{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این روزها عجیب بزرگ شده ام

این روزها عجیب بزرگ شده ام

دیگر نگاهی یاصدایی مرا به اوج نمی رساند

خنده ای یاقهقه ای مرا به لبخند وادار نمی کند

دیگر با دیدن ستاره های آسمان زنجیره ی رویا نمی بافم.

باخود می اندیشم آیابزرگ شدم؟

یا روزگار به من آموخت بی تفاوت باشم؟

"آرامش"
دیدگاه ها (۲)

اولین جمعه ی زمستانیآهنگی به دلگیری مرگ...و فصلی که بی تو می...

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَوا...

جغدگفت:خدایا آدمهایت مرا و آوازم را دوست ندارند. خدا گفت:آوا...

نیمکت ها ونجواهای عاشقانهنیمکت ها و دلتنگینیمکت ها و خستگیا...

پارت دوم روزها می‌گذشت و اضطراب، مثل ماری دور قلبم می‌پیچید....

آدم‌هایی بودیم که با نقشه‌های بزرگ در سر و چشم‌های روشن از ف...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

🧁 پارت چهارم | اولین ملاقاتصبح روز بعد، آسمان سئول صاف و آفت...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

p15

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

خدا....یه ویترین داره برای بنده هاش خیلی قشنگه...گاهی که به ...

«نامجون عزیز، تولدت مبارک.امروز در تقویم، روزی‌ست که خورشید ...

فصل دومپارت شانزدهم | فاصله‌ای به اندازه‌ی دو سالسه ماه گذشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط