{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درست همین جا ، همین لحظه

درست همین جا ، همین لحظه
میان ازدحام دلهره ای غریب دستـم را رها کردی
 
به انتهای یک کوچه باغ سبز می نگریستم
که دستانم رها شد
مگر نسیم های خوش هم کسی را فراری می دهد؟
 
بالشم را با نفس هایم پر میکنم تا نبینی ذرات معلق بغضم را میان سینه ای که مهر و موم احساسی نبود
 
هیچ نمیگویم از اشک های محبتی که برای سنگی ریخته شد
هیچ نمی خوانم از ترنم دوستی برای گوش هایی که ناشنوا شد
 
من هیچ نمی خواهم از سینه ای که تپیدن را نه از برای من
که برای هوای من می خواهد
 
درست همین جا ، همین لحظه
آری
همین نقطه ای که ایستاده ام و نظاره ام میکنی
ببین این من هستم میان هاله ای از گدازه های فریب
 
چشمانت را با حقیقتم بشوی و بعد نگاهم کن !
دیدگاه ها (۹)

فـکرت چشمـهایم را میگیردخیـالت از سرو کولم بالا میـرودرویـای...

یک قدم برداشتم دور از تو سرگردان شدمآنقدر باریدم و باریدم و ...

#آخـرین_پست_سال_۹۶◀ باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و ز...

ﺩﻋﺎﯼ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﺳﺎﻝ🙏 ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻣﻤﻨﻮﻥ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻯ ﺍﻣﺴﺎﻟﻢ،ﻣﻤﻨﻮﻥ...

اولین قدم از یک مسیر تازه💫فقط می‌شود نواخت...🎶مدتها بود که ص...

چرا...؟وقتی می‌دانستی هر نفسم به امید ماندن تو بند است،چرا ر...

گاهی آن‌قدر خسته می‌شوی که دیگر حتی دلت نمی‌خواهد کسی حالت ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط