ماه و باروت پارت چهارم :
ماه و باروت پارت چهارم :
ساختمان متروکه، حالا تبدیل به پناهگاه موقتشون شده بود. هوا سرد بود و بوی خاک نمزده و بارانِ دیشب هنوز توی مشام میپیچید. نورِ ضعیفِ چراغقوهای که دازای روی میز چوبیِ شکسته انداخته بود، سایههای رقصان روی دیوارها میانداخت.
چویا روی یک جعبهی چوبیِ قدیمی نشسته بود و سعی میکرد با دستمالی که دازای از جیبش درآورده بود، خونِ جاری از زخمی روی بازویش را ببندد. پارچه، که زمانی بخشی از کتِ شیکِ دازای بود، حالا به رنگ قرمزِ تیره درآمده بود.
**دازای (با لحنی که انگار در حال تشریح یک تئوری خودکشی است):**
«میدونی، این زخم بازو… خیلی شبیه به اینه که یه نفر داره سعی میکنه آخرین سیگنال زندگی رو بفرسته، قبل از اینکه غرق بشه. یه جور پیامِ "من هنوز اینجام، ولی دارم غرق میشم". خیلی زیباست.»
چویا با اخم نگاهش کرد.
**چویا:**
«زیباییش رو بعداً برات توضیح میدم. فعلاً اگه میشه، این روبانِ گرانقیمتت رو نپیچون دورِ شکمِ من.»
دازای پوزخندی زد و سرِ پارچه را که حالا بیشتر شبیه بانداژ بود، محکمتر کرد.
**دازای:**
«آه، این؟ این روبانِ گرانقیمت، جونِ یه نفر رو نجات داد. اگه میخواستی ازم تشکر کنی، فقط کافی بود بگی "ممنون، دازای، تو بهترین روبانِ دنیا رو داری".»
**چویا (با نالهی خفیف):**
«اینقدر حرف نزن، سرم رفت.»
لحظهای دستش را روی پارچه گذاشت و نفس عمیقی کشید.
**دازای:**
«ناراحت شدی؟ خب، بذار یه داستانی برات تعریف کنم که حواست پرت بشه. یه داستان دربارهی شبِ قبل از… خب، بگذریم. مهم اینه که این آدما، این قاتلهای زنجیرهای… چرا اسممون رو میدونن؟ چرا اینقدر دقیق روی *ما* تمرکز کردن؟»
چویا به زخمِ بسته شده روی بازویش نگاه کرد، انگار که به دنبال جوابی در آن بود.
**چویا:**
«شاید چون ما تنها کسایی بودیم که میتونستیم اون بازی رو شروع کنیم. و تمومش کنیم.»
**دازای (چشمانش برق زد):**
«بازی… آره. ولی این بازی فرق داره. انگار یکی از قوانین رو عوض کرده.»
دازای از روی جعبهی کنارش، گوشیِ کمیاب و قدیمیاش را درآورد. روی صفحه، پیامِ تازهای از طرفِ یک ناشناس بود.
**دازای (با نیشخند):**
«خب، خب، خب… انگار گشتِ ارشادِ آژانس هم بالاخره یه چیزی پیدا کرده.»
پیام کوتاه بود:
> *«بندر غربی. ساعت ۲۳. سایهها بیدار شدهاند. تیمِ آژانس در حال آمادهسازی برای ورود است. مراقبِ "خاطراتِ خاکستر شده" باشید.»*
چویا ابرویی بالا انداخت.
**چویا:**
«خاطراتِ خاکستر شده؟ چرت و پرت تحویل نده. یعنی چی؟»
**دازای:**
«نمیدونم. ولی حس میکنم ربطی به اون حرفِ قرمز روی کاغذ داره… "سوکوکو برمیگردد".»
صدای زنگِ هشدارِ گوشیِ دازای، سکوت را شکست. شمارهی ناشناس، اما این بار تصویرِ یک پاکتِ نامه روی صفحهی نمایش ظاهر شد.
**دازای:**
«چه مهمونِ غیرمنتظرهای! فکر کنم وقتشه بفهمیم کی داره این نمایشِ مسخره رو کارگردانی میکنه.»
و بعد، نگاهش را به چویا دوخت، همان نگاهِ آشنایی که همیشه قبل از شیرجه زدن به دلِ خطر داشت.
**دازای:**
«آمادهای دوباره گند بزنی به برنامههای یکی دیگه، چویا؟»
چویا با لبخندی که کمی تلخ بود، سرش را تکان داد.
**چویا:**
«من همیشه آمادهام که تو رو توی دردسر بندازم، دازای. فقط امیدوارم ایندفعه، گندِ تو بزرگتر از گندِ من نباشه.»
---
✨ این بود از پارت چهارم! 🌃
ساختمان متروکه، حالا تبدیل به پناهگاه موقتشون شده بود. هوا سرد بود و بوی خاک نمزده و بارانِ دیشب هنوز توی مشام میپیچید. نورِ ضعیفِ چراغقوهای که دازای روی میز چوبیِ شکسته انداخته بود، سایههای رقصان روی دیوارها میانداخت.
چویا روی یک جعبهی چوبیِ قدیمی نشسته بود و سعی میکرد با دستمالی که دازای از جیبش درآورده بود، خونِ جاری از زخمی روی بازویش را ببندد. پارچه، که زمانی بخشی از کتِ شیکِ دازای بود، حالا به رنگ قرمزِ تیره درآمده بود.
**دازای (با لحنی که انگار در حال تشریح یک تئوری خودکشی است):**
«میدونی، این زخم بازو… خیلی شبیه به اینه که یه نفر داره سعی میکنه آخرین سیگنال زندگی رو بفرسته، قبل از اینکه غرق بشه. یه جور پیامِ "من هنوز اینجام، ولی دارم غرق میشم". خیلی زیباست.»
چویا با اخم نگاهش کرد.
**چویا:**
«زیباییش رو بعداً برات توضیح میدم. فعلاً اگه میشه، این روبانِ گرانقیمتت رو نپیچون دورِ شکمِ من.»
دازای پوزخندی زد و سرِ پارچه را که حالا بیشتر شبیه بانداژ بود، محکمتر کرد.
**دازای:**
«آه، این؟ این روبانِ گرانقیمت، جونِ یه نفر رو نجات داد. اگه میخواستی ازم تشکر کنی، فقط کافی بود بگی "ممنون، دازای، تو بهترین روبانِ دنیا رو داری".»
**چویا (با نالهی خفیف):**
«اینقدر حرف نزن، سرم رفت.»
لحظهای دستش را روی پارچه گذاشت و نفس عمیقی کشید.
**دازای:**
«ناراحت شدی؟ خب، بذار یه داستانی برات تعریف کنم که حواست پرت بشه. یه داستان دربارهی شبِ قبل از… خب، بگذریم. مهم اینه که این آدما، این قاتلهای زنجیرهای… چرا اسممون رو میدونن؟ چرا اینقدر دقیق روی *ما* تمرکز کردن؟»
چویا به زخمِ بسته شده روی بازویش نگاه کرد، انگار که به دنبال جوابی در آن بود.
**چویا:**
«شاید چون ما تنها کسایی بودیم که میتونستیم اون بازی رو شروع کنیم. و تمومش کنیم.»
**دازای (چشمانش برق زد):**
«بازی… آره. ولی این بازی فرق داره. انگار یکی از قوانین رو عوض کرده.»
دازای از روی جعبهی کنارش، گوشیِ کمیاب و قدیمیاش را درآورد. روی صفحه، پیامِ تازهای از طرفِ یک ناشناس بود.
**دازای (با نیشخند):**
«خب، خب، خب… انگار گشتِ ارشادِ آژانس هم بالاخره یه چیزی پیدا کرده.»
پیام کوتاه بود:
> *«بندر غربی. ساعت ۲۳. سایهها بیدار شدهاند. تیمِ آژانس در حال آمادهسازی برای ورود است. مراقبِ "خاطراتِ خاکستر شده" باشید.»*
چویا ابرویی بالا انداخت.
**چویا:**
«خاطراتِ خاکستر شده؟ چرت و پرت تحویل نده. یعنی چی؟»
**دازای:**
«نمیدونم. ولی حس میکنم ربطی به اون حرفِ قرمز روی کاغذ داره… "سوکوکو برمیگردد".»
صدای زنگِ هشدارِ گوشیِ دازای، سکوت را شکست. شمارهی ناشناس، اما این بار تصویرِ یک پاکتِ نامه روی صفحهی نمایش ظاهر شد.
**دازای:**
«چه مهمونِ غیرمنتظرهای! فکر کنم وقتشه بفهمیم کی داره این نمایشِ مسخره رو کارگردانی میکنه.»
و بعد، نگاهش را به چویا دوخت، همان نگاهِ آشنایی که همیشه قبل از شیرجه زدن به دلِ خطر داشت.
**دازای:**
«آمادهای دوباره گند بزنی به برنامههای یکی دیگه، چویا؟»
چویا با لبخندی که کمی تلخ بود، سرش را تکان داد.
**چویا:**
«من همیشه آمادهام که تو رو توی دردسر بندازم، دازای. فقط امیدوارم ایندفعه، گندِ تو بزرگتر از گندِ من نباشه.»
---
✨ این بود از پارت چهارم! 🌃
- ۴۶
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط