جیمین لبخند خیلی کمرنگی زد و گفت:
جیمین لبخند خیلی کمرنگی زد و گفت:
«نمیکنم.»
جنتلمن نما رو باش..
«مطمئنی؟»
«آره.»
لحنش اونقدر آروم بود...
که هم حرف های درونم تموم شد
و حتی تهیونگ هم چیزی برای جواب دادن پیدا نکرد..
فقط سری تکون داد..
جینا با ذوق گفت:
«آنجلینا...»
برگشتم سمتش..
«جانم؟»
«وقتی لباس انتخاب کردی حتماً برام عکس بگیر.»
خندیدم و گفتم:
«باشه چشم..»
لارا گفت:
«برای منم.»
«چشم.»
مامان کیفم بهم داد..
«مواظب خودت باش دخترم.»
نمیرم جهنم...
انگار دارم خداخافظی میکنم کلان گمشم برام..
خدایا صبر..
اروم گفتم:
«چشم مامان.»
جیمین در خونه رو باز کرد و کنار ایستاد تا اول من خارج بشم...
کیفمو از دستم گرفت..
بدون هیچ حرفی، فقط با یه حرکت آروم...
جنتلمنه گاو..
بیشرفه رمانتیک..
از کنارش رد شدم...
در خونه رو پشت سرمون بستم...
تا ماشین اروم اروم قدم برداشتم..
جیمین جلوتر از من راه میرفت وقتی به ماشین رسید، بدون اینکه چیزی بگه در رو برام باز کرد...
نه بابا؟ چه جنتلمنه ما خبر نداریم..
نگاهش کردم:
«ممنون...»
سوار شدم در رو آروم بست..
و سوار شد و استارت ماشین رو زد..
و شروع به رانندگی کرد..
تقریباً پنج دقیقه گذشته بود...
نه اون حرفی میزد نه من...
آخر خودم سکوتو شکستم و با اخم گفتم:
«لازم نبود اون همه وسیله بخری.»
نگاهش از مسیر نگرفت مردکه بیشعور:
«دوست داشتم.»
لجبازه بد بدهنه عنتره..
دوست داشتی و گوه..
و درد..
و ازار، و سرطان..
«ولی خیلی زیاد بود.»
«زیاد نبود.»
«بود.»
لجبازه بز..
لبخند خیلی کمرنگی زدو گفت:
«از نظر تو.»
هوفی آرومی کشیدم:
«واقعاً لازم نبود.»
سکوت کرد و گفت:
«وقتی فهمیدم چند روزه حتی حوصلهی طراحی هم نداری...»
نگاه بهش دادم..
«...گفتم شاید اون دفتر یکم حالتو بهتر کنه.»
با تعجب بهش زل زدم..
از کجا فهمیده بود؟
انگار فکرم رو خونده باشه لب زد:
«جینا گفت.»
ماشاالله سریع رفته گذاشته کف دسته داداش بیشعورش..
«بازم لازم نبود.»
این بار فقط یه کلمه گفت:
«بود.»
هعی دیگه لال شدم..
بیمقدمه گفت:
«یه سؤال بپرسم؟»
«بپرس.»
«هنوز ازم عصبانیای؟»
بیاختیار خندیدم:
«فکر میکنی نیستم؟»
مردکه گاومیش..
نگاهش بهم داد:
«حق داری.»
همین نه مخالفت و دعوا...
اخمم یکم باز شد:
«حداقل خودت قبول داری.»
«آره.»
«اون روز نباید بیهوشت میکردم از اون بابت... متأسفم.»
آروم گفتم:
«باشه...»
لبخند زد:
«همین باشه هم برای من کافیه.»
بعد از حدودن یه ساعت...
ماشین وارده یکی از خیابونهای شهر شد...
از پشت شیشه، ویترین مغازههای لباس یکییکی دیده میشدن..
همه شون خیلی ناناز بودن..
ولی خب..
ماشین جلوی یه مغازه بزرگ پارک کرد..
سرمو بالا آوردم چند طبقه...
گردنم درد گرفتم مردک گاو خو..
پر از مزونهای لباس عروس کتوشلوار کفش و اکسسوری...
همه ی چیز هایی که ما میخواستیم بخریم..
جیمین گفت:
«رسیدیم.»
نفسمو آروم بیرون دادم...
قرار بود لباسه بهترین شب یا بدترین شب زندگیمو انتخاب کنم..
جیمین پیاده شد و سمت در من اومد..
در باز کردم..
پایین اومدم تشکر کردم..
وارد مغازه شدیم..
تا شروع به انتخاب کردن کنیم..
اسلاید دو لباس.
اسلاید سوم ارایش.
پست قبل.
شرط؟
270 لایک.
130 بازنشر
«نمیکنم.»
جنتلمن نما رو باش..
«مطمئنی؟»
«آره.»
لحنش اونقدر آروم بود...
که هم حرف های درونم تموم شد
و حتی تهیونگ هم چیزی برای جواب دادن پیدا نکرد..
فقط سری تکون داد..
جینا با ذوق گفت:
«آنجلینا...»
برگشتم سمتش..
«جانم؟»
«وقتی لباس انتخاب کردی حتماً برام عکس بگیر.»
خندیدم و گفتم:
«باشه چشم..»
لارا گفت:
«برای منم.»
«چشم.»
مامان کیفم بهم داد..
«مواظب خودت باش دخترم.»
نمیرم جهنم...
انگار دارم خداخافظی میکنم کلان گمشم برام..
خدایا صبر..
اروم گفتم:
«چشم مامان.»
جیمین در خونه رو باز کرد و کنار ایستاد تا اول من خارج بشم...
کیفمو از دستم گرفت..
بدون هیچ حرفی، فقط با یه حرکت آروم...
جنتلمنه گاو..
بیشرفه رمانتیک..
از کنارش رد شدم...
در خونه رو پشت سرمون بستم...
تا ماشین اروم اروم قدم برداشتم..
جیمین جلوتر از من راه میرفت وقتی به ماشین رسید، بدون اینکه چیزی بگه در رو برام باز کرد...
نه بابا؟ چه جنتلمنه ما خبر نداریم..
نگاهش کردم:
«ممنون...»
سوار شدم در رو آروم بست..
و سوار شد و استارت ماشین رو زد..
و شروع به رانندگی کرد..
تقریباً پنج دقیقه گذشته بود...
نه اون حرفی میزد نه من...
آخر خودم سکوتو شکستم و با اخم گفتم:
«لازم نبود اون همه وسیله بخری.»
نگاهش از مسیر نگرفت مردکه بیشعور:
«دوست داشتم.»
لجبازه بد بدهنه عنتره..
دوست داشتی و گوه..
و درد..
و ازار، و سرطان..
«ولی خیلی زیاد بود.»
«زیاد نبود.»
«بود.»
لجبازه بز..
لبخند خیلی کمرنگی زدو گفت:
«از نظر تو.»
هوفی آرومی کشیدم:
«واقعاً لازم نبود.»
سکوت کرد و گفت:
«وقتی فهمیدم چند روزه حتی حوصلهی طراحی هم نداری...»
نگاه بهش دادم..
«...گفتم شاید اون دفتر یکم حالتو بهتر کنه.»
با تعجب بهش زل زدم..
از کجا فهمیده بود؟
انگار فکرم رو خونده باشه لب زد:
«جینا گفت.»
ماشاالله سریع رفته گذاشته کف دسته داداش بیشعورش..
«بازم لازم نبود.»
این بار فقط یه کلمه گفت:
«بود.»
هعی دیگه لال شدم..
بیمقدمه گفت:
«یه سؤال بپرسم؟»
«بپرس.»
«هنوز ازم عصبانیای؟»
بیاختیار خندیدم:
«فکر میکنی نیستم؟»
مردکه گاومیش..
نگاهش بهم داد:
«حق داری.»
همین نه مخالفت و دعوا...
اخمم یکم باز شد:
«حداقل خودت قبول داری.»
«آره.»
«اون روز نباید بیهوشت میکردم از اون بابت... متأسفم.»
آروم گفتم:
«باشه...»
لبخند زد:
«همین باشه هم برای من کافیه.»
بعد از حدودن یه ساعت...
ماشین وارده یکی از خیابونهای شهر شد...
از پشت شیشه، ویترین مغازههای لباس یکییکی دیده میشدن..
همه شون خیلی ناناز بودن..
ولی خب..
ماشین جلوی یه مغازه بزرگ پارک کرد..
سرمو بالا آوردم چند طبقه...
گردنم درد گرفتم مردک گاو خو..
پر از مزونهای لباس عروس کتوشلوار کفش و اکسسوری...
همه ی چیز هایی که ما میخواستیم بخریم..
جیمین گفت:
«رسیدیم.»
نفسمو آروم بیرون دادم...
قرار بود لباسه بهترین شب یا بدترین شب زندگیمو انتخاب کنم..
جیمین پیاده شد و سمت در من اومد..
در باز کردم..
پایین اومدم تشکر کردم..
وارد مغازه شدیم..
تا شروع به انتخاب کردن کنیم..
اسلاید دو لباس.
اسلاید سوم ارایش.
پست قبل.
شرط؟
270 لایک.
130 بازنشر
- ۷.۲k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط