عقدی که قلب را دزدید 🖤
عقدی که قلب را دزدید 🖤
پارت ۱۲ | رامیون و یک راز
صبح روز بعد، آت با صدای کوبیده شدن درِ کابینت از خواب پرید.
چشمهایش را مالید و با موهای آشفته از اتاق بیرون آمد.
«چه خبره اینجا؟»
صدای جونگکوک از آشپزخانه آمد:
«هیچی.»
آت وارد آشپزخانه شد و با دیدن صحنه خندهاش گرفت.
جونگکوک، رئیس یکی از قدرتمندترین خاندانهای مافیایی، جلوی اجاق ایستاده بود و به قابلمهای خیره شده بود که بخار ازش بلند میشد.
آت با خنده گفت:
«تو حتی رامیون هم بلد نیستی درست کنی؟»
جونگکوک برگشت.
«بلدم.»
آت به قابلمه نگاه کرد.
«پس چرا داره سر میره؟»
جونگکوک سریع شعله را کم کرد.
«این یه روش خاصه.»
آت خندید.
«آره، روش خاصِ نابود کردن آشپزخونه.»
جونگکوک چشم غرهای رفت.
«خیلی خب، خانم همهچیبلد.»
آت کنار او ایستاد.
«بده من.»
«نه.»
«چرا؟»
«چون خودم قول دادم.»
آت لبخند زد.
«پس رئیس بزرگ مافیا میخواد برای همسرش صبحونه درست کنه؟»
جونگکوک برای چند لحظه ساکت شد.
بعد آرام گفت:
«آره.»
آت لبخندش کمی محو شد.
این جواب ساده، عجیب روی دلش نشست.
---
چند دقیقه بعد، هر دو پشت میز نشسته بودند.
آت اولین قاشق را خورد.
چشمهایش گرد شد.
«وای...»
جونگکوک با نگرانی پرسید:
«بد شده؟»
آت سرش را تکان داد.
«نه.»
لبخند زد.
«خیلی خوبه.»
جونگکوک با رضایت تکیه داد.
«دیدی؟ گفتم بلدم.»
آت خندید.
«فقط شانس آوردی.»
«هرچی تو بگی.»
فضای بینشان برای اولین بار کاملاً راحت شده بود.
اما ناگهان...
گوشی جونگکوک زنگ خورد.
لبخندش محو شد.
«الو؟»
چند ثانیه گوش داد.
بعد آرام گفت:
«مطمئنی؟»
سکوت.
«باشه. هیچکس چیزی نفهمه.»
تماس قطع شد.
آت فوراً متوجه تغییر حالتش شد.
«چی شده؟»
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
«یه چیزی پیدا کردیم.»
«چی؟»
جونگکوک گوشیاش را روی میز گذاشت.
«کلیدی که دیشب پیدا کردی... برای یه اتاق مخفی توی عمارت قدیمی خانواده پارکه.»
آت با تعجب گفت:
«عمارت قدیمی؟»
«آره.»
«پس باید بریم اونجا.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
«میریم.»
آت بلند شد.
«همین الان؟»
جونگکوک هم از جا بلند شد.
«همین الان.»
آت لبخند زد.
«پس صبر کن لباس بپوشم.»
جونگکوک خندید.
«حداقل این یکی رو دیگه لازم نیست باهات بحث کنم.»
آت از آشپزخانه بیرون رفت.
اما هیچکدام نمیدانستند...
در همان لحظه، پشت یکی از دوربینهای عمارت، فردی ناشناس تصویر آنها را نگاه میکرد.
دستش روی صفحه ثابت ماند.
و زیر لب گفت:
«بالاخره کلید رو پیدا کردن...»
پایان پارت ۱۲ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۱۲ | رامیون و یک راز
صبح روز بعد، آت با صدای کوبیده شدن درِ کابینت از خواب پرید.
چشمهایش را مالید و با موهای آشفته از اتاق بیرون آمد.
«چه خبره اینجا؟»
صدای جونگکوک از آشپزخانه آمد:
«هیچی.»
آت وارد آشپزخانه شد و با دیدن صحنه خندهاش گرفت.
جونگکوک، رئیس یکی از قدرتمندترین خاندانهای مافیایی، جلوی اجاق ایستاده بود و به قابلمهای خیره شده بود که بخار ازش بلند میشد.
آت با خنده گفت:
«تو حتی رامیون هم بلد نیستی درست کنی؟»
جونگکوک برگشت.
«بلدم.»
آت به قابلمه نگاه کرد.
«پس چرا داره سر میره؟»
جونگکوک سریع شعله را کم کرد.
«این یه روش خاصه.»
آت خندید.
«آره، روش خاصِ نابود کردن آشپزخونه.»
جونگکوک چشم غرهای رفت.
«خیلی خب، خانم همهچیبلد.»
آت کنار او ایستاد.
«بده من.»
«نه.»
«چرا؟»
«چون خودم قول دادم.»
آت لبخند زد.
«پس رئیس بزرگ مافیا میخواد برای همسرش صبحونه درست کنه؟»
جونگکوک برای چند لحظه ساکت شد.
بعد آرام گفت:
«آره.»
آت لبخندش کمی محو شد.
این جواب ساده، عجیب روی دلش نشست.
---
چند دقیقه بعد، هر دو پشت میز نشسته بودند.
آت اولین قاشق را خورد.
چشمهایش گرد شد.
«وای...»
جونگکوک با نگرانی پرسید:
«بد شده؟»
آت سرش را تکان داد.
«نه.»
لبخند زد.
«خیلی خوبه.»
جونگکوک با رضایت تکیه داد.
«دیدی؟ گفتم بلدم.»
آت خندید.
«فقط شانس آوردی.»
«هرچی تو بگی.»
فضای بینشان برای اولین بار کاملاً راحت شده بود.
اما ناگهان...
گوشی جونگکوک زنگ خورد.
لبخندش محو شد.
«الو؟»
چند ثانیه گوش داد.
بعد آرام گفت:
«مطمئنی؟»
سکوت.
«باشه. هیچکس چیزی نفهمه.»
تماس قطع شد.
آت فوراً متوجه تغییر حالتش شد.
«چی شده؟»
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
«یه چیزی پیدا کردیم.»
«چی؟»
جونگکوک گوشیاش را روی میز گذاشت.
«کلیدی که دیشب پیدا کردی... برای یه اتاق مخفی توی عمارت قدیمی خانواده پارکه.»
آت با تعجب گفت:
«عمارت قدیمی؟»
«آره.»
«پس باید بریم اونجا.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
«میریم.»
آت بلند شد.
«همین الان؟»
جونگکوک هم از جا بلند شد.
«همین الان.»
آت لبخند زد.
«پس صبر کن لباس بپوشم.»
جونگکوک خندید.
«حداقل این یکی رو دیگه لازم نیست باهات بحث کنم.»
آت از آشپزخانه بیرون رفت.
اما هیچکدام نمیدانستند...
در همان لحظه، پشت یکی از دوربینهای عمارت، فردی ناشناس تصویر آنها را نگاه میکرد.
دستش روی صفحه ثابت ماند.
و زیر لب گفت:
«بالاخره کلید رو پیدا کردن...»
پایان پارت ۱۲ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۱.۲k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط