تنها امید پارت ۱۰
تنها امید پارت ۱۰
از دید مایکی
بهتره به نقشش اعتماد کنم ..... ولی بعد اما .... فقط اون برام مونده..... اون تنها امیدی بود که برام باقی موند ..... اون کمکم کرد حالم بهتر بشه ......نگرانشم ..... ولی فعلا شلیک هاش هست پس یعنی حالش خوبه دیگه.......
از دید ایو
داشتم شلیک میکردم که اعضای اولیه باندشون اومدن تا از زیر دستاشون دفاع کنن با دوربین اصلحه بینشون دنبال رئیس گشتم ولی فهمیدم یکیشون نیست .......ساهایو اوکا ..... معاونشون .... کجاســــــ
یهو صدای در شدیم سریع یه تفنگ کوچیک برداشتم و بلند شدم ، معاونشون اوکا به همراه دوتا از زیر دستاش از دست پشت بوم وارد شدن
( علامت اوکا - اینه )
اوکا یک پوزخندی زد و شروع به حرف زدن کرد
-خب خب خب بالاخره جای ملکه ی بونتن رو هم که پیدا کردیم
داشت میومد سمتم من سر جام ایستاده بودم به سمتش که بهش حمله کنم ولی وقتی به خودم اومدم دوتا نگهباناش منو نگه داشته بودن و حس دردی توی دو طرف پهلو هام داشتم ، اشکی بر گونه هام و خونی بر زمین چکید و چشم هام تار شد لبخندی با وجود دردم زدم و دستمو روی زخم های زخمام گذاشتم خودمو سمت تفنگم پرت کردم و با همون دید تارم سمتشون شلیک کردم چند تا خطا رفت و تیر هام تموم شود
-نگران نباش نمیتونی منو با خوــــــ
تیشرتشو گرفتم و پرتش کردم پایین زمزمه کردم « تا جایی که تونستم پیش رفتم ، ببخشید مایکی .... زیر قولم زدم ...... برنده شو.......بونتن .....» و از هوش رفتم ، از دست دادن و کم شدن خون بدنم رو حس میکردم همونجا آخرین نفسم رو ذکر نام مایکی بیرون دادم
ادامش پارت یازده
از دید مایکی
بهتره به نقشش اعتماد کنم ..... ولی بعد اما .... فقط اون برام مونده..... اون تنها امیدی بود که برام باقی موند ..... اون کمکم کرد حالم بهتر بشه ......نگرانشم ..... ولی فعلا شلیک هاش هست پس یعنی حالش خوبه دیگه.......
از دید ایو
داشتم شلیک میکردم که اعضای اولیه باندشون اومدن تا از زیر دستاشون دفاع کنن با دوربین اصلحه بینشون دنبال رئیس گشتم ولی فهمیدم یکیشون نیست .......ساهایو اوکا ..... معاونشون .... کجاســــــ
یهو صدای در شدیم سریع یه تفنگ کوچیک برداشتم و بلند شدم ، معاونشون اوکا به همراه دوتا از زیر دستاش از دست پشت بوم وارد شدن
( علامت اوکا - اینه )
اوکا یک پوزخندی زد و شروع به حرف زدن کرد
-خب خب خب بالاخره جای ملکه ی بونتن رو هم که پیدا کردیم
داشت میومد سمتم من سر جام ایستاده بودم به سمتش که بهش حمله کنم ولی وقتی به خودم اومدم دوتا نگهباناش منو نگه داشته بودن و حس دردی توی دو طرف پهلو هام داشتم ، اشکی بر گونه هام و خونی بر زمین چکید و چشم هام تار شد لبخندی با وجود دردم زدم و دستمو روی زخم های زخمام گذاشتم خودمو سمت تفنگم پرت کردم و با همون دید تارم سمتشون شلیک کردم چند تا خطا رفت و تیر هام تموم شود
-نگران نباش نمیتونی منو با خوــــــ
تیشرتشو گرفتم و پرتش کردم پایین زمزمه کردم « تا جایی که تونستم پیش رفتم ، ببخشید مایکی .... زیر قولم زدم ...... برنده شو.......بونتن .....» و از هوش رفتم ، از دست دادن و کم شدن خون بدنم رو حس میکردم همونجا آخرین نفسم رو ذکر نام مایکی بیرون دادم
ادامش پارت یازده
- ۵.۴k
- ۲۹ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط