سناریو Jimin 1
با اینکه خسته بود، میخواست یکم تو جمعیت دیده بشه، انقدر خون و خون ریزی دیگه بود که دیگه اون ادم سابق نبود...(۱اولین دیدار)
جیمین: میشه یه قهوه بهم بدی
(): چشم
جیمین خسته به سمت یهمیز میره که به یه دختر میخوره
جیمین: ببخشید
ا. ت: وایی نههههه
اون دختر یه نویسنده بود که داستان های کودکانه مینویسه ولی چون تمام کتاب هایی که مینویسه علمی هست و بچه ها ازش سر درنمیارن، زیاد کسی کتاباشو نمیخرید
جیمین با دیدن برگه هایی که ات توش با سلیقه نقاشی کشیده بود، شوکه شد
جیمین: وای... عجب استعدادی..
جیمین میشینه زمین تا ات کمک کنه
ات: نننههه نکننن
جیمین: چیی؟ چراااا؟
ات: من تمامم ایناا رو... یعنییی بایدد اینا رو مرتبب کنم دوبارههه
جیمین: باشهه بابااا ببخشیددد
ات: توهم کمکم کنن جمعشش کنمم
جیمین: همین الان گفتیی بروو
ات: من کی گفتمم برووو
جیمین اروم میخنده: میشه باهم آشنا بشیم؟
ات: تو.. تو میخوای بامن آشنا بشی؟؟...
وضعیت: ویرایش شده
نامه نوسنده:(سلام! او ببخشید، اکثرا پارت های این سناریو گزارش کردن اما باز همین فیک رو ادامه میدم، ایده های جالبی دارم..)
جیمین: میشه یه قهوه بهم بدی
(): چشم
جیمین خسته به سمت یهمیز میره که به یه دختر میخوره
جیمین: ببخشید
ا. ت: وایی نههههه
اون دختر یه نویسنده بود که داستان های کودکانه مینویسه ولی چون تمام کتاب هایی که مینویسه علمی هست و بچه ها ازش سر درنمیارن، زیاد کسی کتاباشو نمیخرید
جیمین با دیدن برگه هایی که ات توش با سلیقه نقاشی کشیده بود، شوکه شد
جیمین: وای... عجب استعدادی..
جیمین میشینه زمین تا ات کمک کنه
ات: نننههه نکننن
جیمین: چیی؟ چراااا؟
ات: من تمامم ایناا رو... یعنییی بایدد اینا رو مرتبب کنم دوبارههه
جیمین: باشهه بابااا ببخشیددد
ات: توهم کمکم کنن جمعشش کنمم
جیمین: همین الان گفتیی بروو
ات: من کی گفتمم برووو
جیمین اروم میخنده: میشه باهم آشنا بشیم؟
ات: تو.. تو میخوای بامن آشنا بشی؟؟...
وضعیت: ویرایش شده
نامه نوسنده:(سلام! او ببخشید، اکثرا پارت های این سناریو گزارش کردن اما باز همین فیک رو ادامه میدم، ایده های جالبی دارم..)
- ۱۰.۷k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط