یادمه پدربزرگم با اون لهجه ی شیرینِ مازنی همیشه بهم میگفت
عاشق که شدی ، صبر جایز نیست دِلبرکم !
برا عشقت بجنگ و ساده نزار از دست بره .
منم که تو عالم بچگیم با این حرفاش، هر دفعه اون تیر کمونِ چوبی که پدربزرگم برا داداشم درست کرده بودُ برمیداشتم و با حریف خیالی خودم برا عشقی که نداشتم میجنگیدم !
بعدِ کلی جنگیدن با حریف خیالیم ؛ میگفتم :
ببین آقاجون ، ببین چه خوب جنگیدم ، نمیزارم کسی بِبَره !
پدر بزرگِ چشم دریایی رنگِ من ، لبخند میزد ، بغلم میکرد و بهم میگفت :
از دست تو دخترکم ، وقتی که بزرگ شدی ، خانوم تر شدی بهتر حرفای الانمو درک میکنی عزیز دلم !
الان اون نیستُ من کاملا درک کردم ، حرفای قشنگی که چند سال پیش بهم گفته بود !
الان این من...
همون دخترک تیر کمون بدستِ بچگی عاشق شده و فهمیده که چه حس عجیبیِ این عشق !
وقتی دچارش میشی دیگه اون آدم سابق نیستی .
گاهی چشمانش ازت یه آدم شجاع و قوی میسازه !
گاهی هم همون چشما تو رو به ضعیف ترین آدم جهان تبدیل میکنه ، جوری که با دیدنش دستپاچه میشی !
شاید هم از هیجان زیاد همون عشقیه که تو وجودت ریشه زده .
چشمهایش مرز باریک بین شجاعت و ترسه !
و چه حال عجیبیه این عشق .
به قول آقاجونم صبر جایز نیست...
#زهرا_رضاییزاده..💌
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.