{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اورا

🔹 #او_را ... (۴۹)





سه روز تا عید مونده بود ...



هرچند واقعاً حوصله مامان و بابا رو نداشتم

امّا نمیتونستم وقتی که شب میان خونه و فقط دور میز شام کنار هم میشینیم ، نرم پیششون ...



اونم چه شامی ...

دستپخت آشپز رستورانی که هرشب برامون غذا میفرستاد واقعا عالی بود... 👌



ولی هیچوقت نفهمیدم دستپخت مامانم چجوریه!! 😒



کتابخونم خاک گرفته بود ...

خیلی وقت بود سراغش نرفته بودم.

احساس میکردم دیگه احتیاجی بهشون ندارم



و حتی همین الان میتونم یه کبریت بندازم وسطشون تا همشون برن هوا...🔥


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-چهل-و-نهم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۵۰)طبق عادت این روزا دم دمای ظهر چشمامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

🔹 #او_را ... (۴۷)گوشی از دستم افتاد ...احساس میکردم بدبخت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط