اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "25"
"ویو جئون آنجلینا"
بعد از اینکه بالاخره لباسها، کفشها و وسایل که میخواستیمو رو پیدا کردیم انتخاب کردیم و پرو کردیم.....
تقریباً هر دومون خسته شده بودیم.. منم دیگه انرژی نداشتم..
فروشندهها لباس هایی که خریدمو خیلی مرتب داخل کاور و کیسه گذاشتن...
من کنار جیمین وایسا بودم تا کارت بکشه و بریم..
فروشنده با لبخند گفت:
«مبارکتون باشه.»
جیمین فقط سر تکون داد:
«ممنون.»
دستگاه کارتخوان رو جلوش گذاشتن کارت رو کشید...
رمزش رو وارد کرد و چند ثانیه کارت رو گرفت..
زیر لب گفتم:
«حتی کارت کشیدنش هم جذابه... لعنتی.»
فکر میکردم نشنیده؛ ولی گوشهی لبش خیلی آروم بالا رفت.
اروم گفت:
«چیزی گفتی؟»
سرمو بالا و پایین کردم و نچی گفتم..
جیمین در مغازه برام باز کرد و منم از مغازه خارج شدم..
کاور لباس و کیسه هارو از روی میز برداشت و پشت سرم اومد..
جیمین رفت سمت صندوق عقب کاورها و کیسهها رو با دقت داخل ماشین گذاشت؛ طوری که لباسها چروک نشن...
بعد در صندوق رو بست...
دور ماشین چرخید، وقتی کنار در شاگرد رسید، مثل دفعهی قبل، در رو برام باز کرد...
«بفرمایید.»
یه لحظه مکث کردم.
بعد آروم گفتم
«مرسی.»
«خواهش میکنم.»
سوار شدم، در رو آروم بست، خودش هم پشت فرمون نشست استارت زد و ماشین وارد خیابون شد..
حدود چهل دقیقه بعد...
ماشین جلوی خونهمون توقف کرد...
جیمین پیاده شد، رفت سمت صندوق عقب و دوباره همهی کاورها رو بیرون آورد...
من هم از ماشین پیاده شدم، کیسههای سبک تر نسبت به بقیه شون رو برداشتم...
جیمین دکمه ایفون رو زد و یکم بعد در باز کردن
صدای باز شدن در حیاط اومد وارد شدیم...
تا دم در خونه رفتیم.
من کلید نبرده بودم برای همین زنگ در رو زدم...
چند تا از کیسهها رو از دست جیمین گرفتم خواستم وارد خونه بشم که...
صدای آرومش پشت سرم اومد:
«آنجلینا.»
برگشتم:
«هوم؟»
با همون شیطنت گفت:
«نمیخوای به شوهر آیندهت اجازه بدی بیاد داخل؟»
اخم کردم و گفتم:
«برای چی؟»
«حداقل یه لیوان آب بخورم.»
چند قدم عقب رفتم، جوری که جلوی در وایسادم.
«مردک ایکبیری...»
یه ابروش بالا رف
ادامه دادم:
«برو خونهی خودتون آب بخور، خستگیتو در کن.»
بعد خیلی آروم خندید:
«باشه...»
چند قدم عقب رفت:
«فعلاً میبخشمت.»
زبونم رو براش درآوردم:
«خداحافظ.»
«بعداً این رفتارتو تلافی میکنم.»
گوهه زیادی میخوری..
و در بستم...
تا وارد سالن شدم، جونگکوک از روی مبل بلند شد:
«بهبه...»
کیسهها رو از دستم گرفت:
«سلام خواهری.»
لبخند ارومی زدم:
«سلام داداشی.»
خیلی اروم بغلم کرد..
و دستاشو نوازش وار روی موهامو چرخوند:
«خسته نباشی.»
«مرسی.»
بعد با خنده گفت:
«چقدر خرید کردی؟»
«من نکردم.»
«پس کی کرد؟»
لبخندم پررنگتر شد:
«همون داماد آیندتون.»
«عه...»
آروم مشت کوچیکی زد به بازوم..
«کمکم داری طرفدارش میشی؟»
چشمغرهای بارش کردم:
«حرف اضافه نزن...»
خندید:
«باشه باشه خانوم سلیطه..»
بابا هم از اتاق بیرون اومد..
«رسیدی دخترم؟»
یه جوری میگه رسیدی..
نرفتم المان که..
رفتم خرید فقط
گفتم:
«سلام بابا.»
گفت:
«خسته نباشی.»
کوه که نکندم اما خب..
«مرسی.»
شرط؟
هعی نمیدونم چقد بگم..
هر وقت زیاد شد لایکا و بازنشرا میزارم..
پارت "25"
"ویو جئون آنجلینا"
بعد از اینکه بالاخره لباسها، کفشها و وسایل که میخواستیمو رو پیدا کردیم انتخاب کردیم و پرو کردیم.....
تقریباً هر دومون خسته شده بودیم.. منم دیگه انرژی نداشتم..
فروشندهها لباس هایی که خریدمو خیلی مرتب داخل کاور و کیسه گذاشتن...
من کنار جیمین وایسا بودم تا کارت بکشه و بریم..
فروشنده با لبخند گفت:
«مبارکتون باشه.»
جیمین فقط سر تکون داد:
«ممنون.»
دستگاه کارتخوان رو جلوش گذاشتن کارت رو کشید...
رمزش رو وارد کرد و چند ثانیه کارت رو گرفت..
زیر لب گفتم:
«حتی کارت کشیدنش هم جذابه... لعنتی.»
فکر میکردم نشنیده؛ ولی گوشهی لبش خیلی آروم بالا رفت.
اروم گفت:
«چیزی گفتی؟»
سرمو بالا و پایین کردم و نچی گفتم..
جیمین در مغازه برام باز کرد و منم از مغازه خارج شدم..
کاور لباس و کیسه هارو از روی میز برداشت و پشت سرم اومد..
جیمین رفت سمت صندوق عقب کاورها و کیسهها رو با دقت داخل ماشین گذاشت؛ طوری که لباسها چروک نشن...
بعد در صندوق رو بست...
دور ماشین چرخید، وقتی کنار در شاگرد رسید، مثل دفعهی قبل، در رو برام باز کرد...
«بفرمایید.»
یه لحظه مکث کردم.
بعد آروم گفتم
«مرسی.»
«خواهش میکنم.»
سوار شدم، در رو آروم بست، خودش هم پشت فرمون نشست استارت زد و ماشین وارد خیابون شد..
حدود چهل دقیقه بعد...
ماشین جلوی خونهمون توقف کرد...
جیمین پیاده شد، رفت سمت صندوق عقب و دوباره همهی کاورها رو بیرون آورد...
من هم از ماشین پیاده شدم، کیسههای سبک تر نسبت به بقیه شون رو برداشتم...
جیمین دکمه ایفون رو زد و یکم بعد در باز کردن
صدای باز شدن در حیاط اومد وارد شدیم...
تا دم در خونه رفتیم.
من کلید نبرده بودم برای همین زنگ در رو زدم...
چند تا از کیسهها رو از دست جیمین گرفتم خواستم وارد خونه بشم که...
صدای آرومش پشت سرم اومد:
«آنجلینا.»
برگشتم:
«هوم؟»
با همون شیطنت گفت:
«نمیخوای به شوهر آیندهت اجازه بدی بیاد داخل؟»
اخم کردم و گفتم:
«برای چی؟»
«حداقل یه لیوان آب بخورم.»
چند قدم عقب رفتم، جوری که جلوی در وایسادم.
«مردک ایکبیری...»
یه ابروش بالا رف
ادامه دادم:
«برو خونهی خودتون آب بخور، خستگیتو در کن.»
بعد خیلی آروم خندید:
«باشه...»
چند قدم عقب رفت:
«فعلاً میبخشمت.»
زبونم رو براش درآوردم:
«خداحافظ.»
«بعداً این رفتارتو تلافی میکنم.»
گوهه زیادی میخوری..
و در بستم...
تا وارد سالن شدم، جونگکوک از روی مبل بلند شد:
«بهبه...»
کیسهها رو از دستم گرفت:
«سلام خواهری.»
لبخند ارومی زدم:
«سلام داداشی.»
خیلی اروم بغلم کرد..
و دستاشو نوازش وار روی موهامو چرخوند:
«خسته نباشی.»
«مرسی.»
بعد با خنده گفت:
«چقدر خرید کردی؟»
«من نکردم.»
«پس کی کرد؟»
لبخندم پررنگتر شد:
«همون داماد آیندتون.»
«عه...»
آروم مشت کوچیکی زد به بازوم..
«کمکم داری طرفدارش میشی؟»
چشمغرهای بارش کردم:
«حرف اضافه نزن...»
خندید:
«باشه باشه خانوم سلیطه..»
بابا هم از اتاق بیرون اومد..
«رسیدی دخترم؟»
یه جوری میگه رسیدی..
نرفتم المان که..
رفتم خرید فقط
گفتم:
«سلام بابا.»
گفت:
«خسته نباشی.»
کوه که نکندم اما خب..
«مرسی.»
شرط؟
هعی نمیدونم چقد بگم..
هر وقت زیاد شد لایکا و بازنشرا میزارم..
- ۴.۶k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط