هم اتاقی قدیمیپارت
هم اتاقی قدیمی-پارت-۲
مدریا به پنجره ی کنار میزش خیره شد .او کسی را دید که بعید بود اینجا باشد.کمی چشمانش بازتر شد و لحظه ای بعد ان شخص نبود.گمان کرد توهم زده است.
×مدریا!.گوش میکنی؟!
-ب بله
×مسئله ای که پیروز داده بودم رو بیا پایه تخته
-بله
ماژیک رو از دستش گرفت و با سرعت و خط خوش شروع به نوشتن کرد.
-بفرماید حل شد
×تو…چطوری؟
-توضیحات و راه گم کنیش کاملا واضح بود.
×……
-میشه بشینم؟
×بشین
~~~~
کلاس تموم شد.باید میرفتم سره تمرین.کسی توی ساختمون A نبود، همه اردو ی اکتشافی رفته بودن.
«مدریا در سالن تمرین در حال مشت زدن به یک کیسه بکس بود،او حتی در روز های تعطیل هم تمرین خود را ول نمیکرد.صدایی از خاطره ها در گوش او زنگ میزد«تو به درد پلیس شدن نمیخوری!»
چنان به کیسه ضربه میزد انگار با دشمنه دیرینه ی خود دیدار کرده.
-اایی…………اه تف بهش
موچش با ضربه ی اخر بشدت درد گرفت.
تمرین تمام شده بود مثل چیز های تمام شده ی دیگر.قدم زنان به طرف اتاق خود میرفتم کمی استرس و البته هیجان داشت(برای دیدن هم اتاقی) به سمت اتاق پا تند کرد .در را باز کرد و وارد .لباس های خود را عوض کرد و دوش گرفت زیرا پس از تمرین لازم بود.(یه استین حلقه ای پوشید.پایین لباسش نه بلده نه کوتاه )رفت اشپز خانه و غذایی سری اماده کرد.ابجوش را داخل ظرف نودل ها ریخت و شروع کرد به خرد کردن سبزیجات.صدا ی باز شدن در اومد.
مدریا«اومدم چاقو رو بزارم کنار که دستم تیر کشید و خیلی دردش ناجور بود باعث شد کف دستمو ببرم بیخیالش شدم ولی ذوق ذوق میکرد.از اشپز خونه رفت بیرون چراغ ها خاموش بود ولی از اشپز خونه و راه روی بیرون نور میومد.یه لحظه خشکم زد
«او کسی را دید که سال ها بود ندیده بود .اشنایی که در تاریکی و روشنایی پیدا شده بود
-کا..چان………
مدریا به پنجره ی کنار میزش خیره شد .او کسی را دید که بعید بود اینجا باشد.کمی چشمانش بازتر شد و لحظه ای بعد ان شخص نبود.گمان کرد توهم زده است.
×مدریا!.گوش میکنی؟!
-ب بله
×مسئله ای که پیروز داده بودم رو بیا پایه تخته
-بله
ماژیک رو از دستش گرفت و با سرعت و خط خوش شروع به نوشتن کرد.
-بفرماید حل شد
×تو…چطوری؟
-توضیحات و راه گم کنیش کاملا واضح بود.
×……
-میشه بشینم؟
×بشین
~~~~
کلاس تموم شد.باید میرفتم سره تمرین.کسی توی ساختمون A نبود، همه اردو ی اکتشافی رفته بودن.
«مدریا در سالن تمرین در حال مشت زدن به یک کیسه بکس بود،او حتی در روز های تعطیل هم تمرین خود را ول نمیکرد.صدایی از خاطره ها در گوش او زنگ میزد«تو به درد پلیس شدن نمیخوری!»
چنان به کیسه ضربه میزد انگار با دشمنه دیرینه ی خود دیدار کرده.
-اایی…………اه تف بهش
موچش با ضربه ی اخر بشدت درد گرفت.
تمرین تمام شده بود مثل چیز های تمام شده ی دیگر.قدم زنان به طرف اتاق خود میرفتم کمی استرس و البته هیجان داشت(برای دیدن هم اتاقی) به سمت اتاق پا تند کرد .در را باز کرد و وارد .لباس های خود را عوض کرد و دوش گرفت زیرا پس از تمرین لازم بود.(یه استین حلقه ای پوشید.پایین لباسش نه بلده نه کوتاه )رفت اشپز خانه و غذایی سری اماده کرد.ابجوش را داخل ظرف نودل ها ریخت و شروع کرد به خرد کردن سبزیجات.صدا ی باز شدن در اومد.
مدریا«اومدم چاقو رو بزارم کنار که دستم تیر کشید و خیلی دردش ناجور بود باعث شد کف دستمو ببرم بیخیالش شدم ولی ذوق ذوق میکرد.از اشپز خونه رفت بیرون چراغ ها خاموش بود ولی از اشپز خونه و راه روی بیرون نور میومد.یه لحظه خشکم زد
«او کسی را دید که سال ها بود ندیده بود .اشنایی که در تاریکی و روشنایی پیدا شده بود
-کا..چان………
- ۱۸۹
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط