{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اورا

🔹 #او_را ... (۵۰)





طبق عادت این روزا دم دمای ظهر چشمامو باز کردم !



خداروشکر که دو هفته ی آخر اسفند کلاسا لق و تقه وگرنه نمیدونم چجوری میخواستم به کلاسام برسم ...!!



هنوز اثرات آرامبخش دیشب نپریده بود ...

رفتم تو حموم

شاید دوش آب سرد میتونست یکم حالمو بهتر کنه !!🚿



خداروشکر دیگه عرشیا نه زنگ میزد و نه پیامی میداد ...

تنها دلخوشیم همین بود !



دلم بدجوری گرفته بود ...

یه آرایش ملایم کردم و

لباسامو پوشیدم


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-پنجاهم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۵۲)گوشیو قطع کردم و انداختم رو صندلی ماشین !ج...

🔹 #او_را ... (۴۹)سه روز تا عید مونده بود ...هرچند واقعاً حو...

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط