{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه های پاک

عاشقانه های پاک

شعر

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی

چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟

باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست


#بیتا_امیری
دیدگاه ها (۲)

عاشقانه های پاکبی مــن تــو چگــونه ای نـدانـم ؟ امامن بی تو...

عاشقانه های پاکسر ارادت ما و آستان حضرت دوستکه هر چه بر سر م...

عاشقانه های پاکگاهی دل از تمام جهان خسته می شوداز هرچه بود و...

عاشقانه های پاکیَا مُجِیبَ أَلْمُضْطَرّ.شهریار_عاشق....#شهری...

#رقص_سایه_ها_بین_عشقپارت اول‌باران ملایمی در سئول می‌بارد. م...

.***## بازگشتِ روح‌ها: وعده‌ی از کف رفتهفضای پارک، که تا چند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط