{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‹ᵂᵉᵈⁿᵉˢᵈᵃʸ› _ ⁶ ᵖᵐ

‹ᵂᵉᵈⁿᵉˢᵈᵃʸ› _ ⁶ ᵖᵐ


نور غروب خورشید از لای پرده‌ های کرم‌رنگ می تابید توی نشیمن و لکه‌های طلایی روی سطح چوبی میز می‌انداخت. بوی چای دارچینی که تازه دم کرده بودم با کلوچه‌ های گردویی قاطی شده بود و پر کرده بود فضای خونه رو. موسیقی آروم آهنگ 𝘍𝘪𝘭𝘵𝘦𝘳 از اسپیکر گوشهٔ نشیمن پخش میشد.

همه جمع بودن. من روی مبل تک‌نفره لم داده بودم و جرعه‌ ای چای میخوردم، پاهای برهنه ام رو جمع کرده بودم زیر خودم. تهیونگ کنار جونگ‌ کوک روی مبل سه‌ نفره نشسته بود. داشت به حرف‌ های جونگ‌ کوک گوش می‌داد، اما هر چند دقیقه‌ یک بار بی‌اختیار چشمش می افتاد به ساعت مچیش. نگاهی سریع و مخفی.

میدونستم امشب جلسهٔ مهمی با کمپانی داره. قراره قرارداد سال آینده رو بررسی کنن. ولی ته دلم نمی‌خواستم بره.

بعد از یه ساعت، همه رفتن تو حیاط برای عکس یادگاری. همه می‌دونستن این لحظات این جمع‌ های خودمونی، بدون دوربین، بدون استرس، چند بار توی سال تکرار میشن. جونگ‌ کوک با هیجان ژست می‌گرفت، جیمین خنده‌ هاش رو کنترل میکرد و بقیه هم ژست میگرفتند.

اما تهیونگ نرفت. موند توی نشیمن.

فنجون چای رو گذاشتم رو میز. بلند شدم، جاذبه کف پاهای برهنه ام رو روی سرامیک خنک جذب کرد. رفتم کنارش و بدون معطلی خودم رو انداختم روی پاهاش. پاهام رو دو طرفش انداختم و دستامو دور گردنش حلقه کردم.

با پوزخند یه بچه‌گربه‌ی لوس، به چشماش خیره شدم. اون چشمای بادومیِ قهوه‌ای، توی نور غروب برق می‌زد.

«خرس عسلی؟»

مشخص بود غافلگیر شده. یه لحظه ابروهاش بالا رفت. ولی غریزه‌ ای دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و محکم‌تر کشیدم به سمت خودش. با صدای بم و آرومش گفت:

_ «جونم خانومی؟»

با نوک انگشت‌هام یه رشته مو رو از پیشونیش کنار زدم. لبام رو جلوتر بردم، نفس‌هام به لباش می‌خورد.

«اممم... میشه امشب...؟»

نتونستم جمله‌ امو کامل کنم. کافی بود به چشماش نگاه کنم تا بفهمم جواب چیه.

«عزیزم... خودت می‌دونی که نمیتونم. بشدت جلسهٔ مهمیه.»

اخمِ کوچیکی کردم. اون اخم بچگانه ای که می‌دونستم همیشه نرمش می‌کنه.

«مهم‌تر از من؟»

خنده‌ای ملایم کرد. با شصتش، آروم روی پهلوم دایره های کوچکی میکشید.

«خودت می‌دونی اولویت من همیشه خانوممه... ولی این بخشی از کارمه عروسکم. بعد از دو سال هنوز عادت نکردی؟»

لبام رو غنچه کردم. نگاهم رو یه دور به اطراف نشیمن انداختم و اینبار با لبخند شیطنت آمیزی نگاهش کردم.

«باشه برو... ولی بدون تا برگردی، یه چیزی می‌بینی که تا عمر داری فراموش نمی‌کنی!»

ابرویی بالا انداخت و چشماش ریزتر شد، انگار سعی داشت ذهنمو بخونه.

«اینو به عنوان تهدید در نظر بگیرم؟»

شانه ای بالا انداختم و نگاه بی‌خیالی کردم.

«انتظار داری بابتش بهت آبنبات بدم؟»

خندهٔ بلند ترش تو نشیمن پیچید. پیشونیش رو روی پیشونیم قرار داد. نفس گرمش به صورتم خورد.

«آمادهٔ هرچیزی از طرف تو هستم، نفسم.»

چند ثانیه همونطور موندیم. دستام رو توی موهاش فرو بردم و یه بوسه‌ی کوتاه ولی عمیق روی لباش گذاشتم.

چند دقیقه بعد، صدای خنده‌هاشون از حیاط و بعد درِ ورودی که بسته شد و موتور ماشین‌ها که روشن شدن، پیچید. رفتم سمت میز و شروع کردم به جمع کردن فنجون‌ها. دستام توی آب گرم کف می‌کرد، ولی ذهنم جای دیگه‌ای بود. به ایده‌ای که داشت توی ذهنم رشد می‌کرد فکر می‌کردم. لبخندی روی لبام نشست.

خدا به دادت برسه کیم تهیونگ...




¹⁰ ᵖᵐ

رفتم توی اتاق خواب. چراغ‌های کم‌ نور دور سقف رو روشن کردم. جلوی کمد لباسم، بین چند گزینه، لباس خواب توریِ سفید با بندهای باریک روی شونه‌ها رو انتخاب کردم. پارچهٔ نرمی داشت، انگاری که بدنم رو نوازش میکرد.

پوشیدمش. جلوی آینه‌ قدی رفتم. موهام رو شونه کردم و رها کردم روی شونه‌هام. عطر یاس و وانیل، همونی که چند ماه پیش روز تولدم هدیه داد و گفت ‹این بوی توئه› به گردنم زدم. به اندام خوش‌فرم خودم لبخند زدم و سرم رو تکون دادم.

«همینه!»

نور رو طوری تنظیم کردم که از پشت سرم بیفته. چند عکس گرفتم. بعضی‌ها با نگاه به دوربین، بعضی‌ها با نیم‌ نگاه، یکی با لب گاز گرفته. آخرش، یکی رو انتخاب کردم که سک*سی تر بود.

با شیطنت فرستادمش براش و کنارش نوشتم:

«اوه! ببین رفتی و چی رو از دست دادی... یا می‌تونی صبر کنی تموم بشه عزیزم... اما خودتم خوب می‌دونی تحملش برات سخته 🫦😉»

ساعت رو نگاه کردم، ¹⁰ و نیم بود. حدس زدم شاید وسط جلسه باشه. اگه باشه که چه بهتر!
دیدگاه ها (۱۵)

~اتاق جلسه~تهیونگ با دقت به صحبت‌ های فنی پی‌دی‌نیم گوش میدا...

بابایی من

بابایی من

آغوش عشق در کنار مافیا .بلند شدم و همون مشت و تو فکش پیاده ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط