هم اتاقی قدیمیپارت
هم اتاقی قدیمی-پارت-۱
امروز قرار بود بالاخره یه هم اتاقب برام پیدا بشه.تو کل خوابگاه رده ی A فقط من بودم که تنها تو یه(یک) اتاق میخوابیدم.تو این ۳ سال اخیر اتفاقایی افتاد که خودمم باور نمیکنم.اوراراک نامزد کرد.باکوگو…از دبیرستان رفت.چون………یه جورایی رفت یه دبیرستان دیگه.مامانش میگفت این دبیرستان بدرد نمیخوره و مسئولیت پذیر نیستن.من……امسال یعنی دقیقا امروز ۱۸ سالم شد.میدونم شاید فکر کنید برای دبیرستان یکم دیره ولی خیلی راه مونده تا بتونم یه پلیس درست و حسابی بشم. و اینکه تمیال یال اخره
«مدریا لباسه فرمش را بر تن کرد،کتاب های درسیه امروز را گذاشت داخل کیف ی
کوچیک کتاب هایش.جلوی اینه کرواتش را محکم بست و دستی بین موهاش کشید .ناخواسته دستش روی زخمه قدیمی ای که روی ابرویش بود کشیده شد .ان زخم یاد اور تمام سختی های گذشته بود.
چند دقیقه ای در اینه خودش را نگاه کرد.سرش را تکان داد تا به خود بیاید.حال اماده ی خروج بود..در را باز کرد و به طرف کلاس خود راهی شد .بیشتر در ها پست از مدریا باز شدند.
در کلاس را باز کرد .اری با صحنه ای ازار دهنده مواجه شد.(بشه های گل مدریا اوراراک رو دوست نداره فکر میکنه دوست داره الان هم دیگه براش مهم نیست)
اوراراک و ته کوانگ در حال لاس زدن بودن. شخص جدیدی که ۲سال بود وارد دبیرستان شده بود .اسم او ته کوانگ بود.دو رگه ای که در کره بدنیا امده بود.بله همان نامزد اوراراک .
صحنه ای ازار دهنده اما تکراری،مدریا مانند قبل عکسل عملی به این دیدار نداشت.بی توجه از کنار انها رد میشود و پشت میز خود میشیند .دفتر چه ی خود را باز میکند و مسئله ای را محاسبه میکند.سپس مداد خود را روی میز رها میکند.
تک تک افراد کلاس داخل میشدند و به همدیگه سلام میدادند.
ایزاوا وارده کلاس شد و لحظه این سکوت حاکم شد ،
ایزاوا:× مدریا- کیریشیا&
×میرم سره اصله مطلب .کسایی که رضایت نامه ی اولیا ندارن همین الان بگن.نمیدونم تروخدا و ازین جور چیزا نداریم.
کیا رضایت نامه ندارن؟.
«مدریا با کلافگی دستش را میبرد بالا.به دلیل فوت مادرش که تنها اولیإ اون بود نمیتوانست برود.او ۱۸ سالش شده بود ولی ان سن را پر نکرده بود و فعلا سنش قانونی نشده بود »
«کل کلاس شروع به پچ پچ کردن در گوش هم کردن.مدریا برایش مهم نبود چون دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.»
×ساکت!
سکوت دوباره حکومت خود را اغاز کرد و ایزاوا ادامه داد:دیگه کسی نیست؟.خب………عا راستی مدریا تولدت مبارک
-ممنون
&ااو…… پسر امروز تولدت بود؟ ااهاانن راستی یادم اومد امروز بود که کاتسوکی هم از دبیرستان رفت.
«ناگهان کامیناری با ارنج به کیریشیا زد،تا ادامه ندهد
-نه مشکلی ندارم بزار ادامه بده
&اه تو چرا اینجوری شدی؟
-چجوری شدم؟
&یجوری.……دیگه اون پسر دستپاچلفتی و با شاد نیستی.کاملا……اایی………چته چرا میزی؟.
«اری بار دیگر کامیناری به او تنه زده بود و به صورت زبان بدن به اون میفهماند که دهنش را گِل بگیرد ولی کیریشیا انقدر در کودکیه (منظور اینه که مثل بچه ها رفتار میکنه)خود سیر میکرد که منظور اورا نمیگرفت.
+ساکت!.حرف برای چیه؟!.~~
پارت اول رمانم .امید وارم خوشتون بیاد🥲
~~~~
امروز قرار بود بالاخره یه هم اتاقب برام پیدا بشه.تو کل خوابگاه رده ی A فقط من بودم که تنها تو یه(یک) اتاق میخوابیدم.تو این ۳ سال اخیر اتفاقایی افتاد که خودمم باور نمیکنم.اوراراک نامزد کرد.باکوگو…از دبیرستان رفت.چون………یه جورایی رفت یه دبیرستان دیگه.مامانش میگفت این دبیرستان بدرد نمیخوره و مسئولیت پذیر نیستن.من……امسال یعنی دقیقا امروز ۱۸ سالم شد.میدونم شاید فکر کنید برای دبیرستان یکم دیره ولی خیلی راه مونده تا بتونم یه پلیس درست و حسابی بشم. و اینکه تمیال یال اخره
«مدریا لباسه فرمش را بر تن کرد،کتاب های درسیه امروز را گذاشت داخل کیف ی
کوچیک کتاب هایش.جلوی اینه کرواتش را محکم بست و دستی بین موهاش کشید .ناخواسته دستش روی زخمه قدیمی ای که روی ابرویش بود کشیده شد .ان زخم یاد اور تمام سختی های گذشته بود.
چند دقیقه ای در اینه خودش را نگاه کرد.سرش را تکان داد تا به خود بیاید.حال اماده ی خروج بود..در را باز کرد و به طرف کلاس خود راهی شد .بیشتر در ها پست از مدریا باز شدند.
در کلاس را باز کرد .اری با صحنه ای ازار دهنده مواجه شد.(بشه های گل مدریا اوراراک رو دوست نداره فکر میکنه دوست داره الان هم دیگه براش مهم نیست)
اوراراک و ته کوانگ در حال لاس زدن بودن. شخص جدیدی که ۲سال بود وارد دبیرستان شده بود .اسم او ته کوانگ بود.دو رگه ای که در کره بدنیا امده بود.بله همان نامزد اوراراک .
صحنه ای ازار دهنده اما تکراری،مدریا مانند قبل عکسل عملی به این دیدار نداشت.بی توجه از کنار انها رد میشود و پشت میز خود میشیند .دفتر چه ی خود را باز میکند و مسئله ای را محاسبه میکند.سپس مداد خود را روی میز رها میکند.
تک تک افراد کلاس داخل میشدند و به همدیگه سلام میدادند.
ایزاوا وارده کلاس شد و لحظه این سکوت حاکم شد ،
ایزاوا:× مدریا- کیریشیا&
×میرم سره اصله مطلب .کسایی که رضایت نامه ی اولیا ندارن همین الان بگن.نمیدونم تروخدا و ازین جور چیزا نداریم.
کیا رضایت نامه ندارن؟.
«مدریا با کلافگی دستش را میبرد بالا.به دلیل فوت مادرش که تنها اولیإ اون بود نمیتوانست برود.او ۱۸ سالش شده بود ولی ان سن را پر نکرده بود و فعلا سنش قانونی نشده بود »
«کل کلاس شروع به پچ پچ کردن در گوش هم کردن.مدریا برایش مهم نبود چون دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.»
×ساکت!
سکوت دوباره حکومت خود را اغاز کرد و ایزاوا ادامه داد:دیگه کسی نیست؟.خب………عا راستی مدریا تولدت مبارک
-ممنون
&ااو…… پسر امروز تولدت بود؟ ااهاانن راستی یادم اومد امروز بود که کاتسوکی هم از دبیرستان رفت.
«ناگهان کامیناری با ارنج به کیریشیا زد،تا ادامه ندهد
-نه مشکلی ندارم بزار ادامه بده
&اه تو چرا اینجوری شدی؟
-چجوری شدم؟
&یجوری.……دیگه اون پسر دستپاچلفتی و با شاد نیستی.کاملا……اایی………چته چرا میزی؟.
«اری بار دیگر کامیناری به او تنه زده بود و به صورت زبان بدن به اون میفهماند که دهنش را گِل بگیرد ولی کیریشیا انقدر در کودکیه (منظور اینه که مثل بچه ها رفتار میکنه)خود سیر میکرد که منظور اورا نمیگرفت.
+ساکت!.حرف برای چیه؟!.~~
پارت اول رمانم .امید وارم خوشتون بیاد🥲
~~~~
- ۳۸۴
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط