{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

══❖پارت: چهاردهم ❖══

══❖پارت: چهاردهم ❖══
یک سال گذشت.
آدرین نوزده ساله شد.
فقط یک سالـ...
فقط یک سال دیگر تا روزی که تصمیم گرفته بود برای همیشه قصر هریسون را ترک کند.

در این مدت...
زارک همچنان در تسالیوس مانده بود.
او دیگر یک مهمان عادی محسوب می‌شد.
در آکادمی‌های جادو تدریس می‌کرد.
با جادوگران مختلف صحبت می‌کرد.
و به آرامی اطلاعات جمع می‌کرد.
اما هنوز نتوانسته بود هویت پادشاه را کشف کند.

این موضوع کم‌کم باعث کلافگی‌اش شده بود.
یک روز در برج جادو...
زارک کنار پنجره ایستاده بود.
آلن وارد اتاق شد.
زارک پرسید:
«یه سؤال دارم.»
آلن آه کشید گفت:
«بازم درباره پادشاه؟»
زارک«آره.»
آلن«جواب همون قبلیه.»
زارک«هیچ‌کس نمی‌شناستش؟»
آلن«نه.»
زارک«هیچ‌کس ندیدتش؟»
آلن نگاهی بهش کرد و جوابی نداد.
زارک خندید گفت:
«عجیب‌ترین کشور دنیا هستین.»

اما در هریسون...
اوضاع آرام نبود.
در جلسه شورای سلطنتی.
اشراف یکی پس از دیگری صحبت می‌کردند.
یکی از دوک‌ها گفت:
«شاهزاده سوم نوزده ساله شده.»
دوک«وقتشه درباره آینده‌اش تصمیم گرفته بشه.»
پادشاه آرنوس سکوت کرد.
کنت جواب داد:
«بسیاری از خاندان‌های سلطنتی کشور همسایه خواهان ازدواج سیاسی با شاهزاده هستن.»
اشراف شروع به تأیید کردن کردند.

در آن زمان...
ازدواج سیاسی یک امر عادی بود.
اما ناگهان صدایی شنیده شد.
«رد می‌کنم.»
همه برگشتند.
آدرین بود.
کاملاً آرام.
مثل همیشه.
یکی از اشراف با تعجب گفت:«شاهزاده»
آدرین«گفتم رد می‌کنم.»
اشراف«اما این به نفع کشوره.»
آدرین«خب باشه.»
اشراف«پس چرا مخالفت می‌کنین؟»
آدرین«چون نمی‌خوام.»
سکوت.
اشراف مات شده بودند.
حتی چند نفر از خشم قرمز شدند.
اما آدرین اهمیتی نداد.

بعد از پایان جلسه.
آیهان کنار برادرش راه می‌رفت.
آیهان«فکر کنم نصف اشراف الان می‌خوان خفه‌ات کنن.»
آدرین بی‌خیال گفت:
«شانس بیارن قبلش من خفه‌شون نکنم.»
آیهان بلند خندید.
آیهان«این یکی رو واقعاً جدی گفتی؟»
آدرین«اره»
آیهان«واقعا نگرانم کردی.»

اما پشت این شوخی‌ها...
آیهان متوجه چیزی شده بود.
چند ماهی بود که آدرین عجیب رفتار می‌کرد.
انگار منتظر چیزی بود.
انگار روزها را می‌شمرد.
و این موضوع ذهن آیهان را درگیر کرده بود.

آن شب.
در یکی از بلندترین برج‌های تسالیوس.
آدرین و هفت سایه دور یک میز جمع شده بودند.
دیانا لبخند می‌زد.
کاین هم برای اولین بار آرام به نظر می‌رسید.
کارن گفت: «بالاخره.»
کلارا سر تکان داد.
کلارا«فقط یک سال.»
آلن خندید.
همه نگاهشان به آدرین افتاد.
پسری که روزی آن‌ها را از برده‌فروش‌ها نجات داده بود.
و حالا...
در آستانه تبدیل شدن به پادشاه رسمی تسالیوس قرار داشت.
دیانا آرام گفت:
«پشیمون نیستی؟»
آدرین به پنجره نگاه کرد
نور شهر در دوردست می‌درخشید.
مردمی که زندگی می‌کردند.
می‌خندیدند.
و آینده داشتند.
سپس لبخند کمرنگی زد.
گفت: «نه.»
این کوتاه‌ترین جواب ممکن بود.
اما همه فهمیدند.
او هرگز از انتخابش پشیمان نشده بود.
فقط یک سال دیگر باقی مانده بود...
و پس از آن...
سرنوشت آدرین هریسون برای همیشه تغییر می‌کرد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

❖پارت: پانزدهم ❖══یک سال.تنها یک سال.بعد از تمام این سال‌ها،...

══❖پارت: شانزدهم ❖══بالاخره آن روز فرا رسید.روز بیستمین سال ...

══❖پارت: سیزدهم ❖══سه روز از ورود زارک به تسالیوس گذشته بود....

══❖پارت: دوازدهم ❖══یک سال دیگر هم گذشت.آدرین حالا هجده ساله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط