{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭────────╮

╭────────╮
‌ ‌ ‌ 𝐚 𝐬𝐢𝐩 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 ‌
╰────────╯
جـرعــه‌ای‌از‌تــو²⁹
اشکاشو پاک کرد و گفت:بخاطر اون خونی که خورده بودی مادربزرگ فهمید حامله ای و همینطور فهمید اون بچه یه نیمه خوناشامه
با صدایی نسبتا بلند گفتم:چــــی؟
لبخندی زد و گفتم:اره،تو حامله ای لورن..الان یه بچه توی شکمته
لبخندش محو شد و ادامه داد:مادر بزرگ وقتی همه چیز رو فهمید خیلی عصبانی شد،جوری که اصلا نمیتونی تصور کنی،نمی‌تونستم ببینم عاقبت اون بچه ای که توی شکمته مثل من بشه،همه حرفایی که چندین سال بود میخواستم بهش بگم رو گفتم،بهش گفتم نمی‌خوام زندگی اون بچه رو مثل زندگی من تباه کنه،گفتم اگه چند سال پیش مادر و پدرم و از عمارت ترد نمی‌کرد شاید الان کنارم بودن،اما این حرفا آتیش وجودشو بیشتر کرد،اون لحظه حتی جونگ کوک هم نمیتونست جلوشو بگیره..
نمی‌تونستم همه این اتفاقات رو هضم کنم.
این یه خوابه؟،من..من الان مادر شدم؟
اشکام یکی یکی پایین اومدن و بغضم یهو شکسته شد.
هق هقم کل اتاق رو گرفت.
یورا بغلم کرد و گفت:اون قول داد یه روزی بر میگرده،فقط باید یکم صبر کنی..

(پنج سال بعد)
اسمشو گذاشتم "دال" به معنای ماه.
چون حس میکنم این ماه بود که اونو بهم داد.
خیلی وقتا ازم در مورد جونگ کوک می‌پرسه.
و فقط بهش یه جمله میگم.
بابا؟..اون رفته یه جای دور..و جئون دال و گذاشته پیش مامانی تا ازش مراقبت کنه
آها..راستی یورا هم شریک زندگیش و پیدا کرده و قراره همین سال باهم ازدواج کنن.
با صدای گریه دال به خودم اومدم.
بغلش کردم و گفتم:چی شده؟
با چشمهای درشت اشکلیش گفت:دندونممم
دندون نیشش داشت در میومد.
هر وقت به دال نگاه میکردم جونگ کوک و می‌دیدم،مخصوصا چشماش..چشماش خیلی شبیه چشمای جونگ کوک بودن.
هوا تاریک بود..منتظر یورا بودیم.
اما انگار خانم نمیتونه از معشوقه‌ش دل بکنه.
_دلم برات تنگ شده بود
با شنیدن این صدا قلبم شروع به تپیدن کرد..
من توهم زدم؟..این صدای خودشه؟
سریع به سمت در چرخیدم.
خودش بود..اون جونگ کوکِ من بود...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#جرعه_ای_ازتو#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۷)

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

Forbidden Weakness ضعف ممنوعهفصل دوم p.19 (روایت از زبان ا.ت...

پارت ۶ 🖤با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.— «چی گفتی؟ جیمین د...

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁸هوا رو به غروب بود، نرم و خاکستری...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

P. 4𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. "اون ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط