خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۰
خب وانی حالا وقتشه ببینی مردم هم فکر میکنن تو پسری یا نه!؟
با سرخوشی دره خوابگاه رو باز کردمو خودمو رسوندم به خیابون!
خب، حالا چیکار کنم بهم توجه بشه؟!
مقابلم دختری رو دیدم و از عمد خودمو محکم انداختم روش!
+هوووی آقا! چخبرتونهههه؟
_ببخشید.. ببخشید..
+پسرهی هیز!
با عصبانیت ازم دور شد، اولاً که خندم گرفته بود! دوماً هم که از این کلمهاش بدم اومد! ولی واووووو! وانی اصن نفهمید تو دختری!!!!!!
دیگه خل شده بودمو زده بود به سرم! به هر کی میرسیدم فقط یه چیزو ازش میپرسیدم : 《من دخترم یا پسر؟》 که اونا زیر لب (دیوونه) ای نثارم میکردن یا به احمقبازیم میخندیدن!
خب این که عالیهههههه! خب وانی الان تو یک پسری!.. خب پسرا معمولاً چیکار میکنن؟ عامممم.. برم کلاب؟ اِ اِ، مگه تو میتونی با دخترا رابطهای داشته باشی؟؟؟ اه راستی! خب مخ بزنم یکم؟! چی بهت میرسه؟؟ چه میدونم! خب حوصلهام سر رفت.. پسر بودن به چه دردی میخوره اصن؟!
گروه بزرگی اونوره خیابون دیدمو گرفت.. نزدیکه ۳۰-۴۰ تا پسر با لباسای هم شکل! اه اینا دارن کجا میرن؟ اوففف.. فضولیت چه وقتایی گل میکنهها!
صدایی از اون پشت تو گوشم پیچید.
+هوووی!!! بیا اینجاااا!!
به پشت سرم نگاه کردم.. یک پسر با لباس همون گروه داشت دستشو برام تکون میداد، اه این با منه؟؟
+بیاااا!!! ما اینجاییم!!!!
با گیجی رفتم سمتش
_چیشده؟!
به کرهای جوابمو داد:
+معلوم هس تو کجایی ؟!
با تعجب تو چشاش نگاه کردم
_کجا میخوای باشم؟!
+میهه همه جا در به در دنبالت میگشت!
_میهه؟!
+ بابا سرپرست رو دارم میگم، یادت رفته!؟؟ پسر تو چه هولی! بیا بریم...
دستمو کشوند و مند برد سمت همون گروه
+یک لحظه فکر کردم فرار کردی! بیا...
داخله سالنی وارد شدیم و منو برد سمت یک اتاق
+بیا لباسا اونجاست.. زود عوضش کن که الان اجرا شروع میشه!
_اجرا؟!
+اهههه! چی خورده به سرت! بدو وقتمون کمه!
در رو بست و من رو تنها گذاشت! یا پیغمبر! الان چیکار کنم؟؟ بپوشم یعنی اینو؟! با دودلی اون لباسو تنم کردمو لباسای جیمین رو گذاشتم همون گوشه کنار.. توی آینه ی اتاق نگاهی به خودم انداختم! نه بابا چقدر هم بهم اومد! چه آقایی!! چه گلپسری!! خخخخ! وانی خیلی خلی.. مرسی گلی!
در با شدت باز شد..
همون پسر تو چهارچوب در ظاهر شد
_اوه، سکته کردم! بلد نیستی در بزنی؟
+خخخ! حالا چرا مثه دخترا جیغ میزنی مانی؟
مانی؟! مانی دیگه کودوم خریه؟؟؟؟؟
+اوهاوه! بدو که الان سرپرست میهه میره!
دوباره دستمو کشوند و منو برد پشتِ یک استیج..
دوباره به اون پسره ناشناس نگاهی انداختم و با تعجب پرسیدم:
_ما قراره چیکار کنیم؟
+تو هم یه چیزیت میشهها! این همه تمرین کردی خورده به سرت!
_چی میگی؟ کودوم تمرین؟؟؟
+هیسسس! اکسو اومد...
....
.
.
.
.
.
خب وانی حالا وقتشه ببینی مردم هم فکر میکنن تو پسری یا نه!؟
با سرخوشی دره خوابگاه رو باز کردمو خودمو رسوندم به خیابون!
خب، حالا چیکار کنم بهم توجه بشه؟!
مقابلم دختری رو دیدم و از عمد خودمو محکم انداختم روش!
+هوووی آقا! چخبرتونهههه؟
_ببخشید.. ببخشید..
+پسرهی هیز!
با عصبانیت ازم دور شد، اولاً که خندم گرفته بود! دوماً هم که از این کلمهاش بدم اومد! ولی واووووو! وانی اصن نفهمید تو دختری!!!!!!
دیگه خل شده بودمو زده بود به سرم! به هر کی میرسیدم فقط یه چیزو ازش میپرسیدم : 《من دخترم یا پسر؟》 که اونا زیر لب (دیوونه) ای نثارم میکردن یا به احمقبازیم میخندیدن!
خب این که عالیهههههه! خب وانی الان تو یک پسری!.. خب پسرا معمولاً چیکار میکنن؟ عامممم.. برم کلاب؟ اِ اِ، مگه تو میتونی با دخترا رابطهای داشته باشی؟؟؟ اه راستی! خب مخ بزنم یکم؟! چی بهت میرسه؟؟ چه میدونم! خب حوصلهام سر رفت.. پسر بودن به چه دردی میخوره اصن؟!
گروه بزرگی اونوره خیابون دیدمو گرفت.. نزدیکه ۳۰-۴۰ تا پسر با لباسای هم شکل! اه اینا دارن کجا میرن؟ اوففف.. فضولیت چه وقتایی گل میکنهها!
صدایی از اون پشت تو گوشم پیچید.
+هوووی!!! بیا اینجاااا!!
به پشت سرم نگاه کردم.. یک پسر با لباس همون گروه داشت دستشو برام تکون میداد، اه این با منه؟؟
+بیاااا!!! ما اینجاییم!!!!
با گیجی رفتم سمتش
_چیشده؟!
به کرهای جوابمو داد:
+معلوم هس تو کجایی ؟!
با تعجب تو چشاش نگاه کردم
_کجا میخوای باشم؟!
+میهه همه جا در به در دنبالت میگشت!
_میهه؟!
+ بابا سرپرست رو دارم میگم، یادت رفته!؟؟ پسر تو چه هولی! بیا بریم...
دستمو کشوند و مند برد سمت همون گروه
+یک لحظه فکر کردم فرار کردی! بیا...
داخله سالنی وارد شدیم و منو برد سمت یک اتاق
+بیا لباسا اونجاست.. زود عوضش کن که الان اجرا شروع میشه!
_اجرا؟!
+اهههه! چی خورده به سرت! بدو وقتمون کمه!
در رو بست و من رو تنها گذاشت! یا پیغمبر! الان چیکار کنم؟؟ بپوشم یعنی اینو؟! با دودلی اون لباسو تنم کردمو لباسای جیمین رو گذاشتم همون گوشه کنار.. توی آینه ی اتاق نگاهی به خودم انداختم! نه بابا چقدر هم بهم اومد! چه آقایی!! چه گلپسری!! خخخخ! وانی خیلی خلی.. مرسی گلی!
در با شدت باز شد..
همون پسر تو چهارچوب در ظاهر شد
_اوه، سکته کردم! بلد نیستی در بزنی؟
+خخخ! حالا چرا مثه دخترا جیغ میزنی مانی؟
مانی؟! مانی دیگه کودوم خریه؟؟؟؟؟
+اوهاوه! بدو که الان سرپرست میهه میره!
دوباره دستمو کشوند و منو برد پشتِ یک استیج..
دوباره به اون پسره ناشناس نگاهی انداختم و با تعجب پرسیدم:
_ما قراره چیکار کنیم؟
+تو هم یه چیزیت میشهها! این همه تمرین کردی خورده به سرت!
_چی میگی؟ کودوم تمرین؟؟؟
+هیسسس! اکسو اومد...
....
.
.
.
.
.
- ۹.۸k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط