{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تنهایت می گذارد

تنهایت می گذارد
تو می‌مانی و یک ردپا
گرمای دست هایت میرود...
سردت می‌شود، یخ میزنی
و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...
تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دست هایش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی،
ولی او هم نمی ماند...
و دوباره باز همه چیز تکرار میشود
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی...
اما این بار لبخندی گوشه لبانت می شکند، دیگر منتظر هیچ لعنتی ای نیستی، به دنبال آتش نمی گردی، با یخ زدن کنار آمده ای،
و تنهایی را هم دوست داری... :)
دیدگاه ها (۱)

گُفتی بِگو کـِه با کـِه خُوشی دَر نَبودِ مـَن؟! گُفتَم کَسی ...

برای آرزوهای محال خویش می‌گریم.. اگر اشکی نمانَد، در خیال خو...

امروز برایت مینویسم امروز که اوقاتَم گُنگ است خُلقَم تنگ است...

بی تو با نم نمِ باران و خیابان چه کنم؟ مات و مبهوت در این غر...

«دلم نمی‌آید فراموشت کنم،نه اینکه نتوانم،نه اینکه ممکن نباشد...

تنهایی، شبیه به یک خانه‌ی قدیمی و متروک است؛ در ابتدا سرد و ...

در حریم قلبت، حرمتی برای خودت نگه دار. ماندن در بلاتکلیفی، ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط