PART
𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART³⁸
(سوآ+)(جین–)(جیسوک◍)(جیسو✿)
+اوه اومدییییی
–اوهوم مثل اینکه یه نفر از خوابش بیدار شده و نمیزاره کارت رو بکنی!
+اوهوم سعی کردم خوابش کنم ولی خواب نرفت
–اشکالی نداره،بدش به من و برو به کارات برس ماهم یک کم اوقات پدر و پسری داشته باشیم
+ممنونم
سوآ جیسوک رو میده بغل جین و بعد گونه جین رو میبوسه و میره سمت آشپزخونه و به آشپزیش ادامه میده و جین و جیسوک داخل اتاق نشیمن نشسته بودن و جین اسباب بازی رو میداد دست جیسوک و مواظب بود نکنه توی دهنش و باهاش بازی میکرد و میخندیدن و وقتی بلاخره غذا آماده شد صدای گریه دخترشونم اومد
+خدای مننن کی گفته مادر شدن آسونههه
سوآ میخواست بره سمت اتاق که جین نمیزاره
–من میرم فقط تا وقتی برمیگردم با جیسوک وقت بگذرون
جین میره سمت اتاق و میبینه که دختر کوچولوش درحال گریس بغلش میکنه که بوی بد خرابکاریش رو میفهمه
–اوه امروز بدن کوچولوت خیلی فعاله
جین همون کارهایی که سوآ همیشه انجام میداد رو انجام میده و پوشک بچه رو عوض میکنه و بغلش میکنه میبرتش طبقه پایین
+چی شده بود؟
–خرابکاری کرده بود
+اوه جین ازت ممنونم اگر تو نبودی نمیدونم چیکار میکردم
–من پدرشونم پس وظیفه دارم
+بریم ناهار بخوریم؟
–اوهوم
سوآ دخترشون رو از آغوش جین میگیره و در آغوش خودش میگیره و جین پسرشون رو بغل میکنه و میره داخل آشپزخونه درواقع بچه ها هنوز اونقدری بزرگ نبودن که اینطور غذاهایی بخورن پس فقط برای اینکه حواسشون باشه بچه ها رو برده بودن داخل آشپزخونه
زندگی سوآ و جین با وجود بچه ها عاشقانه تر و کمی سخت تر هم شده بود...روز ها و هفته ها میگذشت کم کم بچه ها شروع کردن به چهار دست و پا رفتن و راه رفتن و جین و سوآ تک تک اون لحظه ها رو نه تنها توی ذهنشون بلکه با دوربین هم ثبت میکردن...الان بچه ها تازه 1 سالشون شده بود و جین جشن تولد خیلی با شکوهی برگزار کرده بود و هردو بچه توی جشن تولد میکروفون رو انتخاب کرده بودن که طبق اعتقادات یعنی قرار بود خواننده بشن...یعنی دوقلو های داستان میخواستن راه پدر رو ادامه بدن؟وقتی سوآ و جین از جشن برگشتن،لباس بچه ها و خودشون رو عوض کردن و بچه ها راه میرفتن دور خونه و جین و سوآ حواسشون بود که یهو جیسوک به عکس خانوادگی روی میز اشاره کرد
◍ما...پا؟
سوآ خوشحال میشه چون این اولین کلمه بچشون بود هرچند درهم برهم که جیسو هم به جایی که برادرش اشاره میکرد اشاره میکنه
✿پا-پا...پاپا؟
جین خوشحال میشه
–الان چی گفتی؟
جیسوک حرف خواهرش رو تکرار میکنه
◍پاپا؟
بعد جیسوک سرش رو کج میکنه و به سوآ نگاه میکنه
◍ما...ما...ماما؟
+آرههههه
✿ما..مـــ.ماما؟
+آره کوچولو های من درسته
سوآ اول به جین اشاره میکنه و سعی داره به بچه ها یاد بده
+پاپا
و بعد به خودش اشاره میکنه
+ماما
بچه ها بدون وقفه این کلمات رو تکرار میکردن و این سوآ و جین رو خیلی خوشحال میکرد...
(گایز معذرت میخوام اگر خیلی زود پرش زمانی فقط نمیخوام تایمتون هدر بره.)
روزتون رو برای بار دوم تبریک میگممم.💖
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART³⁸
(سوآ+)(جین–)(جیسوک◍)(جیسو✿)
+اوه اومدییییی
–اوهوم مثل اینکه یه نفر از خوابش بیدار شده و نمیزاره کارت رو بکنی!
+اوهوم سعی کردم خوابش کنم ولی خواب نرفت
–اشکالی نداره،بدش به من و برو به کارات برس ماهم یک کم اوقات پدر و پسری داشته باشیم
+ممنونم
سوآ جیسوک رو میده بغل جین و بعد گونه جین رو میبوسه و میره سمت آشپزخونه و به آشپزیش ادامه میده و جین و جیسوک داخل اتاق نشیمن نشسته بودن و جین اسباب بازی رو میداد دست جیسوک و مواظب بود نکنه توی دهنش و باهاش بازی میکرد و میخندیدن و وقتی بلاخره غذا آماده شد صدای گریه دخترشونم اومد
+خدای مننن کی گفته مادر شدن آسونههه
سوآ میخواست بره سمت اتاق که جین نمیزاره
–من میرم فقط تا وقتی برمیگردم با جیسوک وقت بگذرون
جین میره سمت اتاق و میبینه که دختر کوچولوش درحال گریس بغلش میکنه که بوی بد خرابکاریش رو میفهمه
–اوه امروز بدن کوچولوت خیلی فعاله
جین همون کارهایی که سوآ همیشه انجام میداد رو انجام میده و پوشک بچه رو عوض میکنه و بغلش میکنه میبرتش طبقه پایین
+چی شده بود؟
–خرابکاری کرده بود
+اوه جین ازت ممنونم اگر تو نبودی نمیدونم چیکار میکردم
–من پدرشونم پس وظیفه دارم
+بریم ناهار بخوریم؟
–اوهوم
سوآ دخترشون رو از آغوش جین میگیره و در آغوش خودش میگیره و جین پسرشون رو بغل میکنه و میره داخل آشپزخونه درواقع بچه ها هنوز اونقدری بزرگ نبودن که اینطور غذاهایی بخورن پس فقط برای اینکه حواسشون باشه بچه ها رو برده بودن داخل آشپزخونه
زندگی سوآ و جین با وجود بچه ها عاشقانه تر و کمی سخت تر هم شده بود...روز ها و هفته ها میگذشت کم کم بچه ها شروع کردن به چهار دست و پا رفتن و راه رفتن و جین و سوآ تک تک اون لحظه ها رو نه تنها توی ذهنشون بلکه با دوربین هم ثبت میکردن...الان بچه ها تازه 1 سالشون شده بود و جین جشن تولد خیلی با شکوهی برگزار کرده بود و هردو بچه توی جشن تولد میکروفون رو انتخاب کرده بودن که طبق اعتقادات یعنی قرار بود خواننده بشن...یعنی دوقلو های داستان میخواستن راه پدر رو ادامه بدن؟وقتی سوآ و جین از جشن برگشتن،لباس بچه ها و خودشون رو عوض کردن و بچه ها راه میرفتن دور خونه و جین و سوآ حواسشون بود که یهو جیسوک به عکس خانوادگی روی میز اشاره کرد
◍ما...پا؟
سوآ خوشحال میشه چون این اولین کلمه بچشون بود هرچند درهم برهم که جیسو هم به جایی که برادرش اشاره میکرد اشاره میکنه
✿پا-پا...پاپا؟
جین خوشحال میشه
–الان چی گفتی؟
جیسوک حرف خواهرش رو تکرار میکنه
◍پاپا؟
بعد جیسوک سرش رو کج میکنه و به سوآ نگاه میکنه
◍ما...ما...ماما؟
+آرههههه
✿ما..مـــ.ماما؟
+آره کوچولو های من درسته
سوآ اول به جین اشاره میکنه و سعی داره به بچه ها یاد بده
+پاپا
و بعد به خودش اشاره میکنه
+ماما
بچه ها بدون وقفه این کلمات رو تکرار میکردن و این سوآ و جین رو خیلی خوشحال میکرد...
(گایز معذرت میخوام اگر خیلی زود پرش زمانی فقط نمیخوام تایمتون هدر بره.)
روزتون رو برای بار دوم تبریک میگممم.💖
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۷۱۴
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط