تکپارتی از هان وقتی که تو
تکپارتی از هان: (وقتی که تو.....)
توی جمع دوستانَتون تو سلف مدرستون داشتید غذا میخوردید و با حرف های همدیگه میخندیدید که تو خواستی بلند شی بری یه خوراکی بخری که تا بلند شدی...
ات: وای نه نه نه نههههه...نهههه -تو دلت
با چیزی که دیدی دوباره نشستی، متاسفانه.....وقتی بلند شدی دیدی که صندلیت بخش کوچیکیش خونی شده و این نشونه پریود شدنت بود، قبلش یکم در درد داشتی ولی خب حدس نمیزدی آنقدر زود اتفاق بیوفته و کلی استرس گرفته بودی و نگران شدن بودی، گیج بودی که الان چطوری بخواد بره دستشویی...تنها چیزی که یهو به ذهنت رسید این بود که به یکی از دوستات(دختر)بگی تا کمکت کنه...پس صداش کردی و دم گوشش وضعیتتو بهش گفتی ولی اون برخلاف تصوراتت که قرار بود کمکت کنه شروع کرد به خندیدن و همه از این کارش متعجب شدن
ات: یوبیل چیکار داری میکنی؟ -نگران
اونم بدون هیچ وقفه ای بلافاصله تو گوش بغل دستیش وضعیتتو گفت و این کم کم شروع کرد به ادامه دادن و اونم به بغل دستیش گفت و بغل دستیه اونم به بغل دستیش گفت و همه الان متوجه شده بودن که تو پریود شدی و شروع کردن به مسخره کردن و خندیدن بهت
ات: چرا اینکارو کردی -بغض
یوبیل: خنده- چرا پس نمیخندی هوم؟؟ -خنده
مونده بودی الان باید چیکار کنی و خنده هاشون هم داشت اذیت میکرد که...
جیسونگ: ات...
ات: هوم؟ -تعجب ....ب..بله
جیسونگ: بلند میشی؟
ات: م..من؟و..ولی...مکث-...باشه
بلند شدی که سریع سوییشرتشو دور کمرت بست از کارش تعجب کردی و البته بقیه هم شوکه شده بودن و نگاه لحظه ایه هان باعث شد خفه خون بگیرن
ات: ه..هانـ...
هان: هیس چیزی نگو فقط برو....من وسایلاتو میارم... - اروم
تصمیم گرفتی به حرفش گوش کنی و سریع رفتی دستشویی و اونو برات پد و یه شلوار آورد
هان: اینا هم وسایلات چیز دیگه ای خواستی بگو
ات: مم...ممنونم...-سریع رفتی داخل
چند دقیقه
ات: درحال شستن دستت تو روشویی- وایی باورم نمیشه...مگه میشه...اون....این همه باهام بد بود....پس چی شد.....
اون حرکت هان باعث شده بود به کل، کارای دوستاتو فراموش کنی و غرق تو فکر اینکه چرا هان اینکارو کرده بشی....
رفتی بیرون که دیدی گوشه ی در بودش و فهمیدی قطعا حرفاتو شنیده
ات: تو اینجا چیکار میکنی؟
هان: خوبی؟
ات: اره...واقعا ازت ممنونم....آها راستی اینم سوییشرتت
هان: نمیخوامش...الان بپوشش، فردا بیار....ممکنه سردت شه....
ات: چی؟؟
هان: رفت-
ات: من نمیفهمم...چرا اون بهم اهمیت داد...واه پشمام...هنوزم باورم نمیشه....-بوی سوییشرتشو حس کردی- چقدرم لوی خوبی میده
خب واقعا تعجب کردن عجیب نبود چون هان همش با ات بدرفتاری میکرد و اتفاقا فقط هم با اون اینطوری بود و دلیلش هم معلوم نبود، و این کار ناگهانیش....باعث شده بود مغز همه ارور کنه....
اون روز هان با شنیدن حرفهای ات هین شستن دستاش خنده ریزی کرد و گفت....
هان: میدونم که یروزی بهت اعتراف میکنم چقدر دوستت دارم -لبخند
پایان✨
(به گمونم یبار یه همچین چیزی رو نوشتم، پس اگر بدتون اومد بهم بگید تا حذفش کنم و اذیت نشید)
(I'm fine)
توی جمع دوستانَتون تو سلف مدرستون داشتید غذا میخوردید و با حرف های همدیگه میخندیدید که تو خواستی بلند شی بری یه خوراکی بخری که تا بلند شدی...
ات: وای نه نه نه نههههه...نهههه -تو دلت
با چیزی که دیدی دوباره نشستی، متاسفانه.....وقتی بلند شدی دیدی که صندلیت بخش کوچیکیش خونی شده و این نشونه پریود شدنت بود، قبلش یکم در درد داشتی ولی خب حدس نمیزدی آنقدر زود اتفاق بیوفته و کلی استرس گرفته بودی و نگران شدن بودی، گیج بودی که الان چطوری بخواد بره دستشویی...تنها چیزی که یهو به ذهنت رسید این بود که به یکی از دوستات(دختر)بگی تا کمکت کنه...پس صداش کردی و دم گوشش وضعیتتو بهش گفتی ولی اون برخلاف تصوراتت که قرار بود کمکت کنه شروع کرد به خندیدن و همه از این کارش متعجب شدن
ات: یوبیل چیکار داری میکنی؟ -نگران
اونم بدون هیچ وقفه ای بلافاصله تو گوش بغل دستیش وضعیتتو گفت و این کم کم شروع کرد به ادامه دادن و اونم به بغل دستیش گفت و بغل دستیه اونم به بغل دستیش گفت و همه الان متوجه شده بودن که تو پریود شدی و شروع کردن به مسخره کردن و خندیدن بهت
ات: چرا اینکارو کردی -بغض
یوبیل: خنده- چرا پس نمیخندی هوم؟؟ -خنده
مونده بودی الان باید چیکار کنی و خنده هاشون هم داشت اذیت میکرد که...
جیسونگ: ات...
ات: هوم؟ -تعجب ....ب..بله
جیسونگ: بلند میشی؟
ات: م..من؟و..ولی...مکث-...باشه
بلند شدی که سریع سوییشرتشو دور کمرت بست از کارش تعجب کردی و البته بقیه هم شوکه شده بودن و نگاه لحظه ایه هان باعث شد خفه خون بگیرن
ات: ه..هانـ...
هان: هیس چیزی نگو فقط برو....من وسایلاتو میارم... - اروم
تصمیم گرفتی به حرفش گوش کنی و سریع رفتی دستشویی و اونو برات پد و یه شلوار آورد
هان: اینا هم وسایلات چیز دیگه ای خواستی بگو
ات: مم...ممنونم...-سریع رفتی داخل
چند دقیقه
ات: درحال شستن دستت تو روشویی- وایی باورم نمیشه...مگه میشه...اون....این همه باهام بد بود....پس چی شد.....
اون حرکت هان باعث شده بود به کل، کارای دوستاتو فراموش کنی و غرق تو فکر اینکه چرا هان اینکارو کرده بشی....
رفتی بیرون که دیدی گوشه ی در بودش و فهمیدی قطعا حرفاتو شنیده
ات: تو اینجا چیکار میکنی؟
هان: خوبی؟
ات: اره...واقعا ازت ممنونم....آها راستی اینم سوییشرتت
هان: نمیخوامش...الان بپوشش، فردا بیار....ممکنه سردت شه....
ات: چی؟؟
هان: رفت-
ات: من نمیفهمم...چرا اون بهم اهمیت داد...واه پشمام...هنوزم باورم نمیشه....-بوی سوییشرتشو حس کردی- چقدرم لوی خوبی میده
خب واقعا تعجب کردن عجیب نبود چون هان همش با ات بدرفتاری میکرد و اتفاقا فقط هم با اون اینطوری بود و دلیلش هم معلوم نبود، و این کار ناگهانیش....باعث شده بود مغز همه ارور کنه....
اون روز هان با شنیدن حرفهای ات هین شستن دستاش خنده ریزی کرد و گفت....
هان: میدونم که یروزی بهت اعتراف میکنم چقدر دوستت دارم -لبخند
پایان✨
(به گمونم یبار یه همچین چیزی رو نوشتم، پس اگر بدتون اومد بهم بگید تا حذفش کنم و اذیت نشید)
(I'm fine)
- ۵۳.۲k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط