{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:4

هیزل برای اولین بار دستشو پس زد و ازش رو برگردوند .....
چشمای غم زده ی جئون روی نیم رخ دردمند هیزل خیره موند .

برای مرد مسئولیت پذیری مثل جونگ کوک ، بیماری و غمگین دیدن دختر مورد علاقش تفاوتی با مرگ تدریجی نداشت .
نفس بمش رو رها کرد

جونگ‌کوک :خب ... گمونم روشم غلط بود ... با تو باید با زبون دیگه ای حرف بزنم


هیزل ،فراموش کرده بود که دست دیکتاتورترین موجود دنیا رو پس زده .

با این یادآوری قلبش تو سینه لرزید ... فکر کردن به اینکه تنبیه اش چی میتونست باشه و با چه زبونی میخواست حرفشو به کرسی بنشونه باعث دلهره اش میشد


صورت جونگ کوک بهش نزدیک شد قلب دختر باز هم محکم تر زد ... اما انگار خبری از رفتار خشن نبود ... جونگ کوک کاملا جدی و با یه اخم محو لبای هیزل رو نگاه کرد .

لب های برجسته ای که بدون هیچ آرایشی همیشه سرخ بودن ... هیزل به تبعیت از اون نگاهشو پایین انداخت و متوجه شد جونگ کوک قرص رو بین لب هاش نگه داشته !

هیزل :چـ ... چیکار میک...

با برخورد اون لبای نرم و داغ به لباش حرفش قطع شد

جونگ کوک طوری انگشتاشو تو موهای هیزل فرو برده بود که بهش اجازه ی کوچک ترین حرکت و اعتراضی رو نمیداد ...

نفس دختر تو سینهش گره خورد و با چشمای گرد، به موهای براق جئون خیره موند ... دومین بوسه ی آتشین زندگیش ... حاضر بود از بین اون لبا زهر هم بخوره !

اما اینطوری، با این تماس پیش بینی نشده ، اون هم ممکن بود مریض بشه و همین هیزلو رو مضطرب میکرد ...

جئون با زبونش قرصو بین لبهای دختر هول داد و آروم عقب رفت

هیزل گیج و مبهوت، چشماشو باز کرد و چشمای جدی جونگکوک رو تو فاصله ی چند سانتی متریش دید ...

چشمایی که انگار داشت جایی پشت مردمک عسلی رنگ دختر رو نگاه میکرد ...

مثل یه مسئله ی پیچیده ی فیزیک که تلاش میکرد حلش کنه جونگ کوک از اون دسته آدما بود که میتونست اونقدر عمیق محو چیزی بشه که دیگه اونو نبینه !

نگاهشو به زحمت از اون چشمای بچگونه و درشت که بی نهایت مظلومتر از همیشه به نظر میرسیدن گرفت ... و لیوان آبو دستش داد ... هیزل که کم کم داشت مزه ی نامطبوع قرصو روی زبونش حس میکرد، کمی آب از گلوی ملتهب و دردناکش پایین فرستاد ساعد جونگ کوک به بالش نزدیک شد و بالاتنه ی نحیف دختر دوباره روی تخت قرار گرفت.

جئون کمر مردونه و پهنش رو که قوس نامحسوس و غمگینی به سمت جلو داشت ، به لبه ی تخت تکیه داد و شماره ی کسی رو گرفت ...

هیزل با چشمای خمار از خستگیش به نیم رخش خیره شد

هیزل:نمیخوای چیزی بگی؟ .

جونگ کوک به مخاطب پشت خط گفت :

جونگ‌کوک :خودتو برسون به عمارت...

و بی هیچ حرف اضافه ای تماسو قطع کرد ....

ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪵

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۲)

My professor Chapter:2Part:5 با لحنی که دست کمی از لحن بیان ...

My professor Chapter:2Part:6جونگ کوک:تو هیچ همکاری ای با بان...

سلام نارنگیامامیدوارم حالتون خوب باشهچون گفتید بعد از پایان ...

My professor Chapter:2Part:3اما با دیدن جعبه ی کوچیک روی پاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط