{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود
تو این دنیا روزی نبود
آدمی بود که خسته بود
عاشقی دلشکسته بود
کسی براش مهم نبود
تو وجودش قلبی نبود
قدیما عاشق رؤیایی بود
رویایی که ساخته بود
رؤیایی از یه زندگی
از عشق و عاشقی و دلبستگی
از روزای شیرین روزگار
وای که چه کرد این روزگار
سپری می شد همه شباش
تا که رسید به قعر رؤیاش
تازه فهمید که یاری نیست
عاشقی هیچ دلداری هم نیست
همه شباش بی ستاره
بدون نور و مشعل خاطره
زندگی این شد که گفتم برات
پس نباش وابسته به رویاهات
دیدگاه ها (۱۱)

ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزانبر شاخ و برگ از درد دل ...

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانمچگونه دل اسیرت شد قسم به ش...

وقتی میگن (یکی بود یکی نبود )یادت می یاد پشت اون یکی بود و ی...

ای تیره زلف درهم ای نافهٔ تتاریکار من از تو درهم روز من از ت...

آدمی را عیاری نیست، مگر به اندازه‌ی زخم‌هایی که از سرِ عشق خ...

بعضی عشق‌ها از جایی شروع می‌شوند که عقل عقب می‌کشد و دل جلو ...

بررسی شعر «مریض تخت آخری» از (کاظم بهمنی) از قطعه «مریض تخت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط