PART
𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART⁴⁵
(سوآ+)(جین–)(جیسوک◍)(افسر لی¡)
«فلش بک چند دقیقه پیش»
«ویو سوآ»
من چا..قو رو برای دفاع از خودم برداشتم ولی وقتی دیدم میخواد بهم شلیک کنه واقعا ترسیدم و با همون چا..قو به قلبش ضربه زدم و افتاد زمین ولی به سمت سقف شلیک کرد...واقعا ترسیده بودم نمیخواستم بکشمش ولی انجامش دادم شاید با این کارم از خیلی از زنایی که قرار بود آسیب ببینن محافظت کردم ولی حس میکنم کارم خوب نبود چون من الان با یه قاتل هیچ فرقی ندارم...اما من اون لحظه مجبور بودم باید از خودم و خانوادم محافظت میکردم اگر میرفت زندون دوباره فرار میکرد و من مجبور بودم تا آخر عمرم با ترس زندگی کنم...آخرین کلمه ای گفت این بود که
¢خیلی عو..ضی ولی...م..م...نو..نم که...این مرگ رو....بهم...دادی
و چشماش رو بست سریع سمت اتاق بچه ها رفتم و در رو باز کردم و داشتن گریه میکردن چون صدای گلوله رو شنیده بودن ولی دیدن من زنده ام
✿مامانی تو حالت خوبههه
+آره اون مرد مرده باید از اینجا بریم سریع
جیسو و جیسوک دستام رو گرفتن و به خاطر حافظه جیسوک فهمیدیم در کجاست و از پله ها بالا رفتیم خیلی پله های زیادی بود که همون لحظه در رو باز کردم و دیدم تعداد زیادی پلیس اونجا بودن و میونشون جین هم بود...بچه ها دستام رو ول کردن و رفتن سمت جین
«پایان فلش بک»
«ادامه ویو سوآ»
من همونجا روی زمین افتادم و به کارم اعتراف کردم
+م-م-من...ک-ک-کش...تمش(گریه)
جین نگاهی بهم میکنه و میاد سمتم و بغلم میکنه
–سوآ چی شده؟بهم بگو
+من کانگ بین رو ک..شتم(با داد و گریه)
افسر لی به یکی از نیرو ها دستور میده و میان من رو بلند میکنن و میبرن داخل ماشین اورژانس که تازه رسیده بود اونجا و دور من پتو میپیچن و دکتر علائم حیاتیم رو چک میکنه و بعد پلیس ازم سوال میپرسه و با گریه همه چیز رو میگم
«پایان ویو سوآ»
«ویو جین»
توی شوک حرف های سوآ بودم و بچه ها توی بغلم بودن و از دور به مادرشون نگاه میکردیم...نمیدونم کار سوآ اشتباه بوده یا درست ولی من فقط نگرانشم...نکنه مجبور بشه بره زندان؟
«پایان ویو جین»
افسر لی و نیروهاش صحنه جرم رو بررسی کرده بودن و اومده بودن پیش سوآ و بعد گزارش های بازرس رو میگیرن و مشغول تحلیل میشن و بعد افسر لی میاد پیش جین
¡آقای کیم ما هرکاری میتونستیم انجام دادیم ولی فعلا همسرتون رو بازداشت میکنیم تا دادگاه براشون تصمیم بگیره
این حرف مثل خ..نجری به سینه جین بود...ترسش به واقعیت تبدیل شده بود
–اما اون فقط از خودش دفاع کرده
¡ما هم میدونیم و احتمالا تبرعه بشن ولی باید تا روز دادگاه بازداشت بمونن
–دادگاه کیه؟
¡سعی میکنیم در اسرع وقت با قاضی هماهنگ کنیم و برگزارش کنیم!
◍بابا مامان رو دارن کجا میبرن؟
جیسوک به مادرش که به دستاش دستبند زده بودن و داشت میرفت داخل ماشین پلیس اشاره میکنه
–مامانی زود برمیگرده پیشمون!نگران نباشید! بیاید بریم خونه...
جین بچه ها رو میبره داخل ماشین و به سمت خونه رانندگی میکنه و وقتی میرسه اول بچه ها رو میخوابونه و بعد میاد طبقه پایین و یه لیوان و.دکا میریزه تا شاید کمی آرومش کنه و مینوشه و مینوشه و در حین مس.تی به سوآ فکر میکنه و بعد از مدتی انقدر مست میکنه که روی مبل خوابش میبره در همین حال سوآ فعلا توی سلول های اداره پلیس میموند و روی زمین نشسته بود و سرش رو بین دستاش پنهان کرده بود و اشک میریخت...سلول سرد بود و عذاب وجدان داشت سوآ رو نابود میکرد...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART⁴⁵
(سوآ+)(جین–)(جیسوک◍)(افسر لی¡)
«فلش بک چند دقیقه پیش»
«ویو سوآ»
من چا..قو رو برای دفاع از خودم برداشتم ولی وقتی دیدم میخواد بهم شلیک کنه واقعا ترسیدم و با همون چا..قو به قلبش ضربه زدم و افتاد زمین ولی به سمت سقف شلیک کرد...واقعا ترسیده بودم نمیخواستم بکشمش ولی انجامش دادم شاید با این کارم از خیلی از زنایی که قرار بود آسیب ببینن محافظت کردم ولی حس میکنم کارم خوب نبود چون من الان با یه قاتل هیچ فرقی ندارم...اما من اون لحظه مجبور بودم باید از خودم و خانوادم محافظت میکردم اگر میرفت زندون دوباره فرار میکرد و من مجبور بودم تا آخر عمرم با ترس زندگی کنم...آخرین کلمه ای گفت این بود که
¢خیلی عو..ضی ولی...م..م...نو..نم که...این مرگ رو....بهم...دادی
و چشماش رو بست سریع سمت اتاق بچه ها رفتم و در رو باز کردم و داشتن گریه میکردن چون صدای گلوله رو شنیده بودن ولی دیدن من زنده ام
✿مامانی تو حالت خوبههه
+آره اون مرد مرده باید از اینجا بریم سریع
جیسو و جیسوک دستام رو گرفتن و به خاطر حافظه جیسوک فهمیدیم در کجاست و از پله ها بالا رفتیم خیلی پله های زیادی بود که همون لحظه در رو باز کردم و دیدم تعداد زیادی پلیس اونجا بودن و میونشون جین هم بود...بچه ها دستام رو ول کردن و رفتن سمت جین
«پایان فلش بک»
«ادامه ویو سوآ»
من همونجا روی زمین افتادم و به کارم اعتراف کردم
+م-م-من...ک-ک-کش...تمش(گریه)
جین نگاهی بهم میکنه و میاد سمتم و بغلم میکنه
–سوآ چی شده؟بهم بگو
+من کانگ بین رو ک..شتم(با داد و گریه)
افسر لی به یکی از نیرو ها دستور میده و میان من رو بلند میکنن و میبرن داخل ماشین اورژانس که تازه رسیده بود اونجا و دور من پتو میپیچن و دکتر علائم حیاتیم رو چک میکنه و بعد پلیس ازم سوال میپرسه و با گریه همه چیز رو میگم
«پایان ویو سوآ»
«ویو جین»
توی شوک حرف های سوآ بودم و بچه ها توی بغلم بودن و از دور به مادرشون نگاه میکردیم...نمیدونم کار سوآ اشتباه بوده یا درست ولی من فقط نگرانشم...نکنه مجبور بشه بره زندان؟
«پایان ویو جین»
افسر لی و نیروهاش صحنه جرم رو بررسی کرده بودن و اومده بودن پیش سوآ و بعد گزارش های بازرس رو میگیرن و مشغول تحلیل میشن و بعد افسر لی میاد پیش جین
¡آقای کیم ما هرکاری میتونستیم انجام دادیم ولی فعلا همسرتون رو بازداشت میکنیم تا دادگاه براشون تصمیم بگیره
این حرف مثل خ..نجری به سینه جین بود...ترسش به واقعیت تبدیل شده بود
–اما اون فقط از خودش دفاع کرده
¡ما هم میدونیم و احتمالا تبرعه بشن ولی باید تا روز دادگاه بازداشت بمونن
–دادگاه کیه؟
¡سعی میکنیم در اسرع وقت با قاضی هماهنگ کنیم و برگزارش کنیم!
◍بابا مامان رو دارن کجا میبرن؟
جیسوک به مادرش که به دستاش دستبند زده بودن و داشت میرفت داخل ماشین پلیس اشاره میکنه
–مامانی زود برمیگرده پیشمون!نگران نباشید! بیاید بریم خونه...
جین بچه ها رو میبره داخل ماشین و به سمت خونه رانندگی میکنه و وقتی میرسه اول بچه ها رو میخوابونه و بعد میاد طبقه پایین و یه لیوان و.دکا میریزه تا شاید کمی آرومش کنه و مینوشه و مینوشه و در حین مس.تی به سوآ فکر میکنه و بعد از مدتی انقدر مست میکنه که روی مبل خوابش میبره در همین حال سوآ فعلا توی سلول های اداره پلیس میموند و روی زمین نشسته بود و سرش رو بین دستاش پنهان کرده بود و اشک میریخت...سلول سرد بود و عذاب وجدان داشت سوآ رو نابود میکرد...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۴۴۳
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط