هم اتاقی قدیمیپارت

هم اتاقی قدیمی-پارت-۳
-کا…چان
صورتش بدون هیچ آرایه و حسی ولی چشمانش ،چشمانش دروغ گفتن را بلد نبود . او خوشحال بود . حسی باور نکردنی درونش موج میزد ولی بروز احساسات را فراموش کرده بود.
+دکو؟
-ت تو اینجا چیکار میکنی؟
م مگه نرفتی یه دبیرستان دیگه؟
+الان برگشتم همینجا . ناراحتی که برگشتم؟.
-نه فقط….
+فقط چی؟
-فقط یکم جا خوردم…
سکوت بین انها رد و بدل شد . باکوگو سر تا پایه مدریا را برنداز کرد . مدریا تقریبا به قد باکوگو رسیده بود . حال دوباره سکوت شکسته شد
+چقدر تغییر کردی
-چرا همه اینو میگن؟
+چون واقعا تغییر کردی…
باکوگو دستش را درون جیم هایش کرد و عکسی تا شده از ان بیرون آورد .
+ نگا این عکسه توعه
-اوه……تو هنوز…این عکسرو داری؟…فکر کردم انداختیش دور
+اره ولی بعد پشیمون شدم
-پس اینو از کجا اوردی؟
باکوگو صدایش
ش را صاف کرد ، نگاهش را از مدریا گرفت و به اتاق تاریک دوخت
+اهم…از …آیدا
-آیدا؟
با صدایی که بزور شنیده میشد جواب داد«اره»

-خب بزار بگم…
«چراغ هارا روشن کرد و کمد خود را باز کرد»
- اون یکی کمد و اون یکی تخت ماله توعه . اشپزی هم یه روز درمیون میشه
+اوکی .
«همان طور که خون را با دستمالِ الکلی از دستانش پاک میکرد . لبش را می‌جویید گوی استرسی درونش جا خوش کرده بود .
+چیکار میکنی؟
-هیچی……غذا امادس میخوری؟
+اره……
پارت بعد .خب چون امتحانا تموم شده معلممون یکم استراحت داده . یجورایی کم تکلیف و اینا میده . پپسسس از سره بیکاری نشستم دارم مینویسم.و اها راستی عکسی که بعد کاور هست همون عکسس و به جای تودوروکی باکوگو اونجاعه
اون لایک بالا را بِفِشار که من فشار نخورم ۵۰ تا ۵۰تا ویو میخوره ولی دریغ از یه لایک و کامنت.
دیدگاه ها (۰)

یه چیزی (میدونم خیلی الاف به نظر میرسم ولی خب).اقا حتی اگر ا...

هم اتاقی قدیمی-پارت-۲مدریا به پنجره ی کنار میزش خیره شد .او ...

هم اتاقی قدیمی-پارت-۱امروز قرار بود بالاخره یه هم اتاقب برام...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط