آنچه گفتند و سرودند تو آنی
آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی
خودِ تو جان جهانیگرِ نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خودْ اسرارِ نهانی
همه جا تو، نه یک جای نه یک پای
همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاکْ بزرگی
نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خودْ اویی، به خود آی تا درِ خانه ی متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی …
خودِ تو جان جهانیگرِ نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خودْ اسرارِ نهانی
همه جا تو، نه یک جای نه یک پای
همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاکْ بزرگی
نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خودْ اویی، به خود آی تا درِ خانه ی متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی …
- ۱.۳k
- ۰۹ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط