{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۲۵ (⁠♡)



نگام کرد و گفت نمیخوا بپرسی چه خبره و کی به کیه؟ شونه بالا انداختم و گفتم: لازم باشه و دوست داشته باشي خودت میگی من شنونده خوبیم ولی نمیخوام کسي از
گفتن حرفايي اذيت و ناراحت بشه..
لبخند تلخی زد و گفت: خيلي ممنونم.
گنگ گفتم:بابته؟
جیمین واسه اینکه امروز کنارم بودي..بدون هیچ سوال و جواب و گيري..
قلبم روشن شد و لبخند عمیقی زدم و سر تکون دادم. چقدر خوب بود که حتی تو این شرایط قدر لطف هایی که
بهش میکردی رو میفهمید.
این مرد
واقعا مال این محیط کثیف نیست.
چطور تا الان تو این همه اشوب و کثافت دووم آورده؟ نگاهشو به روبرو کشید و نفس عمیق کشید و گفت: از اون پسرایی بود که امروز با یه دخترن فردا با يکي دیگه... شیطون و تنوع طلب بازیگوش و سر به هوا لبخند زد و گفت تا اینکه دایانا رو دید
غرق فکر شد و غمزده گفت همه چیزش شد دایانا..باورمون
که..
نمیشد.. جوزفي که یه زن میدید خودشو میباخت حالا دیوونه و شیدای یه دختر شده باشه. اونم دختري کـ غمگین نگاش کردم.
دست به صورتش کشید و گفت: دايانا بيماري قلبي داشت.. فك كردیم جوزف بشنوعه بیخیالش میشه اما نشد. گفت میخواد باهاش ازدواج کنه... حتی بعد اینکه شنید قلبش خيلي ضعيفه و عمل میخواد و شاید نتونه بچه دار شه و حتي شاید زیاد زنده نباشه..هیچ کس باورش نمیشد...
نمیشد..اما جوزف بدجوري عاشق شده بود و همه اینا رو
پذیرفت..ازدواج کرد..
لبخند زدم.
لبخند تلخی زد و گفت بهترین زوجي بودن که تو کل عمرم دیدم..دیوونه هم بودن میمردن براي هم.. يه جوري حواسش به قرصای دایانا بود که هیچ کس باورش نمیشد این همون جوزفي باشه که از شدت بازيگوشي اسم دوست دختراشو یادش میرفت.
از تصور عشقشون لبخندم عمیق و عمیق تر شد.
پس یه روزی شاد و خوشبخت بوده. نفسش رو بیرون داد و داغون :گفت: حتما شنيدي دايانا چطور فوت شد. سر به دنیا آوردن نادیا و عمل قلبش
همزمان.. نتونست طاقت بیاره و...
سرشو پایین انداخت و در مونده گفت: دایانا یه فرشته بود..فوتش براي همه مون سنگین بود... براي جوزف.. براي دنيل... براي من... همه مون رو شکوند..
با بغض اشک تو چشمام حلقه زد. جیمین : - بعد فوت دايانا جوزف خيلي شکسته شد..اولا اصلا نمیشناختمش.. له شده بود..دیگه اون جوزف شاد و پرانرژي نبود و هیچ وقت هم دیگه مثل اون روزاش نشد.
تلخ گفت: ۷ سال از فوت دایانا گذشته ولي..
درمونده گفتم: فقط عشقه که میتونه یه مرد رو جوري
دیدگاه ها (۴)

ادامه ... بشکنه که دیگه مثل قبل نشه.. لبخند پردرد و کجي زد ...

شروع رمان « عشق آغشته به خون »

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۲۲۴ (⁠♡)گنگ اومد جلو و اروم و م...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۲۳ (⁠♡)دلم میسوخت براش خيلي د...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۵از شادي و تعجب چشمام گرد شد...

سیلامممبرای خاله امیلی-گاچا تو گوشیم نصب نمیشد دیگه با ارت ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۴فين دوناتو کنار تختم بود. ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط