part 32🍋‍🟩

part 32🍋‍🟩






-هانیل ؟

&اوم

-نگام کن



هانیل سرشو از روی سینش جدا کرد و به چشماش نگاه کرد



-تو این همه مدت این موضوع اذیتت میکرده اما به من چیزی نگفتی

&فکر میکردم ناراحت میشین

-از چی؟

& آخه شما از اون بدتون میومد واسه همین نمیتونستم بگم دلم براش تنگ شده

-من ازش بدم میومد دلیل نمیشد که به احساسات تو بی توجهی کنم

&یعنی عصبی نمیشدین؟

-نه عزیزم

&بابا

-بله

&ممنونم



نامجون هیچی نگفت و فقط هانیل رو بیشتر کشید سمت خودش و پتوی باریکی رو انداخت روش و آروم پشتش رو نوازش کرد



&خیلی خوبه

-چی

&بغلتون

-پس بمون




چند دقیقه تو همون حالت موندن بعد ناگهان هوای بیرون تیره تر شد ابر ها با سرعت بیشتری جابه جا شدن و بعد صدای «بـــــــوم» وحشتناکی همه جارو به لرزه در آورد هانیل نا خودآگاه شونه هاش جمع شد سرشو بیشتر توی گردن نامجون فرو برد و با انگشت هاش گوشه ی هودیش رو چنگ زد و جیغ خفیفی کشید




-هانیل چیشد

& بابا صداش خیلی بد بود



نامجون از حالتش خندش گرفت



-تو واقعا از این ترسیدی؟

&اوم

-باشه.... باشه آروم باش چیزی نیست من اینجام


نامجون یه دستش رو میزاره پشت گردنش و اون یکی دستش رو روی کمرش قرار میده و به صورت دایره وار نوازشش میکنه تا آروم بشه و درست اون موقعی که هانیل داشت آروم میشد رعد دیگه ی آسمون رو خراشید که باعث شد هانیل دوباره تو آغوش نامجون جمع بشه



-هیش....چیزی نیست.....چیزی نیست

&میترسم

-میدونم کوچولو اما بابا اینجاست

&میشه همینجا بمونم

-تا هر وقت تو بخوای تو این حالت میمونیم

&چرا تموم نمیشه پس

-امروز هوا شناسی گفته که قراره بارون شدیدی بیاد

&ای وایی

-اما من اینجام تو، توی بغل منی و امنی

&من بازم میترسم

-تا وقتی پیش منی چیزی نمیشه اصلا میخوای بریم لب پنجره تا ببینی چه بارون قشنگیه

&بازم بغلم میکنی؟

-اره عزیزم بلند شو



نامجون بلند میشه یه تشک زخیم میندازه روی شاه نشین کنار پنجره و به هانیل میگه تا بیاد و اونم میاد و کنار پنجره میشینه و زانو هاشو بغل میکنه نامجون یه پتو میاره و میشینه کنارش و اونو میکشه روش و بغلش میکنه بعد پرده رو کنار میزنه تا بارون معلوم بشه



-دیدی بهت گفتم قشنگه؟

&اوم...خیلی خوبه




ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳۵)

درخواستی

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۵: «شب دوتایی» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: آپار...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

پارت ۱۰..خب مصلا جشن تموم شد و همه رفتن....اینجا قراره اتفاق...

پارت ۶۳

سناریو جدید

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

#عاشقانه_های_من#موزیک #ترانه #آهنگ#ویدیو_موزیک #موزیک_ویدیو#...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

( Blue Side )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط