{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Part161

#Part161
#آدمای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

_ بشین میریم بام بقیش رو برات میگم
بدون هیچ حرفی سوار شدم
خیابونا به نسبت خلوت بود و توی سکوتی که ماشین رو در بر گرفته بود خیلی زود رسیدیم بام تهران
یه جایی نگه داشت و رو کرد به من
_ میشه پیاده شیم حرف بزنیم؟
+ آره منم دوست دارم پیاده بشیم
منظره ی رو برومون منظره ی زیبایی بود حرفی نزدم اجازه دادم خودش افکارش رو منسجم کنه و ادامه بده
نفس عمیقی کشید که شروع کننده ی حرفهاش بود و تعریف زندگی عجیبش
_ وقتی من ١٢،١٣ سالم بود بابام که یک کارگر ساختمونی بود از بالای ساختمون پرت شد پایین و همونجا درجا فوت شد، خیلی سخت بود... مامان با خیاتی و سبزی پاک کنی و بافتنی درست کردن و هزاران کار دیگه من و رهام رو بزرگ کرد.... رهام الگوی من بود، خیلی
دوستش داشتم ولی وقتی فهمیدیم دست برده تو کار خلاف که خیلی دیر شده بود،
اون برای تامین خرج و مخارج منو مامان رفته بود تو یه گروه قاچاق مواد که با چند کیلو مواد گرفته بودنش و البته حکش اعدام بود،
بعد از اون مامانم از دوری رهام و اتفاقاتی که برامون افتاده بود تشنج کرد و بیناییش رو از دست داد، مجبور بودم خودم خرج خونه رو دربیارم، خدا رو شکر حداقل خونه ای
که توش بودیم با هزار بدبختی یه زمانی بابا خریده بودش و اجاره ای نبود، منم شاگردی میکردم تو کار مبایل و این جور چیزا
بودم و علاقه ی خاصی به هک کردن داشتم، مدت زیادی از راه همین هک کردن پول در میاوردم و البته باز هم شاگردی میکردم
زندگی سختی داشتم
کسی رو نداشتم، مامان بابام سالها تو شهرستان بودند و فقط یه عمو و یه خاله
داشتم که اونا هم وضعشون چنان تعریفی نداشت میدونی وقتی تورو دیدم چقدر دلم میخواست منم یه چیزی داشتم
حداقل بهش میبالیدم تا بهت نزدیک میشدم ولی هیچی نداشتم من حتی کم کمش
یه ظاهر درست و حسابی هم نداشتم
دیدگاه ها (۱)

بچها ببخشید چند روز نبودم و فعالیت نکردمبخاطر این بود که کلی...

پارت معرفی. نکته : این داستان هیچ شباهتی به واقیت ندارد و. فقط تخیلات نویسنده هست

وقتی پدرت بود🧡پارت ۳(last part)با‌حرفهاش واقعا داشتم اروم می...

تو نمی‌دونی ولی باد لای موهات منم. اون شب که درد داری، گرمی ...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

the first lie

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

جیمین که از دیدن اینطوری شوگا شروع کرد به اشک ریختن جیمین:شو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط