(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠

(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠
part 8‌

جلوی درب آشپزخانه ای که به حیاط راه داشت نشسته بود ساعت یازده شب میشد چند روزی از رفتن مین هی می‌گذشت خیلی تنها شده بود تو این عمارت هیچوقت خوشحال نبود بجز دو روزی که مین هی پیشش بود نفس خسته ای کشید و بازدمش را بیرون داد یاده پیشنهاد مین هی افتاد ٫٫٫یعنی اگه قبول میکردم از اینجا خلاص میشدم... نه من نمیتونم نظم زندگی یکی دیگه رو بخاطر خودم به هم بزنم ٫٫٫ باز هم نفس عمیقی از تحه دلش که مثله گودال خون می موند کشید یه دستش را کمی از خودش فاصله داد و به همان دستش تکیه داد چشم هایش را بست هوا گرم بود نشستن تویه حیاط باعث خنکی میشد اما با آب داغی که روی پوست دستش حس کرد سریع چشم هایش را باز کرد و بی اختیار صدای از دهنش بیرون شد برخیز شد و با چهره اخم به دستش که قرمز شده بود نگاه میکرد سو یئون که قهوه فنجان اش را رویه دستش ریخته بود با نگران شدن الکی سمتش آمد سو یئون : وای خدا ندیدمت تو اینجا بودی
لی آهو از سوزش دست اش جوری که حس میکرد پوست پشت دستش تویه آتیش می‌سوزه با چشمانی‌ قرمز و عصبانیت‌ روبه زن داداشش کرد لی آهو : دروغ نگو از قصد همچین کاری کردی تو یکم انسانیت نداری
سو یئون : مگه کری خوب میگم عمدی نبود اصلا تو کی هستی که واسه من زبون درازی می‌کنی توی که دو روز بعد مطمئنن با یه پیرمرد ازدواج میکنی نمیتونی تو این خونه واسه من بلبل زبونی کنی
لی آهو با چشم های پر از بغض و چانه ای که از بغض می‌لرزید لب زد لی آهو : از عمد دستمو سوزوندی می‌دونم فکر می‌کنی اینجوری کاری میکنم که دوباره پدر کتکم بزنه
همینکه خواست قدمی بردارد سو یئون ساعد دستش لی آهو را سفت گرفته داد زد سو یئون : دختره بی شرم به زن داداشت احترام نمیزار‌...... سو هیون برادر بزرگ اش وارده آشپزخانه شد با دیدن آنها اخمی میان ابروهایش نشسته سمته آنها قدمی برداشت سو یئون با دیدن شوهرش سریع دست لی آهو با رها کرده با ادا و عشوه سمته شوهرش قدم برداشت بلافاصله جلویش قرار گرفت سو یئون : عشقم اشتباهی رو دستش دو قطره قهوه سرد ریخته شد کم مونده بود سرمو بکنه
لی آهو با بغضی که گلویش را چنگ میزد سریعتر نجوا کرد لی آهو : برادر من .....
سو هیون : بسه واسه من صداتو نبر بالا تا بیشتر از این عصبانی نشدم از جلوی چشم هام دور شو
لی آهو سمته برادرش قدم برداشته اما سو هیون بداخلاق تر از این حرف ها رو بود با صدای بلندتری داد زد سو هیون : من جونگ کی نیستم پس تا اینکه پدر و مادر بیدار نشدن گمشو اتاقت
دخترک که دیگر بغضش شکسته بود اشک هایش رویه گونه هایش جاری شدن مثله آب روان رویه لپ های سفید اش روان بودن با حرفی که برادرش زد پا به دویدن گذاشت با عجله آشپزخانه را ترک کرد پله های سالن را طی نمود و به اتاقش رسید بلافاصله وارده اتاق شد به سمته تخت رفت و پایین تخت نشست این عادتش بود به دسته سوخته اش نگاه کرد ....
دیدگاه ها (۰)

قسمت یازده

ادامه ای معرفی شخصیت ها

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

Why Did I Fall in Love with Her? | P²⁰ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²:《 همه بهش خیره شدن..رئیس پوزخندی زد و ...

*^.قانون خشونت.*^

رمان انتقام ازدواج کامل

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁶مین‌جو: شما همو می‌شناسید؟سومیاو با ت...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 23ساعت ۱۲ شب شد.تهیونگ، ات و کانگ...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط