چندپارتی درخواستی
چندپارتی (درخواستی)
p2
چند هفته گذشته بود.
یوری دیگه اون دختر رنگپریدهی روز اول نبود.
یوری کمکم سرحالتر شده بود، اشتهاش برگشته بود، حتی بعضی روزا توی اتاقش یواشیواش میرقصید اخع اون دنسر خیلی خوبی بود
البته هنوز قرصهاش منظم روی میز بودن… و هر بار که میخواست بخورتشون، یه آه عمیق میکشید
اعضا یوری رو بردن مطب که یک معاینه ی نهایی انجام بدن
یوری روی تخت بیمارستان نشسته بود، پاهاش آویزون، با یه لیوان آب تو دستش.
درِ اتاق که باز شد، صدای آشنای خنده اومد.
یونگی: خب.... اماده ای کوچولو؟
یوری: داداشششش... من کوچولو نیستم
پشت سرش نامجون اومد، تبلت تو دست، خیلی جدی ولی با اون لبخند آرومش:
«خب… بیاین نتایج رو بررسی کنیم و بریم برای معاینه ی اخر.»
یوری یههو دلش هری ریخت پایین
دستاشو توی هم گره کرد.
جیمین که فوراً متوجه شد، کنارش نشست و آروم گفت:
«هیااا… نفس بکش. ما کنارتیم.»
در همون لحظه تهیونگ یه لیوان آب برداشت، گذاشت تو دستش:
«اگه استرس داری، وانمود کن اومدی کنسرت ما »
یونگی از گوشهی اتاق گفت:
«یا تمرین رقص… اون موقع هم همیشه استرس داری ولی آخرش تو کلاست میدرخشی.»
یوری لبخند زد.
دلش گرم شد.
5 مین بعد بعد از معاینه
نامجون شروع کرد به توضیح:
«نتایج آزمایشها عالیه. بدنت واکنش خوبی نشون داده»
یوری:
«یعنی…؟»
جین با قیافهی پیروزمندانه جلو اومد:
«یعنی سرکار خانم کیم یوری… رسماً سالم شدی.»
جونگکوک که تا اون لحظه ساکت بود، لبخند پهنی زد:
« دیگه لازم نیست داروهاتو ادامه بدی.»
یه سکوت کوتاه.
بعدش…
«واقعاً؟! دیگه قرص نخورم؟!»
تهیونگ: «ببر کوچولو قویتر از چیزیه که فکر میکرد
جین با لحن نمایشی گفت:
«خب حالا که سالمی… وقتشه جشن بگیریم. با غذای من.»
همه با هم:
«نههههه!»(😂😂😂)
نامجون خندید و گفت:
«ولی جدی… از این به بعد فقط باید مراقب خودت باشی. استراحت، تغذیه خوب، و—»
جونگکوک پرید وسط:«و رقص! چون خانم دنسر ما بدون رقص زنده نمیمونه.»
یوری خندید، از تخت پایین اومد، یه چرخ کوچولو زد.
بدنش سبک بود
«قول میدم قدر سلامتیمو بدونم.»
جیهوپ دستاشو باز کرد:
«بیا بغلممممم!»
همه خیالشون راحت بود تا.....
یوری: داداش...(با یکم مکث) میگم.... یکم نفسم.. سخت.. میاد
یونگی: بیینمت... چرا انقدر نفس نفس میزنی اینجا بشین واسیتا
نامجون: اون قرص زیر زبونی رو از کشو بیار بده بهش بدو بدو (با داد و نگران)
جین:من میرم بیارم...پرستاررررر
جونگکوک: داداشی کبود شدی.. اروم با من نفس بکش
یوری: نمی.... تونم خیلی سخته....(گریه)
تهیونگ: فدات شم اینجوری کنی تنگی نفست بیشتر میشه ها.... داداشی چرا گریه میکنی فدات شم؟(نگران)
یوری: میترسمممم....(گریه شدید)
جیهوپ: فدات شم ترس نداره چیزی نیست سعی کن اروم باشی (بغلش کرد و کمرش رو ماساژ داد)
جیمین: ما پیشتیم نترس (بغض)
جین: اوردم بیا بده بهش (نگران)
نامجون: بیا این قرص رو بخور تا خوب شی
(قرص رو بهش میدن )
5 مین بعد
جین: بهتری فدات شم...
یوری: اره بهترم (بیحال)
نامجون: یوری داداشی بیا جلو تر.. میخوام ضربان قلبت رو چک کنم
یوری: باشه(بیحال)
نامجون گوشی طبی رو گذاشت رو قلبش
جمیمین: ضربانش چطوره؟
نامجون: دیگه مشکلی نیست
جیمین: خداروشکر
یوری: میشه بخوابم؟(بیحال)
شوگا: خوابت میاد؟
یوری: خیلی....
جونگکوک: خب بخواب قربونت برم
یوری: باشه...
یوری رفت خوابید و اعضا چون تایم کاری بیمارستان دیگه اخراش بود لباس عوض کردن و یوری رو بغل کردن و بردن خونه و گذاشتن رو تخت که بخوابه که بیدار میشه..
یوری: داداش....
تهیونگ: جانم عشقم.....
یوری: درد دارم..
جونگکوک: داداشی کجات درد میکنه دقیقا...
یوری: سرم... دلم... همه جام
نامجون: قرص ارام بخش بدم؟
جیهوپ: اون دیر تاثیر میذاره تا اروم سه...
یوری: میشه یک کاری کنین... خیلی درد دارم...(بغض)
جین:داداشی سِرُم میزنی؟
یوری: نمیشه یکچیز دیگه بدی(کم کم اشکش میاد)
جیهوپ: عشقم خودت مگه نمیگی حالت خیلی بده سانشاین...
جیمین: باشه حالا برو دراز بکش الان میام
تهیونگ یوری رو برد رو تخت و درازش داد و تا گذاشت رو تخت گرفت خوابید
تهیونگ اومد بیرون
تهیونگ: خوابید
جین: بیچاره حالش خیلی بد بود....
نامجون: اره... دلم واسش واقعا سوخت..
جیمین: من سِرُم رو اماده کردم... مطمئنی خوابه دیگه؟
تهیونگ: اره
جونگکوک: بریم فقط ساکت
ادامه دارد...
p2
چند هفته گذشته بود.
یوری دیگه اون دختر رنگپریدهی روز اول نبود.
یوری کمکم سرحالتر شده بود، اشتهاش برگشته بود، حتی بعضی روزا توی اتاقش یواشیواش میرقصید اخع اون دنسر خیلی خوبی بود
البته هنوز قرصهاش منظم روی میز بودن… و هر بار که میخواست بخورتشون، یه آه عمیق میکشید
اعضا یوری رو بردن مطب که یک معاینه ی نهایی انجام بدن
یوری روی تخت بیمارستان نشسته بود، پاهاش آویزون، با یه لیوان آب تو دستش.
درِ اتاق که باز شد، صدای آشنای خنده اومد.
یونگی: خب.... اماده ای کوچولو؟
یوری: داداشششش... من کوچولو نیستم
پشت سرش نامجون اومد، تبلت تو دست، خیلی جدی ولی با اون لبخند آرومش:
«خب… بیاین نتایج رو بررسی کنیم و بریم برای معاینه ی اخر.»
یوری یههو دلش هری ریخت پایین
دستاشو توی هم گره کرد.
جیمین که فوراً متوجه شد، کنارش نشست و آروم گفت:
«هیااا… نفس بکش. ما کنارتیم.»
در همون لحظه تهیونگ یه لیوان آب برداشت، گذاشت تو دستش:
«اگه استرس داری، وانمود کن اومدی کنسرت ما »
یونگی از گوشهی اتاق گفت:
«یا تمرین رقص… اون موقع هم همیشه استرس داری ولی آخرش تو کلاست میدرخشی.»
یوری لبخند زد.
دلش گرم شد.
5 مین بعد بعد از معاینه
نامجون شروع کرد به توضیح:
«نتایج آزمایشها عالیه. بدنت واکنش خوبی نشون داده»
یوری:
«یعنی…؟»
جین با قیافهی پیروزمندانه جلو اومد:
«یعنی سرکار خانم کیم یوری… رسماً سالم شدی.»
جونگکوک که تا اون لحظه ساکت بود، لبخند پهنی زد:
« دیگه لازم نیست داروهاتو ادامه بدی.»
یه سکوت کوتاه.
بعدش…
«واقعاً؟! دیگه قرص نخورم؟!»
تهیونگ: «ببر کوچولو قویتر از چیزیه که فکر میکرد
جین با لحن نمایشی گفت:
«خب حالا که سالمی… وقتشه جشن بگیریم. با غذای من.»
همه با هم:
«نههههه!»(😂😂😂)
نامجون خندید و گفت:
«ولی جدی… از این به بعد فقط باید مراقب خودت باشی. استراحت، تغذیه خوب، و—»
جونگکوک پرید وسط:«و رقص! چون خانم دنسر ما بدون رقص زنده نمیمونه.»
یوری خندید، از تخت پایین اومد، یه چرخ کوچولو زد.
بدنش سبک بود
«قول میدم قدر سلامتیمو بدونم.»
جیهوپ دستاشو باز کرد:
«بیا بغلممممم!»
همه خیالشون راحت بود تا.....
یوری: داداش...(با یکم مکث) میگم.... یکم نفسم.. سخت.. میاد
یونگی: بیینمت... چرا انقدر نفس نفس میزنی اینجا بشین واسیتا
نامجون: اون قرص زیر زبونی رو از کشو بیار بده بهش بدو بدو (با داد و نگران)
جین:من میرم بیارم...پرستاررررر
جونگکوک: داداشی کبود شدی.. اروم با من نفس بکش
یوری: نمی.... تونم خیلی سخته....(گریه)
تهیونگ: فدات شم اینجوری کنی تنگی نفست بیشتر میشه ها.... داداشی چرا گریه میکنی فدات شم؟(نگران)
یوری: میترسمممم....(گریه شدید)
جیهوپ: فدات شم ترس نداره چیزی نیست سعی کن اروم باشی (بغلش کرد و کمرش رو ماساژ داد)
جیمین: ما پیشتیم نترس (بغض)
جین: اوردم بیا بده بهش (نگران)
نامجون: بیا این قرص رو بخور تا خوب شی
(قرص رو بهش میدن )
5 مین بعد
جین: بهتری فدات شم...
یوری: اره بهترم (بیحال)
نامجون: یوری داداشی بیا جلو تر.. میخوام ضربان قلبت رو چک کنم
یوری: باشه(بیحال)
نامجون گوشی طبی رو گذاشت رو قلبش
جمیمین: ضربانش چطوره؟
نامجون: دیگه مشکلی نیست
جیمین: خداروشکر
یوری: میشه بخوابم؟(بیحال)
شوگا: خوابت میاد؟
یوری: خیلی....
جونگکوک: خب بخواب قربونت برم
یوری: باشه...
یوری رفت خوابید و اعضا چون تایم کاری بیمارستان دیگه اخراش بود لباس عوض کردن و یوری رو بغل کردن و بردن خونه و گذاشتن رو تخت که بخوابه که بیدار میشه..
یوری: داداش....
تهیونگ: جانم عشقم.....
یوری: درد دارم..
جونگکوک: داداشی کجات درد میکنه دقیقا...
یوری: سرم... دلم... همه جام
نامجون: قرص ارام بخش بدم؟
جیهوپ: اون دیر تاثیر میذاره تا اروم سه...
یوری: میشه یک کاری کنین... خیلی درد دارم...(بغض)
جین:داداشی سِرُم میزنی؟
یوری: نمیشه یکچیز دیگه بدی(کم کم اشکش میاد)
جیهوپ: عشقم خودت مگه نمیگی حالت خیلی بده سانشاین...
جیمین: باشه حالا برو دراز بکش الان میام
تهیونگ یوری رو برد رو تخت و درازش داد و تا گذاشت رو تخت گرفت خوابید
تهیونگ اومد بیرون
تهیونگ: خوابید
جین: بیچاره حالش خیلی بد بود....
نامجون: اره... دلم واسش واقعا سوخت..
جیمین: من سِرُم رو اماده کردم... مطمئنی خوابه دیگه؟
تهیونگ: اره
جونگکوک: بریم فقط ساکت
ادامه دارد...
- ۱.۹k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط