{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دو پارتی از نامجون

دو پارتی از نامجون

پارت ۲

از آشپزخانه صدای باز شدن یخچال و ظرف‌ها می‌آمد.

بوی خمیر و پنیر کم‌کم توی خانه پیچید.

کنجکاو شدی.

با چشم‌های نیمه‌خیس تا دم در اتاق رفتی.

نامجون آستین‌هایش را بالا زده بود و با دقت پنیر را روی خمیر پخش می‌کرد.

وقتی متوجه حضورت شد، لبخند زد.

«گفتم شاید با پیتزای خونگی نظرت عوض بشه.»

لب پایینت را گاز گرفتی.

«گفتم که نمی‌خورم...»

«می‌دونم.»

«پس چرا درستش می‌کنی؟»

بدون اینکه دست از کار بکشد، جواب داد:

«چون شاید وقتی آماده شد، دلت خواست فقط یه لقمه بخوری.»

...

بیست دقیقه بعد، پیتزا آماده بود.

بشقاب را جلوی تو گذاشت.

«بفرما.»

سرت را برگرداندی.

«نامجون... واقعاً نمی‌خوام.»

او آهی کشید، اما اصرار نکرد.

فقط یک برش کوچک برداشت و کنار تو روی مبل نشست.

«باشه...»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد با شیطنت گفت:

«پس این همه پیتزا رو مجبورم خودم بخورم؟»

بی‌اختیار نگاهش کردی.

یک گاز بزرگ زد و با اغراق گفت:

«وای... فکر کنم بهترین پیتزای عمرمه.»

با اخم آرومی گفتی:

«داری الکی تعریف می‌کنی.»

خندید.

«شاید.»

بعد تکه‌ی کوچکی جلوی دهانت گرفت.

«فقط امتحانش کن. اگر دوست نداشتی، دیگه حتی یه بار هم اصرار نمی‌کنم.»

چند ثانیه مقاومت کردی...

آخر سر با غرغر دهانت را باز کردی.

«فقط یه گاز.»

«قول.»

همین که اولین لقمه را خوردی، نامجون با لبخند پرسید:

«بد بود؟»

بی‌اختیار خیلی آرام گفتی:

«...نه.»

او چیزی نگفت.

فقط همان لبخند ریز روی لبش ماند.

چند دقیقه بعد، نصف برش را خودت تمام کرده بودی.

خستگی دوباره روی پلک‌هایت نشست.

بی‌اختیار سرت را روی شانه‌اش گذاشتی.

«هنوز ناراحتم...»

نامجون دستش را دور شانه‌هایت حلقه کرد.

«می‌دونم.»

«میشه... همین‌جا بمونی؟»

«هرچقدر که لازم باشه.»

چند دقیقه بعد، نفس‌هایت آرام و منظم شد.

نامجون پتوی روی مبل را رویت کشید و در حالی که خیلی آرام موهایت را نوازش می‌کرد، با صدای آهسته شروع کرد به زمزمه کردن لالایی موردعلاقه‌ات؛ آن‌قدر آرام که بیشتر شبیه نجوا بود تا آواز.

وقتی مطمئن شد خوابت عمیق شده، لبخند محوی زد و زیر لب گفت:

«فردا درباره‌ی امتحان فکر می‌کنیم... امشب فقط استراحت.» 🤍

پایان.
دیدگاه ها (۰)

دو پارتی از نامجون.---پارت ۱هق...هق...«چرااا...»صدایت از بس ...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۶: «اولی...

فصل اول – پارت بیست‌وششماولین قدمنور صبح آرام روی پرده‌ها اف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط