{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچههایپردراما

#بچه_های_پر_دراما
#پارت۲

⁦✯ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ✯

از سرویس پیاده شدم . به خاطر نور افتاب یهویی که از ماشین پیاده شدم و افتاد روی صورتم ، چشمام رو تنگ کردم .
در ماشین رو بستم . مدرسه حیاطی بزرگ داشت و مسافت زیادی تا ساختمون مدرسه بود .
دور تا دور حیاط با چمن و گل و درخت بود . ساختمون مدرسه بزرگ و بلند بود .
همه ی دخترا و پسرا خوشگل بودن . با همین حال که همه یونیفرم پوشیده بودن ، میشد فهمید که کی خوش تیپه !
نصف مسافت حیاط رو رفتم که ...
یهو صدای جیغ و پچ پچ اومد . برگشتم پشتمو دیدم .
اول یه ماشین مدل بالای خفن اومد و دوتا پسر ازش پیاده شدن . ماشین یه بنز مشکی مات بود . من از برند های ماشین خبر داشتم و خب اون ماشین اخرینننن مدل بود که اصن توی بازار نیست !
برام خیلی عجیب بود چون هیچ ماشینی اونجا نبود و روی گیت ورودی حیاط نوشته بود ورود ماشین و حیوان ممنوع میباشد . و خب سکیوریتی مدرسه هم کاری نکرد !
ولی خب وقتی پیاده شدن ، چیزی که دیدم خیلی خوشگل بودن واقعا زیباییشون حد نداشت .
یکی از پسر ها موهای بلوند داشت و اونیکی موهاش مشکی بود .
دوم ، یه پسر با پای پیاده و دوتا بادیگارد کنارش داخل شد . بادیگارد ها کچل بودن و هیکل بزرگی داشتن . موهای پسر قهوه ای روشن بود . قیافه ی ارومی داشت . کوله پشتیش روی دوشش بود و دستاش پشتش .
و در اخر ، یه پسر با یه موتور خیلیییییی خفن اومد . سرعتش بالا بود و داشت به سمت من میومد . داشتم میترسیدم چون بدون اینکه سرعتشو بیاره پایین داشت به سمتم میومد . یه دفعه ای موتور رو کج کرد . چشمامو بستم و خودم رو جمع کردم. بعد کج کردن موتور ایستاد . یک دفعه ای!
پیاده شد و کلاه موتورشو در اورد . خیلی سریع عمل کرد . اومد جلوم ایستاد . خیلی نزدیک بود !
خم شد توی صورتم که چشام بسته بود و ترسیده بودم و جمع بودم .
:: خانوم کوچولو ؟ ترسیدی؟ (خنده ی ریز)
اون پسر مو بلوند اومد نزدیک و زد به بازوی این پسر .
:بس کن هیونجین ، اذیتش نکن
چی ؟؟؟ درست شنیدمممم؟؟؟؟ هیونجین؟؟؟؟
همونی که فوتوکارتش از کیفم اویزونهههه!!؟؟؟؟
دیدگاه ها (۲)

#بچه_های_پُر_دراما#پارت۱⁦⁦✯⁩ــــــــــــــــــــــــــــــــ...

با یه قلب هم میتونی خیلی خوشحالم کنی❤️🥹

پارت ۳ آنا:داشتم با نینا حرف میزدم که یهو یه پسر با موتور او...

p6☁︎☁︎☁︎☁︎☁︎ویو مارسل وارد شرکت شدیم همه ی نگاها رو من بودو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط