{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠

(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠
part 7

بلافاصله در باز شده و منشی اش وارده اتاق شد به سمت میز اش قدم برداشت و چند قدمی با فاصله ایستاده پرونده ای که تو دستش بود را رویه میز گذاشت با کت شلوار مرتب اش ادایه احترام گذاشت تبلت اش که در دستش بود را باز کرد و سپس لب زد دو هیون : رئیس کیم پرونده ای که خواستید رو آوردم جلسه هم تا نیم ساعت دیگه شروع میشه بعد از جلسه خانم کیم مین هی خواستند باهاشون تماس بگیرید بعد از تماس باید به رستوران برای ناهار برید امشب ساعت هشت هم باید به ژاپن برای کلیه ای برید چیزه دیگه ای که لازم ندارید
رئیس کیم نگاهش را از بیرون گرفت و برگشت سمته منشی اش با همان لحن جدی اش لب زد تهیونگ : نه دو هیون فقط با جه یوان تماس بگیر و بهش بگو به وقت ناهار بیاد شرکت
سمته صندلی اش قدم برداشت سپس نشست دو هیون بعد از گذاشت ادایه احترام آن اتاق را ترک کرد شاهزاده داستان در افکارش گم شد
٫٫٫ چرا مین هی میخواد باهام حرف بزنه نکنه مادر مریض شده ... باید باهاش تماس بگیرم ٫٫٫
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫عصر
درحالیکه رویه تاب تو حیاط شون با دختر عمه اش نشسته بود صحبت میکرد هر دو با خنده حرف میزدن بعد از مدت ها آن دختر می‌خندید و صدای خنده اش در کل حیاط شنیده میشد ... مین هی چشم اش خورد به خرگوش کوچک سفیدی که کمی دور از از آنها ایستاده، با پنجه های کوچیکش صورت اش را تمیز میکرد با لبخند گفت مین هی : واییییی اون خرگوش چقدر نازه
لی آهو : آره خیلی نازه از برادر هاش خیلی خوشگل تره خرگوش منه
مین هی خنده ای کرد و از رویه تاب بلند شد سپس لی آهو هم بلند شد سمته خرگوش کوچولو رفت رویه زمین نشست که باعث پهن شدن دامن کرد لباس بلند زرد اش شد بلافاصله اون را در دست هایش گرفت و از رویه زمین بلند شد سمته مین هی گرفتش و با لبخند نجوا نمود لی آهو : مین هی ببینش
مین هی : واییی خیلی نازه بازم هست از اینا
لی آهو : آره تو باغ هستن بریم نشونت بدم
همینکه قدمی برداشتند یوجین عمه اش مادر سه کیون به طرفه شون قدم برداشت برخلاف دخترش اون خیلی زن مهربانی بود لی آهو را مثله دختره خودش می‌دانست یوجین : چیکار می‌کنید دخترا سه کیون چرا پیشتون نیست
لی آهو سریع لب زد لی آهو : ما داریم میریم خرگوش ها رو ببینم به سه کیون گفتیم بیا پیشمون اون نیومد
یوجین: واقعاً پس برید خوش باشید دخترا
مین هی : خداحافظ خاله...
هر دو سریع پا قدم شدن و با قدم های سریع آنجا را ترک نمودند همینکه از یوجین دور شدن مین هی زد زیره خنده مین هی : وای دختر از دسته تو چرا اینجوری به خاله گفتی
لی آهو با چهره درهم لب زد لی آهو : سه کیون یه لقمه غذا رو زهره مارم میکنه از دست اون روزه خوش ندارم حالا هم بهش بگم با هامون بیاد
مین هی : باشه هر جور تو میخواهی خواهر کوچولو حالا هم بریم خرگوش ها رو ببینیم ...
دیدگاه ها (۰)

(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠part 8‌جلوی ...

عمارت سانگ ها

(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠part 6 سمته ...

ادامه پارت ۸۱جیمین به خودش آمد جیمین : سفید برفی من خیلی شیط...

جادویی به نام عشق

خرگوش درون ددی$فصل : ۱$پارت : ۲$خرگوش رو برداشت گذاشت روی تخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط