#ازدواج_اجباری
#ازدواج_اجباری
P13
پرش به فردا صبح
ساعت ۸:۴۵
ویو ات
با سردرد شدید چشمامو باز کردم تهیونگنبود دیشب مثل فیلم از جلوی چشام رد شد پس ان ا.لاغ میخواسته منو بترسونه میکشمش مرتیکه بوس بوسی اهاااا حواسم نبود امروز ننه بابام میانننن هورییییی از جام بلند شدم لباسم با یه تیشرت لانگ و یع شلوار گشادددد عوض کردم از حق نگذریم جیگری شده بودمااا هوفف چقدر دلم درد میکنه اومدم برم بیرون که یقم توسط یک ا.لاغ بی محل کشیده شد دیدم تهیونه :
تهیون: ات..فعلا اینجا بمون عمه کیم دارو دستش اومدن میدونی که چیمیشه مامانم اومده فعلا بهش میگم بیاد بالا
ات: خیلی خوب باشه 😒
ویو ته
باز این عمه کیم اومد من نمیدونم اینا چی میخوان از جون ما اه تهیون رو فرستادم پیش ات تا بهش بگه نیاد پایین عصاب واسم نموند دیدم اجوما دستش صبحانس ازش گرفتم تا خودم برای ات ببرم
(تق تق تق تق )
ات: امم بیا تو
ته: صب بخیر
ات: تووووووو مرتیکههههه خروسسس
ته: چیه ؟
ویوراوی:
ات میپر رو کول ته و موهاش رو میکشه:
ات: مرتیکهههه یالقوززززز دیشب منو کشتیییییییی*مو کشیدن
ته: آییییییی ولم کننننن*میندازتش رو تخت و روش خیمه میزنه//
ات: ایییییی دردم گرفت ایشاالله که بچت سقط شهههه
ته: چه حالب که من بچه دارم
ات: ولم کن مرتیکه پریود گشنمه صبحونه اوردی
ته: پنکیک با اب پرتغال
ات: آخجووننننن برو اونور دیگه کتک میخوای؟
ویو ات
تهیونگ رفت منم شروع به خوردنش کردم ولی یدفعه احساس کردن قرار بالا بیارم دویدم تو دستشویی و هر چی خوردمو نخوردمو بالا اوردم
ات:عوقققق
ات: عه زن..عوققق
چند مین بعد
ات: اییی زن عمو
م.ت: بیا بریم پایین ناهار آمادس قشنگم
(ویو پایین)
راوی:
همه سر میز نشسته بودن داشتن باهم صحبت میکردم ات هم از دلدرد داشت میمرد که بلند شد بره تا دمنوش حاضر کنه مغزش تاریک شد پلکاش سنگین شد و به خواب فرو رفت بر خوردش با زمین باعث شد همه متوجه بشن تهیونگ نگران به سمتش اومد و چند بار اسمشو صدا زد ولی صدایی از دخترک در نیومد هراسان دخترک رو به پاشین رسوند و به سمت بیمارستان شخصی چانگهوبین_سو حرکت کرد پرستار ها دخترک رو به بخش مراقب های ویژه بردن ازش کلی ازمایش گرفتن اما نمیدونستن این خبر چه ماجعه ای راه میندازه حالا این خبر چی بود؟
چیشدع بود؟
ببخشید که کم بود همونطور که گفتم حالم خوب نیست🎀✨🎀
P13
پرش به فردا صبح
ساعت ۸:۴۵
ویو ات
با سردرد شدید چشمامو باز کردم تهیونگنبود دیشب مثل فیلم از جلوی چشام رد شد پس ان ا.لاغ میخواسته منو بترسونه میکشمش مرتیکه بوس بوسی اهاااا حواسم نبود امروز ننه بابام میانننن هورییییی از جام بلند شدم لباسم با یه تیشرت لانگ و یع شلوار گشادددد عوض کردم از حق نگذریم جیگری شده بودمااا هوفف چقدر دلم درد میکنه اومدم برم بیرون که یقم توسط یک ا.لاغ بی محل کشیده شد دیدم تهیونه :
تهیون: ات..فعلا اینجا بمون عمه کیم دارو دستش اومدن میدونی که چیمیشه مامانم اومده فعلا بهش میگم بیاد بالا
ات: خیلی خوب باشه 😒
ویو ته
باز این عمه کیم اومد من نمیدونم اینا چی میخوان از جون ما اه تهیون رو فرستادم پیش ات تا بهش بگه نیاد پایین عصاب واسم نموند دیدم اجوما دستش صبحانس ازش گرفتم تا خودم برای ات ببرم
(تق تق تق تق )
ات: امم بیا تو
ته: صب بخیر
ات: تووووووو مرتیکههههه خروسسس
ته: چیه ؟
ویوراوی:
ات میپر رو کول ته و موهاش رو میکشه:
ات: مرتیکهههه یالقوززززز دیشب منو کشتیییییییی*مو کشیدن
ته: آییییییی ولم کننننن*میندازتش رو تخت و روش خیمه میزنه//
ات: ایییییی دردم گرفت ایشاالله که بچت سقط شهههه
ته: چه حالب که من بچه دارم
ات: ولم کن مرتیکه پریود گشنمه صبحونه اوردی
ته: پنکیک با اب پرتغال
ات: آخجووننننن برو اونور دیگه کتک میخوای؟
ویو ات
تهیونگ رفت منم شروع به خوردنش کردم ولی یدفعه احساس کردن قرار بالا بیارم دویدم تو دستشویی و هر چی خوردمو نخوردمو بالا اوردم
ات:عوقققق
ات: عه زن..عوققق
چند مین بعد
ات: اییی زن عمو
م.ت: بیا بریم پایین ناهار آمادس قشنگم
(ویو پایین)
راوی:
همه سر میز نشسته بودن داشتن باهم صحبت میکردم ات هم از دلدرد داشت میمرد که بلند شد بره تا دمنوش حاضر کنه مغزش تاریک شد پلکاش سنگین شد و به خواب فرو رفت بر خوردش با زمین باعث شد همه متوجه بشن تهیونگ نگران به سمتش اومد و چند بار اسمشو صدا زد ولی صدایی از دخترک در نیومد هراسان دخترک رو به پاشین رسوند و به سمت بیمارستان شخصی چانگهوبین_سو حرکت کرد پرستار ها دخترک رو به بخش مراقب های ویژه بردن ازش کلی ازمایش گرفتن اما نمیدونستن این خبر چه ماجعه ای راه میندازه حالا این خبر چی بود؟
چیشدع بود؟
ببخشید که کم بود همونطور که گفتم حالم خوب نیست🎀✨🎀
- ۷۴
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط