{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🎭 آخرین نقش

🎭 آخرین نقش

پارت دوازدهم

دو هفته از آخرین صحبت جدی لیانا و تهیونگ گذشته بود.

از آن روز به بعد، رابطه‌شان فقط به چند جمله‌ی کوتاه جلوی دوربین محدود شده بود.

— آماده‌ای؟

— آره.

— صحنه شروع می‌شه.

— باشه.

همین.

اما آن روز، یک بازیگر جدید برای چند صحنه به گروه اضافه شد؛ پسری به نام جون.

بعد از تمرین، جون کنار لیانا آمد.

— لیانا، اگه وقت داری می‌تونم متن صحنه‌ی فردا رو باهات تمرین کنم؟

— آره، چرا که نه.

تهیونگ که کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود، نگاهش را به آن‌ها دوخت.

مگی آرام کنار او آمد.

— چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟

— چه‌طوری؟

— انگار جون الان بزرگ‌ترین دشمنته.

— برام مهم نیست.

مگی خندید.

— پس چرا فکت رو این‌قدر محکم کردی؟

تهیونگ جواب نداد.

چند دقیقه بعد، جون و لیانا مشغول تمرین بودند.

جون گفت:

— این قسمت رو باید نزدیک‌تر بایستیم، درسته؟

لیانا متن را نگاه کرد.

— آره، فکر کنم.

تهیونگ ناگهان از جایش بلند شد.

— کارگردان گفت اون صحنه تغییر کرده.

جون برگشت.

— واقعاً؟

— آره.

لیانا با تعجب گفت:

— کی بهت گفت؟

تهیونگ مکث کرد.

— خود کارگردان.

در همان لحظه کارگردان از دور فریاد زد:

— تهیونگ! چیزی درباره‌ی تغییر صحنه نگفتم!

همه ساکت شدند.

مگی لبش را گاز گرفت تا نخندد.

لیانا به تهیونگ خیره شد.

— تو دروغ گفتی؟

— شاید.

— چرا؟

— چون صحنه رو دوست نداشتم.

جون با خنده گفت:

— فکر کنم مشکل شخصی باشه.

تهیونگ سرد نگاهش کرد.

— فکر نکنم به تو مربوط باشه.

لیانا بازوی تهیونگ را گرفت و او را چند قدم دور کرد.

— دیوونه شدی؟

— نه.

— پس این چه کاری بود؟

— خوشم نیومد.

— از چی؟

— از اینکه یکی دیگه این‌قدر بهت نزدیک بشه.

لیانا چند لحظه ساکت ماند.

— تو حق نداری حسادت کنی.

تهیونگ آرام گفت:

— می‌دونم.

— پس چرا می‌کنی؟

— چون هنوز دوستت دارم.

لیانا خشکش زد.

— تهیونگ...

— می‌دونم گفتی فقط همکاریم. می‌دونم ازم ناراحتی. ولی نمی‌تونم احساساتم رو خاموش کنم.

لیانا نگاهش را پایین انداخت.

— من هنوز نمی‌تونم بهت اعتماد کنم.

— پس بذار دوباره اعتمادت رو به دست بیارم.

— اگه نتونستی چی؟

— دوباره تلاش می‌کنم.

لیانا به چشم‌هایش نگاه کرد.

— و اگه باز هم شکست خوردی؟

تهیونگ لبخند تلخی زد.

— اون موقع حق داری برای همیشه بری.

صدای کارگردان بلند شد:

— همه سر صحنه!

لیانا چند قدم عقب رفت.

— باید بریم.

تهیونگ سرش را تکان داد.

— باشه.

اما وقتی از کنار هم رد شدند، لیانا خیلی آرام گفت:

— من هنوز کاملاً بی‌تفاوت نیستم.

تهیونگ ایستاد.

لبخند کوچکی روی لبش نشست.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس کرد شاید هنوز امیدی وجود داشته باشد.

ادامه دارد... 🎭🖤
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای سه پارت بعدی:
ˡᶦᵏᵉ :𝟽𝟻🎭࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ :𝟺𝟶🎭࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ :𝟷𝟾🎭࿐
دیدگاه ها (۱۱)

🎭 آخرین نقشپارت یازدهملیانا پوشه را محکم در دستش گرفته بود.—...

🎭 آخرین نقشپارت دهملیانا از استودیو بیرون آمد و با عصبانیت د...

🎭 آخرین نقشپارت نهمصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه به استو...

🎭 آخرین نقشپارت ششملیانا هنوز به دست تهیونگ نگاه می‌کرد.— دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط