My professor
My professor
Chapter:2
Part:3
اما با دیدن جعبه ی کوچیک روی پاهاش که بی اجازه از تو کشو برش داشته بود خجالت کشید .
جونگ کوک جلوی هیزل رو یکی از زانوهاش نشست و دستشو رو پیشونی داغش گذاشت...
دختر چشمای خستشو به چهره ی جئون دوخت .... و تنها ردی که پیدا کرد، ردّ راكد غم بود ! ...
غمی که تازه داشت جنس و دلیلش رو درک می کرد ... قدرتمند ترین انسان ها هم یه جاهایی
ناچار بودن به جای گلاویز شدن با حقایق، تسلیم اندوه و درد بی پایانش بشن و اینطور خاکستر روح سوخته و گداختشون برق بچگانه ی چشمهاشون رو پنهان بکنه .
بگه دیگه وقت بزرگ شدنه ... هیزل حس میکرد غباری از رنج ، نگاه جونگ کوک رو برای همیشه
کدر و بی فروغ کرده ... نه یک سال و دو سال ...
غباری به اندازه ی سرگذشت یک مرد.
جونگ کوک بی هیچ حرفی هیزل رو دو دستش بلند کرد و روی تخت خوابوند .
شال زرشکی و سادشو از دور گردن گر گرفتش آزاد کرد و رو زمین انداخت....دست نحیفشو از آستین خارج کرد و سریع پالتو رو از تنش در آورد ...
از کشو زیر تخت یه حوله ی کوچیک و سفید تا شده رو بیرون کشید .
کمی آب تو لیوان ریخت و بلافاصله حوله رو توی پارچ آب فرو برد ... با مشتاش حوله رو چلوند .
اینکه با وجود مرتب بودن بیش از حدش، ریختن قطره های آب کف اتاق براش اهمیتی نداشت نشون میداد چقدر مضطربه و هیزل رو متوجه می کرد که دمای بدنش بیش از حد بالاس .
حوله رو تا کرد و رو پیشونی دختر گذاشت ... با وجود اندوه و اضطرابی که تو چشمای جئون موج میزد ، توی حرکاتش چنان تسلطی بود که انگار پایین آوردن تب تخصص دیرینه ی اونه ...
صدای ضعیف دختر سکوت بینشون رو شکست
هیزل :من همه چیو میدونم
جونگکوک: اینم میدونی که داری تو تب میسوزی؟ ... از کی حالت بده ؟ یه خبر نباید به من بدی خودمو برسونم؟
هیزل به نیم رخ جونگکوک خیره شد ... داشت تو کشو دنبال چیزی میگشت
موهاش مثل همیشه مرتب بالا زده شده بود اما حالا که آخر روز بود ، دو دسته موی باریک و مشکی که قوس ملایمی به سمت بیرون داشتن از بقیه ی موهاش سر خورده بودن پایین
دوست داشتنی ترین شلختگی ای که جئون آخر شبا توی ظاهرش داشت.
یه باکس قرص از کشو خارج کرد ... نگه داشتن قرص تب بر کنار تختش مشخص میکرد تسلطش تو پایین آوردن تب ناشی از چی بوده ...
تنهایی اما هیزل تمایلی به خوردن قرص نداشت ... درواقع تمایلی به انجام هیچ کاری نداشت ....
کسالت و بدتر از اون «ناامیدی» تمام وجودشو پر کرده بود جئون ساعد ورزیده ش رو زیر گردن خیس از عرق هیزل برد و بالاتنشو مایل کرد رو به جلو .
جونگکوک:بهترت میکنه ... تا وقتی دکتر خبر کنم ...
قرص رو جلوی لباش نگه داشت
ادامه دارد....
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۹۳
کامنت:هر چقدر که دوست دارید
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:3
اما با دیدن جعبه ی کوچیک روی پاهاش که بی اجازه از تو کشو برش داشته بود خجالت کشید .
جونگ کوک جلوی هیزل رو یکی از زانوهاش نشست و دستشو رو پیشونی داغش گذاشت...
دختر چشمای خستشو به چهره ی جئون دوخت .... و تنها ردی که پیدا کرد، ردّ راكد غم بود ! ...
غمی که تازه داشت جنس و دلیلش رو درک می کرد ... قدرتمند ترین انسان ها هم یه جاهایی
ناچار بودن به جای گلاویز شدن با حقایق، تسلیم اندوه و درد بی پایانش بشن و اینطور خاکستر روح سوخته و گداختشون برق بچگانه ی چشمهاشون رو پنهان بکنه .
بگه دیگه وقت بزرگ شدنه ... هیزل حس میکرد غباری از رنج ، نگاه جونگ کوک رو برای همیشه
کدر و بی فروغ کرده ... نه یک سال و دو سال ...
غباری به اندازه ی سرگذشت یک مرد.
جونگ کوک بی هیچ حرفی هیزل رو دو دستش بلند کرد و روی تخت خوابوند .
شال زرشکی و سادشو از دور گردن گر گرفتش آزاد کرد و رو زمین انداخت....دست نحیفشو از آستین خارج کرد و سریع پالتو رو از تنش در آورد ...
از کشو زیر تخت یه حوله ی کوچیک و سفید تا شده رو بیرون کشید .
کمی آب تو لیوان ریخت و بلافاصله حوله رو توی پارچ آب فرو برد ... با مشتاش حوله رو چلوند .
اینکه با وجود مرتب بودن بیش از حدش، ریختن قطره های آب کف اتاق براش اهمیتی نداشت نشون میداد چقدر مضطربه و هیزل رو متوجه می کرد که دمای بدنش بیش از حد بالاس .
حوله رو تا کرد و رو پیشونی دختر گذاشت ... با وجود اندوه و اضطرابی که تو چشمای جئون موج میزد ، توی حرکاتش چنان تسلطی بود که انگار پایین آوردن تب تخصص دیرینه ی اونه ...
صدای ضعیف دختر سکوت بینشون رو شکست
هیزل :من همه چیو میدونم
جونگکوک: اینم میدونی که داری تو تب میسوزی؟ ... از کی حالت بده ؟ یه خبر نباید به من بدی خودمو برسونم؟
هیزل به نیم رخ جونگکوک خیره شد ... داشت تو کشو دنبال چیزی میگشت
موهاش مثل همیشه مرتب بالا زده شده بود اما حالا که آخر روز بود ، دو دسته موی باریک و مشکی که قوس ملایمی به سمت بیرون داشتن از بقیه ی موهاش سر خورده بودن پایین
دوست داشتنی ترین شلختگی ای که جئون آخر شبا توی ظاهرش داشت.
یه باکس قرص از کشو خارج کرد ... نگه داشتن قرص تب بر کنار تختش مشخص میکرد تسلطش تو پایین آوردن تب ناشی از چی بوده ...
تنهایی اما هیزل تمایلی به خوردن قرص نداشت ... درواقع تمایلی به انجام هیچ کاری نداشت ....
کسالت و بدتر از اون «ناامیدی» تمام وجودشو پر کرده بود جئون ساعد ورزیده ش رو زیر گردن خیس از عرق هیزل برد و بالاتنشو مایل کرد رو به جلو .
جونگکوک:بهترت میکنه ... تا وقتی دکتر خبر کنم ...
قرص رو جلوی لباش نگه داشت
ادامه دارد....
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۹۳
کامنت:هر چقدر که دوست دارید
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴۹۷
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط