تتو آرتیست من part

تتو آرتیست من [part¹⁴]

*ا/ت ویو*

ساعت ۱۱ صبح بیدار شدم، چون امروز از صاحبکارم مرخصی گرفتم تا با دیانا برم بیرون و دور بزنیم، برای همین دیر بیدار شدم. قرارمون ساعت ۱ بعد از ظهر بود، بیرون از اتاقم رفتم، به سمت آشپزخونه رفتم و صبحونه‌ای که مامانم برام درست کرد رو خوردم. بعدش رفتم سمت حموم و دوش گرفتم، ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه بود، حدود ۳۰ دقیقه ای توی حموم بودم. از حموم بیرون اومدم و رفتم توی اتاقم و رفتم سمت کمد لباسام. لباس پوشیدم و موهام رو کنار زدم و شروع کردم به میکاپ کردن، بعدش موهام رو مرتب کردن و چتری هام رو جلوی صورتم انداختم. چشمم به ساعت افتاد، ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه بود و زمان عین برق و باد گذشت. از اتاقم بیرون اومدم تا برم دنبال دیانا.

+مامان... من دیگه میرم.
×کجا باز؟!
+با دیانا میخوام برم خرید...
×باشه..‌ مواظب خودت باش... راستی پول داری؟!
+آره دارم... خدافظ.
×خدافظ.

رفتم پایین و سوار ماشینم شدم و حرکت کردم سمت خونه‌ی دیانا، چون دیانا همیشه وقتی میخواست بیاد پایین طول میداد، برای همین زودتر حرکت کردم. وقتی رسیدم بهش زنگ زدن که بیاد پایین. طبق معمول ۳۰ دقیقه ای طول داد که بیاد پایین. ولی مهم اینه که بالاخره اومد. حرکت کردم سمت یه پاساژ و رفتیم توی پاساژ. رفتیم تو یه مغازه لباس فروشی.

+دیانا... این په خوشگلههه...
@عهه... منم میخوام.
+خب... بیا ست بگیریم.
@آره... فکر خوبیه.

دو تا ازش خریدیم، بعدش رفتیم توی مغازه های مختلف و کلی خرید کردیم، ۴ ماه از حقوقم رو جمع کردم برای یه همچین روزی، ساعت ۴ بعد از ظهر بود، بعد از اینکه رفتیم رستوران و غذا خوردیم، دیگه حرکت کردیم سمت خونه و اول دیانا رو رسوندم.

@امروز خیلی خوش گذشت... خدافظ.
+آره..‌ خیلی خوش گذشت... خدافظظظ.

به سمت خونم حرکت کردم و بعد از مدتی رسیدم، ساعت ۴:۳۰ دقیقه بود و با خودم گفتم تا هوا تاریک نشده برم و یکم پیاده روی کنم. پس لباسم رو عوض کردم و دوباره از خونه زدم بیرون.
موقعی که داشتم توی پیاده رو راه میرفتم، متوجه چیز عجیبی شدم، حس کردم کسی دنبالمه، برای اینکه مطمئن بشم، الکی چمباتمه زدم تا مثلا بند کفشم رو ببندم، از بین پاهایم دیدم کسی داره دنبالم میکنه ولی با دیدن اینکه من چمباتمه زدم، سر جاش وایستاد و الکی سرش رو با خودش گرم کرد.
خیلی ضایع بود که دنبالمه، پس بلند شدم و قدم هام رو سریع تر کردم تا بهم نرسه، انقد سریع میرفتم که به چند نفر اتفاقی تنه زدم ولی بازم دنبالم بود. رفتم توی کوچه، گوشیم رو در آوردم و خواستم به جونگکوک زنگ بزنم ولی دیدم شمارش رو دخیره نکردم، سرمو بالا آوردم و دیدم که کوچه بن بسته. تا خواستم به نامجون زنگ بزنم، اون مرد اومد سمتم و گوشیم رو ازم گرفت، خیلی ترسیده بودم، ضربان قلبم خیلی تند میزد، حس کردم الانه که قلبم از جا کنده بشه، انقد ترسیدم که نفسام داشت بند میومد.

(علامت پسر مزاحمه €)

€چی شده خوشگله؟! چرا ترسیدی و انقد نفس نفس میزنی؟! من که کاری باهات ندارم... فقط تو خیلی چشمام رو گرفتی.
+خ-خواهش میکنم... با... باهام کاری... ندا... نداشته باش... خواهش میکنم.

یه نگاه به یر تا پام انداخت و گفت:

€جووووون... عجب بدنی... سینه های خوردنی... به به... من که هنوز کاری باهات نکردم... نترس عزیزم... باهام بیا کارت دارم خوشگله... (هارو: ای بی‌ناموسی منحرف... هعیی)
+نمیام... ولم کن.

یهو چاقوش رو در آورد و گذاشت زیر گلوم.

€اگه دوست داری بمیری... مخالفت کن... من برای کشتن آدما دریغ نمیکنم.

چون خیلی میترسیدم، مجبور شدم باهاش برم، از کوچه اومدیم بیرون و بهم نزدیک شد، طوری که چاقوش رو روی پهلوی گذشت تا اگه اشتباهی کردم بهم جاقو بزنه، بعد زا ۵ دقیقه راه رفتن، رسیدیم به یه خرابه، باهاش رفتم تو، انقد گریه کردم که عصبانی شد، به صورتم سیلی محکمی زد که باعث شد از شدتش گوشم سوت بکشه و بیهوش بشم.
چشمام رو که باز کردم، خودم رو روی یه صندلی که دستام بسته بود دیدم، دیوار و زمین غرق در خاک و خول بود، خیلی کثیف بود، همون لحظه اون پسره اومد جلو و دستام رو باز کرد، منم سریع از فرصت استفاده کردم و با پام به بین پاهاش محکم صربه زدم که باعث شد از درد روی زمین بیوفته. سریع از اتاق بیرون اومدم و خواستم فرار کنم که... نههه... اون مگه روحه... چطوری از اتاق اومد بیرون آخه..‌ منو سریع برد تو اتاق، من رو با خشم کوبوند به دیوار، اومد سمت لبام که ببوستشون، اما من نمیخواستم، خواستم هولش بدم که نتونستم، که یهو گوشیم که روی زمین بود زنگ خورد. اون پسره ازم جدا شد و رفت که به تلفن جواب بده، همزمان چاقوش رو روی گلوم گذاشت تا فرار نکنم.

€تو دیگه هستی؟!

متاسفانه این پارت چون پاک شد مجبورم کلش رو دوباره بزارم... بازم شرمنده.
بدرود🫶🏻
شرط:

Like:15
Comment:15
دیدگاه ها (۰)

تتو آرتیست من [part¹³]*ا/ت ویو دیشب*از ماشین پیاده شدم و هنو...

تتو آرتیست من [part¹²]*کوک ویو*من چی گفتم، وااااای، یعنی بهش...

تتو آرتیست من [part¹⁰]*پرش زمانی به فردا*ساعت ۵ بعد از ظهر ب...

پارت ( دوم) (ویو جونگ کوک)توی شرکت بودم و تمام پرونده هارو ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط