{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زدواج اجباراونهم با خلافار سابقه دار اصلا چز نب

زدواجِ اجبارى؛اونهم با يك خلافكارِ سابقه دار اصلا چيزى نبود كه،براى آينده ات بخواى!
اما حالا اين اتفاق افتاده بود.تو و اون بيشتر از چهارماه ميشد كه،ازدواج كرده بوديد و تو پنت هوسِ لوكسش،زندگى ميكرديد.
مثلِ هميشه،ساعت از دوازده گذشته بود و نامجون،تازه برگشته بود.
مردِ بزرگتر،درحالى كه گره كرواتش رو شل ميكرد،به تو كه روىِ كاناپه نشسته بودى،نزديك شد:
"بيدارى!"
"منتظر بودم تشريف بياريد،تا بعدش من برم بيرون!"
اتمامِ جمله ات،مصادف با اخمِ غليظش شد:
"برى بيرون؟اوه بيبى!تصوراتت از من،باعثِ خنده ام ميشه!كسى كه فاميلىِ من رو داره،خودش،جسمش،روحش و حتى تك به تكِ دم و بازدم هاش،مالِ منه!بيرونى دركار نيست سوييتى،ميريم روىِ تختمون و ميخوابيم!"
ناباور از جمله و لحنِ مردِ مقابلت،با دهانى نيمه باز از وقاحتِ عجيبش،ابروهات بهم نزديك شد:
"چى؟"
دیدگاه ها (۱)

مردِ مقابلت،بعد از درآوردنِ كروات از دورِ گردنش؛اون رو روىِ ...

هفت سال اختلافِ سنى كه بينتون وجود داشت؛به تمامِ اختلاف هاتو...

"بعد از امشب،جفتمون فراموشش ميكنيم!"اتمامِ جمله اش،مصادف شد ...

مردِ بزرگتر،آروم بازوىِ برهنه ات رو لمس و نامحسوس،به دوربينِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط