه چرا ..مگه من کم پول میدم بهت .. خیله خوب قطع کن .. تند گوشی را روی تخت انداخت سپس عینک هایش را از روی چشم هایش برداشت .. کلافه به سمت در هجوم برد ..
سئوجون: زینا خانم
زینا : بله آقای کیم
مرد مشکی پوش تند و حدی گفت : من یه جای کار دارم غذای خواهرم رو ببر براش و دارو هایش فراموش نشه راستی فردا هم پدر میاد .. مراقب آوا باش .. زینا سری تکون داد سپس در را برای مرد جدی باز نمود ..زیبا همراه با سینی به دست وارد اتاق آوا شد با دیدن دخترک تی که جلو پنجره روی زمین نشسته بود و پاهایش را به آغوش گرفته ، چشم به آسمان دوخته ،
زینا جلویش نشست سپس با لبخند گفت : برات غذا آوردم
ات نگاه آرامی بهش دوخت و سری تکون داد سپس چشم به بیرون دوخت
زینا: پاشو دیگه
دست دیگرش را گرفت سپس به سمت تخت هجوم بردن .. زینا لبخند ای زد سپس با چاپستیک غذا را برداشت و جلو دهان ات گرفت..
دخترک پلک زد و بی حال گفت : شبا غمگین تره ؟
زینا دستش را پایین آورد چون بعد از هفته ها جلو زیناکلمه ای گفته ،
زینا ذوق کرد ولی آروم گفت : راستش اینجوری میگن
دخترک با صدا گرفته ای گفت : زینا ؟ .. چون تاریکه آره ..
زینا لقمه را جلویش گرفت : ای بابا اول غذا ..
صدا ماشین به گوششان خورد .. زینا تند بلند شد و سمت پنچره رفت سپس بازگشت نمود و روبه رو ات نشست : بخور دیگه ..
دخترک اروم سری تکون داد و کلمه ای در ذهنش چرخید که جونگکوک گفته بود " من اینجام کنارتم " .
دخترک با خود زمزمه کرد : میتونم ..بهت اعتماد کنم .. میتونم پای شکسته ام رو بالا پله های که تو وایستادی بزارم .. معلومه که نه .. به هیچی باوری نیست جز مرگ ..
بغضش گرفت و اشک ریخت .. تو گلو هق هق ای کرد و لقمه ای بزرگ تر را در دهانش گذاشت .. اشک ریخت و با بغض آن ها را قورت داد این کارش تبیعی نبود زینا تند و با ترس دستش را گرفت .. دخترم بیشتر گریه کرد و با صدا بلند تر زینا با بغض او را بغل گرفت و تند گفت. : اینم .. میگذره تو دلت نزار .. گریه کن ..
دخترک اشک ریخت .. وکم کم شد که اینگونه به خواب میرفت .. پلک زد و همان سخنان ای در سرش گذشت سخنان امید دادن جونکوک دکتر جوان .. ولی ات امیدی نداشت نه برای زندگی کردن نه برای زنده ماندن

یون می : سلام زن عمو خوشگلم
جین جو خندید و دخترک جوان را به آغوش گرفت موهای فر اش را نوازش کرد و ازش جدا شد : یون می خوبی دخترم بشین
یون می تند کنار جین‌جو نشست سپس با ذوق گفت : خوبم .. بهتر از این نمیشم باور کنید
زن میان سال خندید سپس به تیم ذوق بدون دخترک لبخند ای زد : چه خوب که اومدی ... یون می : واقعا پس از این به بعد زیاد میام
جین‌جو. : بگو ببینم کارات چطور پیش میرن
دخترک با لبخند گفت : خوب کله روز با بیمارا .. راستی تهیونگ کوچولو چطوره؟ .. جین جو. : وای اسمشو نیار الان پیداش میشه .. خوبه الان رفت که هیونگ هاشو آسو پاس کنه ... جونگکوک در حال آستین بالا زدن می‌بود که وارد سالن شد یون می تند گفت : وای جونگکوک انگار ده سالم ندیدمتم
جونگکوک سری تکون داد سپس جدی کنار مادرش نشست سپس دست به سینه شد   : درسته باید بگی ده دقیقه
یون می خندید و روبه جین‌جو کرد ولی با صدا جیغ تهیونگ سکوت کرد و سمت در خیره شد .. تهیونگ با سر قابلمه ها در دستش که یکی پس از دیگری را روی زمین میکوبید و صدا بلندی به خودش میداد دستش را روی گوشش گذاشت .. جونگکوک هم بلافاصله نگاهش کرد .. تند خندید
جین‌جو اخم کرد و بلند گفت : نکن ته
تند بلند شد و سمتش رفت سر قابلمه ها را تازس گرفت .. تهیونگ اخم کرد هر دو دستش را پشت اش قرار گذاشت : اومااااااا پسش بده
مادرش عصبی گفت : کی بهت گفته بری آشپزخونه ها
تهیونگ ریز و خبیث خندید سپس تند گفت : توت فرنگی نبود منم اینا لو اولدم
دیدگاه ها (۰)

با خنده ای خودش خندید و تند سمت جونگکوک رفت جونگکوک از دور د...

جونگکوک بخاطر این ذوق پسر ۱۸ ساله خندید سپس تکیه به صندلی و ...

دخترک بفضش با حالت ناجور ترکید و اشک هایش مثل آبشار سرازیر ش...

دخترک بیشتر ناخون اش را در پشت دستش فشار داد و آروم گفت : نه...

جونگکوک با تکان داد سرش تعیید کرد و وارد اتاقش شد با گام آرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط