پنجره ها...
پنجره ها...
زخمهای همیشگی دیوارهای خانه اند...دوستشان دارم...
شبهای تنهایی ام را می ایستم روبروی جای بخیه هایشان روی شیشه های مشجر اتاق زیر شیروانی که نور چراغ برق سر کوچه شکل و شمایل تازه ای به آنها میبخشد..
.جای بوسه های تو روی صورتم در امتداد سایه ی بخیه های شیشه این شبها بد جور درد میکند ...و من این زخمهای کهنه را دوست دارم و بخیه ها را میبوسم...دلتنگی از آدمها دیوانگانی میسازد که برای فرار از تنهایی به خود آزاری پناه میبرند...
جواد.....بیا مرا دوباره ببوس...
جای بخیه های شیشه هم درد میکند..
بگذار من همین فردا بعد از بوسیده شدنم..نخ بخیه ی روی شیشه ها را بکشم..........
زخمهای همیشگی دیوارهای خانه اند...دوستشان دارم...
شبهای تنهایی ام را می ایستم روبروی جای بخیه هایشان روی شیشه های مشجر اتاق زیر شیروانی که نور چراغ برق سر کوچه شکل و شمایل تازه ای به آنها میبخشد..
.جای بوسه های تو روی صورتم در امتداد سایه ی بخیه های شیشه این شبها بد جور درد میکند ...و من این زخمهای کهنه را دوست دارم و بخیه ها را میبوسم...دلتنگی از آدمها دیوانگانی میسازد که برای فرار از تنهایی به خود آزاری پناه میبرند...
جواد.....بیا مرا دوباره ببوس...
جای بخیه های شیشه هم درد میکند..
بگذار من همین فردا بعد از بوسیده شدنم..نخ بخیه ی روی شیشه ها را بکشم..........
- ۲.۲k
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط