خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۲
با شنیدن اسمشون و اجرای بعدی راهشو کشید و رفت.
هوفففف، شانس آوردمااا!
_مانی تو چت شده؟!
+من؟؟
_اگه از کمپانی اخراج میشدی چی؟ شانس آوردی کسی حواسش به تو نبوده!
+مشکلی نیست بابا! حالا اسمت چی هس؟؟
_ماااانیییی!!! بخدا باورم میشه یه چیزی محکم خورده به سرت!
+نه برادر اسمتو که یادمه! یعنی تو نفهمیدی میخوای سر به سرت بذارم؟
_تو اصلا اهل اینکارا نبودی!
+واا! پس چیکار میکردم؟
_یه آدم سرد و مغرور.. تقریبا هیچکار!
+اه.. چه بد! حالا یعنی بده دارم تعقییر میکنم؟
_عاممم.. خب نه!
+میتونم برم لباسامو عوض کنم؟
_آره.. برو
از اون پسره جدا شدم! چه تخس حتی اسمشم بهم نگفت! بیخیال باو.. انگار کشته مرده ی یه اسمیم! من از این جهنم فرار کنم دیگه گه بخورم بخوام چشم تو چشم کسی بشم.. اهههه! چه غلطی کردم با این ایدهام!
+آاااخ!
_اوه اوه! ببخشید.. خوبید؟
+آا..آره
_صبر کنین! من شمارو میشناسم؟
+خب .. نه .. نه
_لالیسا مانوبان؟!؟!؟ اینجا چیکار میکنی؟
+هیسسس.. نباید کسی بفهمه من اینجام!
_خب.. چرا اومدی اینجا؟
+باید یه پیامی به کسی میرسوندم! اصن صبر کن.. من تورو جایی ندیدم؟!
تازه فهمیدم چقدر تعقییر قیافه ام از نظره بقیه تو چشمه! الحق که گند میزنم به همه چی!
+تو.. با وانیا نسبتی داری؟
بدون اینکه خودش بفهمه یک دروغ گنده داد دستم!
_آارهههه.. نسبت!!! از کجا فهمیدی!!
+خب.. شاید بخاطره اینکه ..
_من داداششم!
+تو.. داداش وانیایی؟!
_آره! داداش دوقلوشم!
+واووو! پس میگم چقدر شبیهشی!
_آره دیگه!
+منو خواهرت یه جورایی باهم دوستیم..
_یجورایی؟
+خب.. میشه گفت دوستای جدید
_آهااا!
+خب.. اسمت چیه؟
_من.. مانی ام!
+چه جالب! وانی و مانی
_آره! خخخ..
+تو خیلی بامزه تری!
_اه جدی! زیباترین دخترجهان اینو داره بهم میگه؟ خب پس حتما همین طوره!
+دیگه در اون حد هم نیستم!
_نه! تو واقعا زیبایی..♡
به چشمام خیره شد و پهن تر لبخند زد.
نفهمیدم چیشد که دستشو بلند کرد و بهم یک خودکار داد.
+میشه شماره تو برام رو دستم بنویسی؟!
_ش.. شماره؟!
با منمن ادامه داد:
+آره.. باهم.. خب عاممم باهم درمورده دنس حرف میزنیم!!!
_دنس؟!
+خب تو دنسره اس ام هستی دیگه!
_یعنی میخوای شماره مو بهت بدم که باهم درمورده رقصیدن صحبت کنیم؟!
+ی....یعنی ن..نمیخوایش ..
با چشمای پره خواهش براندازم کرد.
کمی به جایگاهم نگاه کردم و کمی هم به چشاش..
نمیدونم چطور شد ولی تا به خودم اومدم شماره تلفنم رو دستش نوشته شده بود.
+واوو! ممنونم مانی! پس.. باهات تماس میگیریم!
_خواهش لیسا.. حتما!
+پس.. بای بای!
_خدانگهدار..
به رفتنش خیره شدم.. کاره درستی کردم؟!
خب اگه نمیدادم شماره رو که ضایع میشد! منم جای هر پسری بودم شماره مو با کله به لالیسا میدادم! بعد فکر کن... لالیسا مانوبان!!!
یعنی اون از مانی بیشتر خوشش اومد تا وانی؟!...
با شنیدن اسمشون و اجرای بعدی راهشو کشید و رفت.
هوفففف، شانس آوردمااا!
_مانی تو چت شده؟!
+من؟؟
_اگه از کمپانی اخراج میشدی چی؟ شانس آوردی کسی حواسش به تو نبوده!
+مشکلی نیست بابا! حالا اسمت چی هس؟؟
_ماااانیییی!!! بخدا باورم میشه یه چیزی محکم خورده به سرت!
+نه برادر اسمتو که یادمه! یعنی تو نفهمیدی میخوای سر به سرت بذارم؟
_تو اصلا اهل اینکارا نبودی!
+واا! پس چیکار میکردم؟
_یه آدم سرد و مغرور.. تقریبا هیچکار!
+اه.. چه بد! حالا یعنی بده دارم تعقییر میکنم؟
_عاممم.. خب نه!
+میتونم برم لباسامو عوض کنم؟
_آره.. برو
از اون پسره جدا شدم! چه تخس حتی اسمشم بهم نگفت! بیخیال باو.. انگار کشته مرده ی یه اسمیم! من از این جهنم فرار کنم دیگه گه بخورم بخوام چشم تو چشم کسی بشم.. اهههه! چه غلطی کردم با این ایدهام!
+آاااخ!
_اوه اوه! ببخشید.. خوبید؟
+آا..آره
_صبر کنین! من شمارو میشناسم؟
+خب .. نه .. نه
_لالیسا مانوبان؟!؟!؟ اینجا چیکار میکنی؟
+هیسسس.. نباید کسی بفهمه من اینجام!
_خب.. چرا اومدی اینجا؟
+باید یه پیامی به کسی میرسوندم! اصن صبر کن.. من تورو جایی ندیدم؟!
تازه فهمیدم چقدر تعقییر قیافه ام از نظره بقیه تو چشمه! الحق که گند میزنم به همه چی!
+تو.. با وانیا نسبتی داری؟
بدون اینکه خودش بفهمه یک دروغ گنده داد دستم!
_آارهههه.. نسبت!!! از کجا فهمیدی!!
+خب.. شاید بخاطره اینکه ..
_من داداششم!
+تو.. داداش وانیایی؟!
_آره! داداش دوقلوشم!
+واووو! پس میگم چقدر شبیهشی!
_آره دیگه!
+منو خواهرت یه جورایی باهم دوستیم..
_یجورایی؟
+خب.. میشه گفت دوستای جدید
_آهااا!
+خب.. اسمت چیه؟
_من.. مانی ام!
+چه جالب! وانی و مانی
_آره! خخخ..
+تو خیلی بامزه تری!
_اه جدی! زیباترین دخترجهان اینو داره بهم میگه؟ خب پس حتما همین طوره!
+دیگه در اون حد هم نیستم!
_نه! تو واقعا زیبایی..♡
به چشمام خیره شد و پهن تر لبخند زد.
نفهمیدم چیشد که دستشو بلند کرد و بهم یک خودکار داد.
+میشه شماره تو برام رو دستم بنویسی؟!
_ش.. شماره؟!
با منمن ادامه داد:
+آره.. باهم.. خب عاممم باهم درمورده دنس حرف میزنیم!!!
_دنس؟!
+خب تو دنسره اس ام هستی دیگه!
_یعنی میخوای شماره مو بهت بدم که باهم درمورده رقصیدن صحبت کنیم؟!
+ی....یعنی ن..نمیخوایش ..
با چشمای پره خواهش براندازم کرد.
کمی به جایگاهم نگاه کردم و کمی هم به چشاش..
نمیدونم چطور شد ولی تا به خودم اومدم شماره تلفنم رو دستش نوشته شده بود.
+واوو! ممنونم مانی! پس.. باهات تماس میگیریم!
_خواهش لیسا.. حتما!
+پس.. بای بای!
_خدانگهدار..
به رفتنش خیره شدم.. کاره درستی کردم؟!
خب اگه نمیدادم شماره رو که ضایع میشد! منم جای هر پسری بودم شماره مو با کله به لالیسا میدادم! بعد فکر کن... لالیسا مانوبان!!!
یعنی اون از مانی بیشتر خوشش اومد تا وانی؟!...
- ۱۲.۰k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط