{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۰ | پایانِ سایه‌ها 🌙❤️

پارت ۳۰ | پایانِ سایه‌ها 🌙❤️

سه سال بعد...

صدای خنده‌ی بچه‌ها تمام خانه را پر کرده بود.

ات از آشپزخانه بیرون آمد و با دیدن صحنه‌ای که جلوی چشمش بود، خنده‌اش گرفت.

جونگ‌کوک وسط پذیرایی نشسته بود و دختر کوچولویشان روی شانه‌هایش سوار شده بود، در حالی که پسرشان با جدیت تمام سعی می‌کرد کراوات پدرش را ببندد! 😂

ات دست به سینه ایستاد.

— آقای جونگ‌کوک... قرار نبود امروز به بچه‌ها یاد بدی چطور خونه رو به هم بریزن! 😑

جونگ‌کوک لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

— من؟! اینا خودشون استعداد دارن! 😌

دخترشان با هیجان گفت:

— مامان! بابا گفت امروز می‌ریم بستنی! 🍦

ات ابرو بالا انداخت.

— جدی؟ بدون اجازه‌ی من؟!

جونگ‌کوک آرام به بچه‌ها نگاه کرد و بعد خیلی جدی گفت:

— بچه‌ها... فرار! 😂

هر سه نفر با خنده دویدند.

ات هم خندید و پشت سرشان راه افتاد.

آن روز، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، هیچ سایه‌ای پشت سرشان نبود.

نه دشمنی.

نه ترسی.

نه رازی که قرار باشد زندگی‌شان را تهدید کند.

فقط یک خانواده‌ی چهار نفره که بالاخره به آرامش رسیده بودند.

---

شب، وقتی بچه‌ها خوابیده بودند، ات کنار پنجره ایستاد و به آسمان نگاه کرد.

جونگ‌کوک آرام از پشت سر به او نزدیک شد و دست‌هایش را دور کمرش حلقه کرد.

— به چی فکر می‌کنی؟

ات لبخند زد.

— به اینکه هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آخر این همه اتفاق، من اینجا باشم... کنار تو.

جونگ‌کوک پیشانی‌اش را بوسید.

— من از همون اول می‌دونستم.

ات برگشت و با تعجب نگاهش کرد.

— از همون اول؟! تو که اون موقع حتی اعصاب منو نداشتی! 😂

جونگ‌کوک خندید.

— خب... عشق من از اعصابم قوی‌تر بود. 😌❤️

ات آرام خندید و سرش را روی سینه‌ی او گذاشت.

بیرون، ماه در آسمان می‌درخشید.

و سایه‌هایی که روزی زندگی‌شان را احاطه کرده بودند، دیگر چیزی جز خاطره نبودند.

جونگ‌کوک دست ات را گرفت.

— قول بده هر اتفاقی افتاد، بازم کنارم بمونی.

ات انگشت‌هایش را در دست او قفل کرد.

— قول می‌دم.

جونگ‌کوک لبخند زد.

— منم قول می‌دم تا آخرش کنارت بمونم.

و همان‌جا، زیر نور ماه، هر دو فهمیدند که تمام آن تاریکی‌ها ارزشش را داشت...

چون در پایان، عشقشان برنده شده بود. ❤️

چند سال بعد...

صدای دویدن بچه‌ها از حیاط می‌آمد.

ات روی صندلی نشسته بود و جونگ‌کوک کنارش قهوه می‌نوشید.

دخترشان با هیجان فریاد زد:

— مامان! بابا! بیاین عکس بگیریم! 📸

پسرشان هم کنار او ایستاد.

جونگ‌کوک دست ات را گرفت و هر چهار نفر کنار هم ایستادند.

دوربین عکس گرفت.

یک تصویر ساده...

اما پر از تمام چیزی که برایش جنگیده بودند.

یک خانواده.

یک عشق.

یک زندگی.

و پایانی خوش برای وارث سایه‌ها.

پایان. 🌙❤️

بعضی عشق‌ها از دل تاریکی متولد می‌شوند؛ اما اگر واقعی باشند، حتی سایه‌ها هم نمی‌توانند خاموششان کنند. 🥹✨
دیدگاه ها (۰)

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۹«قولی برای همیشه»سه ماه گذشته بود.بر...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۸«آخرین نبرد»پدر ات اسلحه را بالا گرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط