{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان شماره ۷ پارت ۴

رمان شماره ۷ پارت ۴

و اردو تمام شد و بچه ها خوابیدن که فردا برن

فردا در اتوبوس هرکی هرجای که خواست

و به مدرسه رفتن

و خانه

لوید : سلام آنیا جان

یور : سلام عزیزم

آنیا : وای آنیا خیلی خسته است

لوید : برو استراحت کن

(ویو دامیان)

خوب آره من یه دورگه هستم و بیشتر قدرت ها پدرم به من رسیده من نامرئی میشم می‌تونم ذهن بقیه هم پاک کنم و چند تا چیز دیگه
الان هم خیلی دلم برای آنیا تنگ شده می‌دونم چرا ولی نمیتونم ازش چشم و دارم آره من عاشق آنیا فرجر شدم
آنیا وقتی آورده بودیم بهم گفت مامان بابام می‌خوام برای سفری هفته‌ای و من از ساعت ۷ به بعد خونه تنهام
با سرعت هرچه تمام‌تر دارم میرم پیشش
از پنجره داخل اتاقش آمدم تو اتاقش کردم یکی داره میاد داخل ساعت ۶ و ۳۰ دقیقه بود مامان بابا ی آنیا داشتم می‌رفتم و من نامرئی شدم

(ویو انیا)

ومن رفتم داخل اتاقم رفتم روی تختم دراز کشیدم که بخوابم کی یه دفعه ذهن خوندم و اون صدای ذهن برام آشنا بود یکم فکر کردم و بعد بلند
گفتم: دامیان

(ویو دامیان )

تو که اسم منو آورد خیلی تعجب کردم گفتم چه جوری فهمید من اینجام و بعد

گفت: دامیان می‌دونم اینجایی کجا قایم شدی زود بیا بیرون

گفتم: برم پشت کمدش قایم شم و بیام بیرون که یعنی از اول اونجا بودم و به خودم گفتم خدا را شکر نفهمید که من یه دو رنگم خب حالا راستش پدر من یه جن بوده و مادرم شکارچی جن و پدر و مادرم عاشق هم میشن و منو دمیتوس به دنیا میارن پدرم قدرت ذهن خوانی هم داره ولی من قدر تو ندارم درم دیگه ازش استفاده نمی‌کنه و من احتمال میدم که دیگه نداشته باشه

از پشت کمد بیرون اومدم و گفتم : چطوری متوجه من شدی

(ویو آنیا)

همین که دامیان ازم پرسید هول شدم نمی‌دونستم چی جوابشو بدم

گفتم : خیلی بلند فکر می‌کنی



فعلا بای
دیدگاه ها (۰)

دامیان جونم

صبح شده بود و بکی در همه اتاق‌ها دوربین مخفی گذاشته بود و از...

موهای صورتیت *ادامه پارت ۲۸*

ازدواج با توپارت ششم 6ذهن آنیااز اون ماجرا 6 ماه گذشته باورم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط