{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هفت سال اختلاف سن ه بنتون وجود داشتبه تمام اختلاف ه

هفت سال اختلافِ سنى كه بينتون وجود داشت؛به تمامِ اختلاف هاتون دامن زده بود و حالا،اين موضوع كه خودِ مرد تا هر سرعاتى كه ميخواست،ميتونست بيرون بمونه اما تو نه،اعصابت رو خراب ميكرد!
عصبى از روىِ مبل بلند شدى،مقابلِ مرد ايستادى و درحالى كه قفسه سينه ات؛با شدت بالا و پايين ميرفت،گفتى:
"به تو مربوط نيست كه من چيكار ميكنم!"
نامجون،براى چند ثانيه تنها به چهره عصبيت نگاه كرد و بعد از چندلحظه؛شروع به خنديدن كرد.
يك عادتِ مضخرف و صدالبته رو مخ!
مردِ بزرگتر؛كفِ هردو دستش رو به گونه هات رسوند.
هردو انگشتِ شصتش رو؛ابتداىِ ابروهات قرار داد و اخمى كه بينشون قرار داشت رو؛با فشارِ سرانگشتهاش باز كرد و آروم لب زد:
"اخم نكن..كوچولو!"
ناخودآگاه،چندبار پشتِ سرِ هم پلك زدى و از اون فاصله كمى كه باهم داشتيد؛به چهره مرد نگاه كردى.
نامجون،دمِ عميقى از عطرِ شيرينت گرفت و درنهايت،تسليم شده لب زد:
"كجا ميخواى برى؟هرجا كه ميخواى برى؛خودم به عنوانِ همسرت،همراهيت ميكنم سوییت!
دیدگاه ها (۱)

تو تنها مجردِ گروه دوستهات بودى.يا حداقل همه اينطور فكر ميكر...

"يك طور نگاهم نكن كه انگار،از من اين رفتار بعيده!"كم كم تعجب...

مردِ مقابلت،بعد از درآوردنِ كروات از دورِ گردنش؛اون رو روىِ ...

زدواجِ اجبارى؛اونهم با يك خلافكارِ سابقه دار اصلا چيزى نبود ...

طبقِ قرار دادى كه باهم امضا كرده بوديد،بعد از ازدواج،جفتتون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط