{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرد مقابلتبعد از درآوردن روات از دور گردنشاون رو رو

مردِ مقابلت،بعد از درآوردنِ كروات از دورِ گردنش؛اون رو روىِ كاناپه انداخت.
درحالى كه حالا آستين هاىِ بوليزِ سفيد رنگش رو؛بالا ميزد گفت:
"كدوم قسمتش برات غيرقابلِ فهم بود؟"
نگاهت رو از دستِ مردِ مقابلت كه با تتوهاىِ زيادى تزئين شده بود،گرفتى و به چهره بى حسش دادى.
انگشتهاىِ كشيده مرد؛حالا روىِ دكمه هاىِ بوليزش نشسته بود و اونهارو،دونه به دونه باز ميكرد.
اگه پدرت ورشكسته نميشد،تو مجبور به ازدواج با مردِ مقابلت نميشدى.
پيشنهادِ اين ازدواجِ مضحك هم،از طرفِ نامجون بود.
حتى شك داشتى كه ورشكسته شدنِ پدرت هم؛كارِ مردِ مقابلت نباشه!
نامجون ٣٢ سالش بود و تقريبا از ١٦ سالگى،بعد از كشته شدنِ پدرش،رهبرىِ اين امپراتورىِ بزرگ رو،به عهده گرفته بود.
از همون سن و سال،كارهاىِ چندش آورِ زيادى كرده بود،براى همين هم انتظارِ زيادى ازش نداشتى.
قطعا مردِ مقابلت،نميتونست احساساتت رو درك كنه.
اما همينكه تورو مجبور به رابطه داشتن باهاش نميكرد،خودش برات يك اتفاقِ خوب بود!
دیدگاه ها (۱)

هفت سال اختلافِ سنى كه بينتون وجود داشت؛به تمامِ اختلاف هاتو...

تو تنها مجردِ گروه دوستهات بودى.يا حداقل همه اينطور فكر ميكر...

زدواجِ اجبارى؛اونهم با يك خلافكارِ سابقه دار اصلا چيزى نبود ...

"بعد از امشب،جفتمون فراموشش ميكنيم!"اتمامِ جمله اش،مصادف شد ...

البته كه گره اون كرواتِ لعنت شده اونقدرا هم سفت نبود، اما ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط