(˙❥˙)My blood, sweat and tears (˙❥˙)
(˙❥˙)My blood, sweat and tears (˙❥˙)
part 6
سمته تخت لی آهو قدم برداشته گوشه ای از تخت نشست همینکه سرش رو بلند کرد با دیدن مین هی دختر عمه اش که مثل خواهر بزرگش می موند تعجب کرد یعنی مهمان شون مین هی بود بدون حرف زدنی دختر عمه اش را بغل گرفت اون هم متقابلاً بغلش کرد مین هی : حال خوبه میدونم چیشده سو یئون و سه کیون داشتن حرف میزدن شنیدم
دختره از آغوش دختر عمه اش بیرون آمد با بغض، با دل شکستگی، با ناراحتی، نجوا نمود لی آهو : میبینی خانواده ام چقدر منو دوست دارن کسایی که خون عرق و اشکم رو میریزن
مین هی : لی آهو خواهر کوچیک من تو میتونی از اینجا نجات پیدا کنی فقط با قبول کردن پیشنهادم ببین همه چی عوض میشه از این زندگی خلاص میشی
لی آهو : من نمیتونم .....نمیخوام زندگی داداش تو رو خراب کنم بخاطر من به نفر دیگه زندگیش فدا میشه
مین هی با مهربانی کامل لب زد مین هی : زندگی کسی خراب نمیشه زندگی تو درست میشه خواهش میکنم قبول کن
لی آهو لحظه ای سکوت کرد و در دریای افکارش غرق شد تصور اینکه از. اینجا بره و زندگی جدیدی رو شروع کنه برایش زیبا ترین رویا دنیا بود اما اینجا پای زندگی یه آدم دیگه هم در میون بود کسی که اصلا ندیده بودش کسی که فقط اسمش رو شنیده بود٫ کیم تهیونگ ٫ کسی که همه زندگیش در خارج از کشور گذرانده بود ... با صدای مین هی افکارش از هم پاشیدن چشم های معصوم و پر از درد اش را به دختر عمه اش دوخت مین هی : این کارو با جونیت نکن
لی آهو : من ..... میدونم...
مین هی : اشکالی نداره امشب بخواب فردا درموردش حرف میزنیم ..صبر کن ..... کشوی کمد کنار تخت را باز کرد پمادی برداشت و کمی از آن پماد را گوشه لب لی آهو زد دوباره پماد را رویه عسلی گذاشت بلافاصله لی آهو روی تخت دراز کشیده و پتو را رویه خودش کشید مین هی مثله خواهر بزرگش می ماند همیشه حالش رو خوب میکرد ازدواج کردن با برادرش برای مثله یه رویا می موند اما زندگی اون چی.. با همین فکر ها به خواب رفت
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ آمریکا،،،
آب های دریای آبی در چشمانش میدرخشیدن تنها یک نگاه در چشمانش باعث عاشق شدن اش میشد آدم ها بی نقص هستند ؟ خیر ...مگر اینکه یک نفر خاص باشه در میان این همه جمع مردم تنها یک نفر خاصه ،،،چشم هایش ،رفتارش، نگاهش ، لبخند اش، ...
تقی به در زده شد درحالیکه توی پنجره اتاق اش ایستاده بود و به بیرون نگاه می انداخت با صدای آروم و دلنشینی که حس سردی هم احساس میشد نجوا نمود تهیونگ : بیا تو
part 6
سمته تخت لی آهو قدم برداشته گوشه ای از تخت نشست همینکه سرش رو بلند کرد با دیدن مین هی دختر عمه اش که مثل خواهر بزرگش می موند تعجب کرد یعنی مهمان شون مین هی بود بدون حرف زدنی دختر عمه اش را بغل گرفت اون هم متقابلاً بغلش کرد مین هی : حال خوبه میدونم چیشده سو یئون و سه کیون داشتن حرف میزدن شنیدم
دختره از آغوش دختر عمه اش بیرون آمد با بغض، با دل شکستگی، با ناراحتی، نجوا نمود لی آهو : میبینی خانواده ام چقدر منو دوست دارن کسایی که خون عرق و اشکم رو میریزن
مین هی : لی آهو خواهر کوچیک من تو میتونی از اینجا نجات پیدا کنی فقط با قبول کردن پیشنهادم ببین همه چی عوض میشه از این زندگی خلاص میشی
لی آهو : من نمیتونم .....نمیخوام زندگی داداش تو رو خراب کنم بخاطر من به نفر دیگه زندگیش فدا میشه
مین هی با مهربانی کامل لب زد مین هی : زندگی کسی خراب نمیشه زندگی تو درست میشه خواهش میکنم قبول کن
لی آهو لحظه ای سکوت کرد و در دریای افکارش غرق شد تصور اینکه از. اینجا بره و زندگی جدیدی رو شروع کنه برایش زیبا ترین رویا دنیا بود اما اینجا پای زندگی یه آدم دیگه هم در میون بود کسی که اصلا ندیده بودش کسی که فقط اسمش رو شنیده بود٫ کیم تهیونگ ٫ کسی که همه زندگیش در خارج از کشور گذرانده بود ... با صدای مین هی افکارش از هم پاشیدن چشم های معصوم و پر از درد اش را به دختر عمه اش دوخت مین هی : این کارو با جونیت نکن
لی آهو : من ..... میدونم...
مین هی : اشکالی نداره امشب بخواب فردا درموردش حرف میزنیم ..صبر کن ..... کشوی کمد کنار تخت را باز کرد پمادی برداشت و کمی از آن پماد را گوشه لب لی آهو زد دوباره پماد را رویه عسلی گذاشت بلافاصله لی آهو روی تخت دراز کشیده و پتو را رویه خودش کشید مین هی مثله خواهر بزرگش می ماند همیشه حالش رو خوب میکرد ازدواج کردن با برادرش برای مثله یه رویا می موند اما زندگی اون چی.. با همین فکر ها به خواب رفت
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ آمریکا،،،
آب های دریای آبی در چشمانش میدرخشیدن تنها یک نگاه در چشمانش باعث عاشق شدن اش میشد آدم ها بی نقص هستند ؟ خیر ...مگر اینکه یک نفر خاص باشه در میان این همه جمع مردم تنها یک نفر خاصه ،،،چشم هایش ،رفتارش، نگاهش ، لبخند اش، ...
تقی به در زده شد درحالیکه توی پنجره اتاق اش ایستاده بود و به بیرون نگاه می انداخت با صدای آروم و دلنشینی که حس سردی هم احساس میشد نجوا نمود تهیونگ : بیا تو
- ۱۷.۵k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)