{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۱


+هیسسس! اکسو اومد...
متعجب به پشتم نگاه کردم.. اینا اینجا چیکار میکردن؟؟ خدااا یعنی چی؟؟؟
_استرس داری نه؟
+چی؟!
_اولین اجرامونه!
+کودوم اجرا؟
_اوففف چقدر خنگ شدی تو! لاوشات دیگه!
+لاوشات اکسوووو؟؟؟؟
_مگه چندتا لاو شات تو دنیا داریم؟!
+ما قراره با اکسو برقصیم؟؟؟
_آره دیگع، مثلا دنسر اس ام هستیم‌ها!
تازه به گندی که بالا آوردم پی بردم!
_من باید برم!
+کجاا؟؟
_خب....
+شنیدی؟! صدامون زدن بدوووو
با اون گروه ۳۰-۴۰ نفری که تازه فهمیدم رقصنده های صحنه ان با گنگی رفتیم روی استیج
همه ی دنسرها مرتب یک جا وایسادن!
اکسو هم از دیده خودم رفتن جلو،
با پیروی از اونها منم یک‌جا وایسادم...
اهههه! وانی میخوای برقصی؟؟؟ تو رقصه لاوشات بلدی؟؟؟؟؟ نه‌بابااا! چخبرههههه! حالا اگه رقص های بلک پینک بود یه چیزی! دینامیت و فیک لاو بتص هم که خوراکم بود! ولی از دنس اکسو فقط مانستر رو بلد بودم! میخواستم لاوشات هم یاد بگیرمااا! اما خب اون رقصش حرکات خاک برسری زیاد داشت! به استایلم نمیخورد.
گااااد!؟ حالا چه خاکی بریزم رو سرم؟؟؟؟
موزیک شروع شد و اکسو شروع کرد به خوندن
خودمو انداختم ته استیج تا از دیده هر فن حاضر در امان بمونم!
ولی نه راه پس بود نه راه پیش! خودم کردم که لعنت بر خودم باد! ترجیح دادم یکم به بدنم تکون بدمو یکم حرکاتشون رو کپی کنم! اما تمام حرکاتی که میزدم با بقیه ی گروه ناهماهنگ درمیومد‌.. ولی خدایی کارشون خوب بودهااا! من داشتم گند میزدم به اجراشون..
با خوندن آخرین متن آهنگ توسط اکسو صدای جیغ و دست دراومد.
خب بخیر گذشت شکره خدا!
دستی محکم مچمو کشید.
کای: معلوم هس چیکار میکردی؟؟؟؟؟
با فهمیدنه موقعیتم خودمو جمع و جور کردم
+ببخشید...
کای: ببخشید؟!؟!؟! نزدیک بود همه چیزو به هم بریزی!
همون پسره ناشناس برای دفاع از من اومد و منو از کای جدا کرد:
_ببخشید قربان، یک موضوع شخصی حالشون رو به هم ریخته!
کای: خب میتونست نیادد! برای این اجرا هفته‌ها تمرین شده! این دیگه چه وضعشه؟؟؟
کای با عصبانیت از پشت استیج خارج شد.
با چشام رفتنش رو دنبال کردم که نگاه سنگینی به روی خودمو حس کردم.
سرمو گرفتم بالا، بکهیون با نگاهی خیره زل زده بود بهم
بک: من تو رو جایی ندیدم؟!
+کی،؟ منو؟ عام... چیزه..
بک: چهره ات شدیداً آشناست!
+آهاا.. خب ما همیشه باهم تمرین میکنیم دیگه!
بک: نه! رقصنده های صحنه همیشه جدا از ما تمرین میکنن
اوهوووو! حالا بیا ۳ ساعت اینو جمش کن!
خواستم یه دروغ ضایع دیگه بهش بگم که خودش با شنیدن اسمشون و اجرای بعدی راهشو کشید و رفت.
هوفففف، شانس آوردمااا!
.....
.
.
دیدگاه ها (۲۰)

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۲با شنیدن اسمشون و اجرای بعدی راه...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۳بی هدف توی خیابونهای بزرگه نیویو...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۰خب وانی حالا وقتشه ببینی مردم هم...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۲۹دختره اول نگاهی پر از افاده بهم ...

پارت بیستم - قاتل عاشق من

خبری که یکی از دوستام برام فرستاده و با خوندن هر خط قلبم چند...

چند پارتی وقتی عضو هشتمی و ازت بدشون میادشروع :خب خب سلام من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط