{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

══❖پارت: سیزدهم ❖══

══❖پارت: سیزدهم ❖══
سه روز از ورود زارک به تسالیوس گذشته بود.
در این سه روز...
او تقریباً تمام پایتخت را زیر نظر گرفته بود.
با مردم صحبت کرده بود.
بازارها را دیده بود.
برج جادو را بررسی کرده بود.
و حتی چند بار از نزدیک عملکرد جادوگران تسالیوس را مشاهده کرده بود.
اما هرچه بیشتر تحقیق می‌کرد...
سؤال‌هایش بیشتر می‌شدند.

در یکی از کافه‌های شهر...
زارک پشت میزی نشسته بود.
مردی سالخورده روبه‌رویش نشسته بود.
زارک پرسید:
«پادشاهتون رو دیدی؟»
پیرمرد خندید و گفت:
«نه.»
زارک«هیچ‌وقت؟»
پیرمرد«نه.»
زارک«عجیبه.»
پیرمرد«برای ما عادیه.»
زارک ابرویش را بالا برد.
زارک«یعنی چی؟»
پیرمرد«پادشاهمون هیچ‌وقت خودشو نشون نمیده.»
زارک ساکت شد.
این اولین بار نبود که چنین چیزی می‌شنید.

در سه روز گذشته...
تقریباً همه همین جواب را داده بودند.
هیچ‌کس پادشاه را ندیده بود.
اما همه به او اعتماد داشتند.
و این عجیب بود.
خیلی عجیب.

همان شب.
زارک روی پشت‌بام یکی از ساختمان‌های بلند ایستاده بود.
و به برج جادو نگاه می‌کرد.
ناگهان...
صدایی از پشت سرش آمد.

«کنجکاوی زیاد همیشه خوب نیست.»

زارک برگشت.
و برای اولین بار...
کاین را دید.
فرمانده اول هفت سایه.
کاین روی لبه پشت‌بام نشسته بود.
انگار از مدت‌ها قبل آنجا بوده است.
زارک لبخند زد و گفت:
«بالاخره یکی از شماها رو پیدا کردم.»
کاین خندید گفت:
«پیدا نکردی.»
«من خودم اومدم.»
زارک چند لحظه سکوت کرد.
بعد سر تکان داد.
زارک«حق با توئه.»

آن شب...
گفت‌وگوی کوتاهی بین آن دو شکل گرفت.
زارک پرسید:
«همه شما به یه نفر وفادارین.»
کاین«درسته؟»
کاین چیزی نگفت.
اما سکوتش خودش جواب بود.
زارک«اون کیه؟»
کاین«کسی که لازم نیست بشناسی.»
زارک«پادشاه؟»
کاین لبخند زد.
زارک خندید.
زارک«مثل اینکه شماها هم عادت دارین مستقیم جواب ندین.»
کاین«از یه نفر یاد گرفتیم.»

همان زمان.
در قصر هریسون
آدرین کنار پنجره ایستاده بود.
کاین از طریق جادوی ارتباطی گزارش می‌داد.
و تمام گفت‌وگویش با زارک را تعریف کرد.
وقتی حرفش تمام شد...
آدرین فقط یک جمله گفت.
آدرین«آدم جالبیه.»
کاین تقریباً خواست سرش را به دیوار بکوبد.
کاین«این نتیجه‌ایه که گرفتی؟!»
آدرین«آره.»
کاین«داره دنبال هویتت می‌گرده!»
آدرین«می‌دونم.»
کاین«پس چرا نگرانی نداری؟»
آدرین گفت:
«چون هنوز پیدام نکرده.»
کاین دستش را روی صورتش گذاشت.
کاین«یه روز از دستت پیر می‌شم.»

اما چیزی که هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌دانستند...
این بود که زارک آن شب به کشف مهمی رسیده بود.
او روی میزش نشسته بود.
و تمام اطلاعاتی را که جمع کرده بود مرور می‌کرد.

هفت سایه.

پادشاه ناشناس.

ظهور ناگهانی تسالیوس.

قدرت‌های غیرعادی جادوگران این کشور.
همه این‌ها به یک نقطه ختم می‌شد.
زارک آرام زمزمه کرد:
«پادشاه تسالیوس...»
«کسیه که سال‌هاست پشت پرده زندگی می‌کنه.»
سپس چشمان طلایی‌اش باریک شدند.
زارک«و احتمالاً...»
«خیلی جوون‌تر از چیزیه که همه فکر می‌کنن.»
او به حقیقت نزدیک شده بود.

هرچند هنوز فاصله زیادی با کشف نام واقعی آن پادشاه داشت.
اما این فاصله...
هر روز کمتر می‌شد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: چهاردهم ❖══یک سال گذشت.آدرین نوزده ساله شد.فقط یک س...

❖پارت: پانزدهم ❖══یک سال.تنها یک سال.بعد از تمام این سال‌ها،...

══❖پارت: دوازدهم ❖══یک سال دیگر هم گذشت.آدرین حالا هجده ساله...

══❖پارت: یازدهم ❖══یک سال دیگر گذشت.آدرین حالا هفده ساله بود...

══❖پارت: هشتم ❖══چهار سال گذشت.چهار سال از روزی که آدرین رؤی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط